زندگي دکتر فکوهي از زبان خودش شنيدني تر است: «من متولد تهران در سال 1335 هستم و تبار دو گانه تهراني و خراساني دارم. از 18 سالگي به انگلستان رفتم و از آنجا به فرانسه و تحصيلاتم را تا سطح دکترا در اين دو کشور انجام دادم، پس از 20 سال اقامت در اروپا به ايران بازگشتم و بعد از يک دوره مديريت اجرايي چند ساله در وزارت نيرو و تدريس به صورت قراردادي در اکثر دانشگاه هاي تهران، جذب گروه انسان شناسي دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران شدم و در حال حاضر دانشيار همين دانشکده هستم.»
گفت وگوي ما با دکتر فکوهي که بسيار شيوا سخن مي گويد را در زير بخوانيد:
چه اهدافي را در زندگي علمي و وب گاه خود دنبال مي کنيد؟
دکتراي من در شاخه انسان شناسي و جامعه شناسي سياسي بوده است و جهت گيري علمي ام از زمان بازگشت به ايران، کاربردي کردن علوم اجتماعي، نزديک کردن اين علوم به يکديگر و ترويج هر چه بيشتر مباحث علمي براي ساختن نسلي جديد از متخصصان علوم اجتماعي است که بتوانند کار شناخت و مديريت اجتماعي اين کشور را خود به دست بگيرند بدون آنکه نيازي به تکيه زدن و وابستگي به مطالعات خارجي در اين حوزه داشته باشند و البته بدون آنکه با جهان قطع رابطه کنند، بلکه درست برعکس با حضوري فعال در جهان ولي بدون عقده و با دانش و اطلاعات کافي. هدف من از تاسيس سايت «انسان شناسي و فرهنگ» ايجاد فضايي براي ترويج و آموزش علم انسان شناسي و دانش فرهنگي بوده است که در آن سه گروه از کنشگران يعني اساتيد، روشنفکران و دانشجويان بتوانند با يکديگر، در يک محيط علمي و به دور از تنش هاي مقطعي که اغلب به غلط "سياسي" تعريف مي شوند، در همه زمينه ها از جمله در حوزه انديشه سياسي، تعامل کنند، اين ساختار کاملا فکر شده بوده است زيرا به نظر من ما را از سلسله مراتبي فکر کردن در حوزه علم و از کشيدن مرزهاي تصنعي بين دانش هاي اجتماعي و فرهنگي مختلف بازمي دارد.
آقاي دکتر فکوهي، بسياري بر اين باورند که هويت خواهي قومي واکنشي است به هويت خواهي ملي. از اين رو آن را پديده اي نو در تاريخ معاصر ايران مي دانند. آيا به نظر شما بين هويت خواهي قومي و هويت خواهي ملي، تناقضي وجود دارد، يا اين که اين دو مکمل هم هستند؟
همانگونه که بارها گفته ام متاسفانه ما در سطح زبان با نوعي تخريب سروکار داريم که با گونه اي از «شلختگي» وضعيت بدتري پيدا کرده است. اينکه مي گويند «هويت خواهي قومي واکنشي به «هويت خواهي ملي» است، خود نمونه اي از اين تخريب است. به گمان من بايد در گفته هاي خود به ويژه در زمينه هايي چنين حساس بسيار دقيق تر بوده و وسواس بيشتري به خرج بدهيم. اصولا واژه هويت خواهي چندان معنايي ندارد، در واقع اکثر محققان در اين زمينه يا بر اين باورند که هويت ها، گونه هاي موجوديت قديمي اند که پيدايش و تحولشان وابستگي عميقي به دولت هاي ملي نداشته است يا برعکس معتقدند که قوميت ها اشکال جديدي هستند که در واکنش به دولت هاي مدرن به وجود آمده اند و خود را شناخته اند.
اما بحث هويت خواهي، با اين واژه و در اين زمينه، بحث چندان معناداري نيست، شايد بهتر باشد که از مطالبات قومي يا مطالبات فرهنگي و بهتر از آنها از مطالبات و خواسته هاي هويتي نام ببريم، که خاص اقوام نيست بلکه هر گروه اجتماعي کمابيش براي آنکه وجود خود را به مثابه يک گروه به تثبيت برساند و اعلام وجود کند تلاش مي کند به نوعي اينگونه مطالبات را مطرح کرده و آنها را به خواسته هايي مشترک در ميان اعضايش تبديل کند (ولو آنکه در ابتدا چنين تمايل و گرايشي هم وجود نداشته باشد) قوم يا آن چيزي که با عدم دقتي کمابيش رايج قوميت ناميده مي شود، نيز چنين است.
يک گروه قومي به همان دلايلي که بدل به يک گروه قومي شده است، قاعدتا تمايل به حفظ موجوديت خود نيز دارد و در نتيجه بايد بتواند مطالباتي هويتي را مطرح کند. اينکه بگوئيم چنين مطالباتي «واکنشي» هستند چندان معنايي ندارد، زيرا تقريبا تمام مطالبات هويتي واکنشي هستند: اصولا «خود» به اين دليل «خود» است که مي فهمد يا مي خواهد که «ديگري» به گونه اي که خود آن «ديگري» را تعريف مي کند نباشد، يا تصور مي کند که نيست، بنابراين اصل تفاوت گذاري يا تفاوت يابي بدون شک بخشي محوري در اصل هويت يابي است. چگونه مي توان با هويتي سروکار داشت که نخواهد خود را بر اساس فرايندي تمايز گذار از هويت هاي ديگر جدا کند؟ و در اين صورت چگونه مي توان گفت که هويت قومي بايد يا مي تواند چيزي به جز يک هويت گروهي، فرهنگي يا اجتماعي ديگر باشد. اما از اينجا نمي توان نه درباره اين هويت و نه درباره هيچ هويت ديگري به اين نتيجه گيري ساده انگارانه رسيد که يک هويت تنها بر اساس واکنش (که در آن گويي معنايي بيولوژيک، غريزي و غير ارادي وجود دارد) نسبت به «يک» هويت ديگر خود را مشخص کرده است. هر هويتي مي تواند فرايند هويت يابي و هويت سازي (و نه هويت خواهي) خود را بر اساس تعداد بي نهايتي از «ديگري» ها شکل دهد که دائما در حال تغيير باشند. «ديگري» ملي يا آنچه وانمود مي شود چنين «ديگري» است، يکي از اين هويت ها است، ولي نه همه آنها، مطالعات قومي نشان مي دهند که هويت هاي قومي در بسياري از موارد نه در رابطه با يک هويت مرکزي بلکه در رابطه با هويت هاي «حاشيه اي» ديگر شکل مي گيرد و تقويت مي شود. نتيجه بگيرم، هر گروه اجتماعي به دليل صرف «اجتماعي بودگي» خود نيازمند ايجاد نوعي هويت است، هر اندازه اين جامعه بودگي نياز به سازمان يافتگي هاي کمي و کيفي بيشتري داشته باشد، نياز به تقويت هويتي نيز بيشتر مي شود. هويت بر اساس مولفه هايي شکل مي گيرد که لزوما «واکنشي» نيستند اما واکنش هاي تفاوت گذار نيز در آنها موثرند. منشا» اين مولفه ها مي تواند کمابيش دروني يا بروني باشد و بهر حال در هر مورد بايد مساله را بنا بر هويت مورد مطاله بررسي و اعلام نظر کرد و از دادن احکام کلي پرهيز نمود.
در ايران پيش از عصر پهلوي، قدرت مرکزي هنوز به معناي تمرکز اتوريته سياسي نبود. در آن هنگام سه منبع متفاوت اتوريته وجود داشت: اتوريته سياسي دولت مرکزي، اتوريته ايلخانان و اتوريته روحانيون. تشکيل دولت مدرن همراه بود با تلاش براي تمرکز اتوريته. برخي از تحليل گران معتقدند که تقابل بين دولت مرکزي و اقوام، اجتناب ناپذير بوده. ارزيابي شما از پروسه ملت سازي و تاثيرات آن بر رابطه بين دولت و جامعه چيست؟
از لحاظ تاريخي اين سخن درستي است که با شکل گيري دولت هاي ملي نوعي تنش ناگزير ميان يک «فرهنگ مرکزي» که در واقع فرهنگ مورد استناد براي ساختن «ملت» و «دولت» است و فرهنگ هاي ديگر به وجود آمده است. اين تجربه اي است که کشورهاي اروپايي در اواخر قرن هجدهم و در طول قرن نوزدهم داشتند و اغلب با راه حل هاي خشونت آميز نظير نسل کشي، زبان کشي و قوم کشي مشکلات ناشي از آن را از سر راه برداشتند. در کشورهاي جهان سوم نيز تقريبا در اکثر قريب به اتفاق موارد اين تنش در ابتداي تشکيل دولت هاي ملي يا آن چيزهايي که بايد به اصطلاح به دولت هاي ملي تبديل مي شدند، اتفاق افتاد. ...
... آنچه بيشتر براي ما اهميت دارد اين است که راه حل هاي خشونت آميز روي مدل هاي اروپايي و غربي در برخورد با اقوامشان جز در همان قرون در جاي ديگري جز به خشونت هاي افراطي و از ميان رفتن همان نطفه هاي دولت ملي نينجاميده است و بنابراين بايد بهر شکل ممکن از منطق خشونت و برخورد خارج شد و به منطق همسازي و همزيستي بين اقوام و گروه هاي هويتي مختلف رسيد.
براي اين کار لازم است که ابتدا اين فکر را از مغز خود دور کنيم که بين فرهنگ قومي و فرهنگ ملي تضاد وجود دارد و لزوما بايد با يکديگر برخورد کنند. به نظر من به هيچ وجه چنين چيزي نيست و در کشور ما لااقل تجربه تاريخي نشان داده است که مي توان بر اساس محور سياسي يک حرکت چند فرهنگي و چند زباني و چند هويتي را به صورت نسبتا رضايت بخشي به پيش برد. امروز براي اين کار و اينگونه سياست شرايط مناسب تري نيز وجود دارد و آن انقلاب اطلاعاتي و فناورانه اي است که درونش به سر مي بريم.
دو ديدگاه در رابطه با مفهوم «ملت» وجود دارد. ديدگاه «کهن گرا» ملت را مفهومي باستاني مي داند و در تعريف «هويت» به ريشه هاي تاريخي آن توجه دارد. حال آنکه ديدگاه دوم از اين نکته حرکت مي کند که مفهوم «ملت» مفهومي متاخر و مدرن است. نظر شما چيست؟ در صورت آن که نظر شما با ديدگاه دوم همخوان باشد، آيا روند ملت-سازي و دولت-سازي به پايان رسيده است؟
همانگونه که خود نيز در ابتداي بحث به اين موضوع اشاره کردم اين دو ديدگاه در حال بحث با يکديگر هستند و هنوز اجماعي در اين بحث و نظر قاطعي به وجود نيامده است اما من بيشتر به ديدگاه کهن گرا تعلق دارم يعني معتقدم که هويت هاي قومي نوعي از هويت ها هستند که بر مبناي گسترش هويت هاي بيولوژيک و اسطوره اي شدن آنها در سطح خاصي به وجود مي آيند و اين امر لزوما ربطي به شکل گيري دولت ها به طور کلي و دولت هاي ملي به طور خاص ندارد.
با اين وصف مشکل ما همانگونه که گفتم مشکل تخريب زباني است يعني همين که «مجبوريم» براي سخن گفتن از برخي از هويت هايي که به شدت با يکديگر متفاوتند و مسائل و مباحث بسيار مختلفي دارند از واژه هاي تقليل دهنده و طبقه بندي کننده يکساني مثل همين واژه «قوم» استفاده کنيم. اين مشکل سبب مي شود که در بسياري موارد حتي جايي که نمي خواهيم ناچار به کلي گويي شويم. براي پرهيز از اين امر است که فکر مي کنم بهتر است هر بار مي خواهيم دست به مطالعه اي جدي بزنيم به سراغ يک موقعيت تاريخي و جغرافيايي بسيار خاص و مشخص برويم و مساله را در آنجا بررسي کنيم و به اين امر باور بياوريم که راه حل و اظهار نظري کلي که بتواند تمام موقعيت ها را پوشش دهد وجود ندارد.
در مورد اينکه آيا فرايندهاي ملت سازي و دولت سازي در کشوري همچون ايران به پايان رسيده است يا نه، بايد بگويم که ما هنوز اين فرايندها را به پايان نرسانده ايم ولي نسبت به بسياري ديگر از کشورهاي جهان سوم در موقعيت بسيار بهتري به سر مي بريم و در منطقه خاور ميانه به نظر من بهترين وضعيت را داريم.
دليل اين امر را من در آن مي دانم که ايده دولت در ايران ايده جديدي نيست، و هر چند ايده ملت به نظر من متاخر است اما لااقل به شکل سياسي تا تاريخي دور دست در اين کشور وجود داشته است، ما ادبياتي غني و منابع بي پايان اسطوره اي و تاريخي داريم که مي توانيم براي ساختن دولت و ملت از آنها استفاده کنيم، البته مشروط بر آنکه خود تحت تاثيرعمل «ساختن»ي که در حال انجامش هستيم قرار نگيريم و مفاهيم قراردادي دولت و ملت را با مفاهيمي ذاتي و «طبيعي» يکي نگيريم چون در اين صورت يا در دام قدرتمداري مي افتيم و يا در دام نوعي ملي گرايي سطحي و عاميانه. و البته اين نافي آن نيست که ما به هر دو اين ايده ها و به تحقق در آمدن کامل آنها احتياج داريم. ولي نکته ديگري را نيز اضافه کنم که نبايد از نظر دور کنيم ما در حالي مشغول به پايان رساندن فرايندها دولت و ملت سازي هستيم که جهان در حال گذار به اشکال جديدي از تجربه جامعه بودگي، يعني اشکال مبتني بر هويت - جماعت هاي شبکه اي و اشکال قدرت مبتني بر آنها است و بايد به اين امر نيز توجه داشه باشيم.
شما نقش زبان را در وحدت و انسجام ملي چگونه ارزيابي مي کنيد؟
فکر مي کنم زبان، اگر نگويم مهم ترين، بي شک يکي از مهم ترين ابزارهايي است که براي اين کار در اختيار داريم. ساختن يک دولت ملي يا يک ملت بدون يک زبان ميانجي کاري است کاملا ناممکن و به دور از تصور. بنابراين هر چند من بارها بر اهميت زبان هاي قومي و نياز به تقويت و آزاد گذاشتن و کمک به تدريس و استفاده از آنها تاکيد کرده ام، اما معتقدم نقش زبان ميانجي در ايران، يعني زبان فارسي که نه يک زبان قومي بلکه زباني ميانجي است که اقوام را به يکديگر متصل کرده و منسجم شان مي کند، نقشي حياتي است. ايراني بودن بدون فردوسي، حافظ، مولوي، سعدي و حتي در دوران مدرن بدون نيما و هدايت و ساعدي و شاملو و... معنايي ندارد و همه اين ها يعني زبان فارسي. افزون بر اين زبان فارسي چيز ديگري نيز هست و آن بزرگترين ابزار ما در سطح بين المللي براي بقا و دوام آوردن به مثابه يک سيستم تمدني است. در حقيقت ما امروز در سطح جهاني با جنگي ميان زبان ها سروکار داريم . برخي از زبان ها امروز به ظاهر در اين جنگ برنده نهايي به نظر مي رسند، اما اين يک وضعيت پارادوکسيکال است: اگر زبان انگليسي امروز در موقعيتي به ظاهر شکست ناپذير قرار دارد اين را مي توان در اروپاي قرون 13 و 14 در باره لاتين و پيش از آن براي عربي و يا براي يوناني نيز گفت، اما هيچ کدام از اين زبان ها نتوانستند به قدرت خود در دراز مدت ادامه دهند و اغلب به زبان هايي ديگر تجزيه شدند و خود از ميان رفتند. اين نيز همان چيزي است که ممکن است بر سر انگليسي بيايد. اما بهر تقدير مساله ما بايد حفظ و تقويت زبان فارسي به مثابه ابزار قدرتمندي باشد که هويت ملي ما را در سطح بين المللي نمايندگي مي کند. انگليسي نوشتن براي حضور در محافل علمي بين المللي البته کاري درست است اما مي توان اين کار را به مترجماني واگذار کرد که متون فارسي را به انگليسي منتشر کنند، ولو آنکه اين مترجمان خود ما باشيم. منظور من آن است که براي ما بايد اهميت بيشتري داشته باشد که فرهنگ را در زبان خودمان تقويت کنيم و نه در زبان انگليسي. اين يک توهم است که مي توان يک فرهنگ را از خلال زبان ديگر به نحو شايست و بايست تقويت و به خصوص حفظ کرد، اين درست مثل آن است که خواسته باشيم يک تمدن را از طريق موزه ها يا از آن مسخره تر از طريق شهرک هاي سينمايي دکور شده حفظ کنيم: کاري که مي توان در فرهنگ ديگر انجام داد در بهترين حالت شناساندن نسبي فرهنگ ديگري است، اما اين شناسايي در حد خاصي متوقف مي شود.
اينجا ما به بحث «ترجمه ناپذيري» مي رسيم که من بزودي در مقاله اي در مجله «مترجم» آن را باز مي کنم، اما در اينجا به گفتن همين اکتفا مي کنم که کانت و هگل و کافکا بيرون از زبان آلماني، هوگو و دورکيم و سارتر خارج از زبان فرانسه و شکسپير و رورتي و غيره خارج از زبان انگليسي در واقع وجود خارجي کاملي ندارند و ما تنها به تصوري از آنها مي توانيم برسيم و نه به خود آنها. آيا مي توانيد تصور کنيد که کسي بتواند از خلال زبان انگليسي، فرانسه يا آلماني حتي به دامنه هاي کوهستان هاي عظيمي همچون حافظ و مولوي برسد؟ از اين لحاظ من بسيار خوشبختم که در زبان فارسي به دنيا آمده ام يعني در زباني که امکان بي نظيري براي صعود بر چنين بناهاي عظيمي را به من مي دهد.
براي نتيجه گيري شايد بتوانم بگويم اگر آدمي همچون مسکوب تمام عمر تنها به فارسي نوشت، بي شک به اين دليل نبود که نتواند به زبان هاي اروپايي بنويسد بلکه از آن رو بود که در اين مبارزه بزرگي که براي حفظ يک حوزه تمدني وجود دارد، يکي از مهم ترين پرچمداران باشد. و همين نيز بايد به ما قدر مترجمان بزرگمان را بشناساند که در واقع نه اينکه شکسپير، مولير، کافکا، سارتر، هوگو و ... را «ترجمه» کرده اند بلکه در واقع آنها را در زبان فارسي بازآفريده اند و اين زبان را به همان اندازه تقويت کرده و به قلعه هاي بالاتري رسانده اند. اين چيزي است که همه مردم اين کشور مي توانند بدان افتحار کنند که زبان ميانجي اي دارند که نه متعلق به يک قوم بلکه متعلق به همه آنهاست و چه خوب اگر اين کار در تمام زبان هاي ديگر اين کشور نيز انجام شود.
آيا «زبان مشترک» يا «زبان رسمي» از نظر شما همان «زبان ملي» است؟ اصولا در جامعه ايران که از تنوع زباني برخوردار است، رابطه زبان مشترک با ديگر زبانهاي موجود در ايران را چگونه تعريف مي کنيد؟
فکر مي کنم پاسخ اين سوال را در پرسش پيشين دادم، زبان رسمي يا زبان ملي مي تواند زبان ميانجي باشد يا نباشد، ما نمونه هاي متفاوتي داريم. در هندوستان 14 زبان رسمي وجود دارد ولي زبان ميانجي عملا يا هندي است يا بيشتر از آن انگليسي. ما خوشبختانه زبان فارسي را داريم که دو حسن دارد نخست آنکه هزاران سال است يک زبان رسمي و سياسي است و در عين حال ميانجي است، و دوم اينکه يک زبان قومي نيست. اينکه رابطه زبان ميانجي با ساير زبان ها چه باشد، به نظر من، اگر در سطح حوزه هاي بزرگ تمدني ما با يک جنگ روبروئيم، در سطح ملي جنگي در کار نيست، بلکه زبان هاي محلي و قومي ما در واقع مواد و زير مجموعه هايي هستند که مي توانند به زبان ميانجي کمک کنند که قوي تر شود و زبان ملي نيز مي تواند آنها را در تداوم يافتن و قدرتمندتر شدن هر چه بيشترشان کمک کند. سياست هاي ما بايد سياست هاي چند زباني باشد، ولي با محور قرار دادن زبان ميانجي که همانگونه که گفتم ابزار اصلي ما براي حضور موثر در جهان است. اين نکته را نيز توجه داشته باشيد که بسياري از زبان هاي محلي و قومي ايران در خانواده زباني مشترکي با زبان ميانجي هستند و ساير زبان ها نيز بسيار از آن تاثير پذيرفته اند و خوشبختانه ما توانايي هاي بالايي را براي استفاده از زبان ميانجي درنزد اقوام و هويت هاي ملي مان داريم کما اينکه مي دانيم برخي از بزرگترين کساني که زبان فارسي را ساخته اند داراي زبان مادري متفاوتي بوده اند.
حق گويش به زبان مادري را نمي توان از کسي سلب نمود. نظر شما درباره حق تحصيل به زبان مادري چيست؟
اين حقي است که در قانون اساسي ايران پيش بيني شده است و به نظر من بايد هر چه زودتر به اجرا درآيد. اما اجراي اين اصل بايد به گونه اي باشد که ضربه اي به توانايي مردمان ما در زبان ميانجي نزند، چون اين ضربه بعدها به نقصاني اساسي براي خود آنها تبديل مي شود. بنابراين موضع اصولي من اين است که بايد اين کار را کرد اما در اين مورد همچون هر مورد ديگري معتقد به سياست هاي شتاب زده و فکر ناشده نيستم و فکر مي کنم بايد اين کار را به صورت پايلوت و تدريجي با بررسي دقيق تاثيرات آن انجام داد و در عين حال برنامه ريزي براي تدريس زبان هاي قومي با تقويت تدريس زبان ميانجي و زبان هاي بين المللي مثل انگليسي و فرانسه و آلماني نيز تکميل نمود.