برو  
سایتهای مرتبط :: نمایشگاه تصاویر
  
نسخه شماره 1614 - 1386/06/21 -


دلم براي نيمکت هاي چوبي کلاس تنگ شده


روزهاي آخر تعطيلا ت


چه کنيم که خوشبختي مان پايدار بماند؟


هديهاي از طرف شيطان


 دلم براي نيمکت هاي چوبي کلاس تنگ شده  
نويسنده : رضا ساکي

قديم ها هر چه به ما مي گفتند يک روز دلتان براي همين ميز و صندلي ها تنگ مي شود باور نمي کرديم، ولي حالا دل ما تنگ شده است بدجوري هم تنگ شده است. بدآموزي نباشد ولي آقا اجازه دل ما براي اين که با گچ بزنيم توي سر شما  تنگ شده، دل ما براي در رفتن از روي ديوار حياط مدرسه تنگ شده، دل ما براي دويدن در حياط مدرسه تنگ شده، راستش را بخواهيد آقا دل ما براي اين که شما گوشمان را بگيريد بپيچانيد هم تنگ شده. عجب روزگاري بود. هنوز هم روزهاي پايان شهريور و اوايل مهر براي من بوي مدرسه مي دهد، امروز کم مانده بود به رسم قديم آدامسم را بگذارم لاي کتاب مدير اداره، بعضي وقت ها دوست دارم سوار اتوبوس بشوم و بليت ندهم و در بروم، هنوز دوست دارم براي يادگيري رياضي بروم خانه عمه جان تا شوهرعمه رياضي درسم بدهد و براي حل کردن فرمول ها برگه هلو بدهد بخورم. واقعا که دل ما براي همان ميز و صندلي ها تنگ شده.
نوشته زير را تقديم مي کنم به همه کساني که امسال دانشگاه قبول شدند و همه کساني که مي خواهند دوباره تلاش کنند:
سرم پايينه، بچه ها تو حياط مدرسه صف کشيدن. آقاي ناظم از روي صندلي بلند مي شه و به طرف ميکروفن مي ره. وقتي به من مي رسه مکث مي کنه، گوشم را مي گيره و مي پيچونه و آروم ميگه چه طوري تنبل خان؟ بعد از چند دقيقه صحبت هاي آقاي ناظم تموم مي شه، بعد نوبت من مي شه، بلند مي شم تا آقاي ناظم من رو به عنوان کند ذهن ترين دانش آموز مدرسه معرفي کنه. آقاي ناظم رو به بچه ها مي گه: اين که مي بينين شاه کاره، نابغه س، البته تو تک گرفتن، رياضيات گرفته دو، خوب به قيافش نگاه کنيد، هرگز سعي نکنيد باهاش دوست بشيد چون دوستي با اون يعني رفوزگي، بعد با لبخندي که به لب داره به طرف من برمي گرده و مي گه; شما حرفي نداري براي هم کلا سي هات بزني؟ من نگاهي به جمع مي اندازم و بغضم مي ترکه. زار زار مي زنم  زير گريه، اون قدر گريه مي کنم که يکي از معلم ها مي ياد و سر من رو تو بغل مي گيره و با دست اشاره مي کنه بچه ها برن سر کلا س، ولي گريه هاي من ادامه داره، هاي هاي هاي...
- ماماني، ماماني، کيارش جونم، ماماني.
از خواب مي پرم، ماماني داره دست به سر و روم مي کشه، به محض ديدنش خودم رو تو بغلش فشار مي دم و مي گم:مامان من رفوزه نيستم، من تنبل خان نيستم و ماماني مي گه، مي دونم عزيزم، تو خواب ديدي،  تو بهتريني. از مامان مي پرسم: مامان چقدر مونده تا امتحانات شروع بشه؟ ماماني جواب ميده. چند روزي ديگه وقت هست. من نفس آرومي مي کشم و خوابم مي بره يه خواب آروم و راحت.
صبح يه صبحونه مفصل مي خورم، کيفم رو مي اندازم روي شونم و بندهاي کتونيم رو سفت مي بندم و راه مي افتم طرف مدرسه. امروز شنبه س و آقاي ناظم براي ما سخنراني مي کنه. آقاي ناظم مي گه که : امسال قراره به شاگرد اول ها جايزه بديم، پس درسهاتون رو خوب بخونيد تا تو امتحانات نمره خوب بگيريد.  حرفهاي آقاي ناظم تموم شده و ما الا ن داريم به صف وارد ساختمون مدرسه مي شيم، آقاي ناظم با خط کشي که هميشه همراه داره دم در وايساده ووضع نظافت بچه ها رو چک مي کنه بهآقاي ناظم  که مي رسم سرم رو بالا  مي آورم و سلا م مي کنم. آقاي ناظم نگاهي به من مي ندازه و مي گه: مرد که گريه نمي کنه. من جا مي خورم، مي خوام به آقاي ناظم بگم که مگه شما تو خواب من... که آقاي ناظم حرف من رو قطع مي کنه، دست روي شونه ام مي زنه و مي گه: هي نادري ببينم چيکار مي کني ها، دلم مي خواد تو ليست جايزه ها اسم تو هم باشه.
بچه ها منو از عقب هول مي دن بر مي گردم و يه نگاه به آقاي ناظم  مي اندازم، اونقدر خوشحالم و مصمم که از راهرو تا طبقه سوم مدرسه رو بدو بدو بالا  مي رم. زنگ اول رياضي داريم.


 روزهاي آخر تعطيلا ت 
نويسنده : ايمان حاجي حسني

وقتي به آخر تعطيلا ت تابستان نزديک مي شديم، دلهره عجيبي تمام وجودم را فرا مي گرفت. نه به خاطر اينکه قرار بود مدرسه ها باز شود بلکه به اين دليل که بايد در اولين روزهاي شروع سال تحصيلي  سرکلا س انشا مي نوشتيم که (چگونه تابستان خود را گذرانديم؟)
براي من نوشتن اين انشا در زمره سخت ترين کارهاي عمرم بود. چون اصولا  ما تابستان ها هيچ جا نمي رفتيم. کسي هم به خانه ما نمي آمد و تابستان کاملا  يکنواختي را سپري مي کرديم و تنها تنوع تعطيلا ت ما اين بود که صبح ها ديرتر از خواب بيدار مي شديم و اين هم مساله اي نبود که به درد موضوع انشا بخورد. در نتيجه من هر سال براي انشاي (چگونه تابستان خود را گذرانديد) از تخيلا تم استفاده مي کردم و هر کاري را که آرزو داشتم انجام دهم در انشا مي آوردم. بعضي وقتها آرزوهايم تبديل به دروغ هاي شاخدار مي شد و خودم هم از خودم خجالت مي کشيدم. يک بار انشاي من افتضاحي به بار آورد که نگو و نپرس.
آن دفعه تخيلا تم کمي از واقعيت فراتر رفت و آبرويم را به باد داد. من که تا آن روز سوار هواپيما نشده بودم، خواستم رنگ و لعاب تابستان خود را زيباتر جلوه دهم در نتيجه در انشايم نوشتم که (ما تابستان امسال با هواپيما به روستاي پدري ام رفتيم. وقتي هواپيما در فرودگاه روستا فرود آمد ناگهان پدر بزرگم راه ديدم که در محل فرود هواپيما به استقبال ما آمده و دسته گلش را براي ما تکان مي دهد و من که از شيشه هواپيما پايين را نگاه مي کردم در نزديک زمين پدربزرگ را شناختم و با خوشحالي برايش دست تکان دادم.)من تا آن روز نمي دانستم که روستاي کوچک پدربزرگم، فرودگاه ندارد و بدتر از همه اينکه نمي دانستم کسي نمي تواندبراي استقبال مسافران به باند فرودگاه هواپيما بيايد.
اين دروغ تا مدتها مرا مضحکه بچه هاي کلا س کرد و خانم معلم هم با نگاه هايش به من مي فهماند که از اين به بعد راستش رابگو که واقعا تابستان را چگونه گذرانده اي؟
اما دعواي برادرم با پسر همسايه و عصبانيت پدرم به خاطر اضافه شدن اجاره خانه و به دنيا آمدن دختر چهارم خاله اعظم هيچ جذابيتي برايم نداشت که در انشايم بنويسم.
ضمن اينکه اين دهمين سالي بود که پدر قول مي داد ما را به مسافرت ببرد و زير قولش مي زد. هر وقت هم اعتراض مي کرديم، مي گفت شما وضع مرا درک نمي کنيد و اصلا  متوجه نيستيد که من ناچارم دو شيفت کار کنم تا در مخارج اوليه زندگي لنگ نزنيم به خاطر همين بهانه هاي واهي مي گيريد و تقاضاهاي غير منطقي داريد.
در حالي که ما بهانه واهي نمي گرفتيم، ما دوست داشتيم  يکبار هم که شده تعطيلا ت تابستان را در جايي غير  از خانه خود سپري کنيم و چندروزي را دور از حال و هواي عادي زندگي باشيم تا ديگر پسر همسايه بغلي موقع دعوا به برادرم نگويد که شماها هيچ وقت، از خانه تان تکان نمي خوريد و مي ترسيد که خانه تان را دزد ببرد!
اينها يک طرف انشاي (تابستان خود را چگونه گذرانديد) يک طرف ديگر!
امسال هم مثل هر سال پدر اول تابستان قول داد امسال طلسم را بشکند و ما را به يک مسافرت درست و حسابي ببرد. اما طبق معمول موعد تمديد قرار داد خانه فرار رسيد و صاحب خانه، اجاره را اضافه کرد و مسافرت ما منتفي شد و من باز هم  در فکر انشاي اول سال و مسافرت نرفته بودم.با خود فکر  مي کردم که ما خيلي بدبختيم که پول نداريم  به مسافرت برويم و خيلي بدبخت تريم چون مجبوريم انشاي دروغکي بنويسيم. اما خدا مهربانتر از آن است که بگذارد من احساس بدبختي کنم.
به همين دليل پدرم از طرف اداره به يک سفر دو روزه مشهد همراه خانواده دعوت شد، آن هم با هواپيما!
از اين که ناشکري کرده بودم از خودم خجالت مي کشيدم، اما روياي سوار شدن هواپيما داشت ديوانه ام مي کرد، هيچ وقت تصورش را نمي کردم يک روز سوار هواپيما شوم اما اين اتفاق افتاده بود و قرار بود من به مسافرت هوايي بروم.
سرانجام آن روز رويايي از راه رسيد و من سوار هواپيما شدم. هم خوشحال بودم، هم مي ترسيدم. حس مي کردم ممکن است جلوي مسافرها ضايع بازي درآورم و همه بفهمند که من تا حالا  سوار هواپيما نشدم. اما خدا را شکر چنين اتفاقي نيفتاد و من با خوبي و خوشي سوار هواپيما شدم. اتفاقا جايم هم کنار پنجره بود و مي توانستم از شيشه کوچک هواپيما، بيرون را ببينم.
قبل از حرکت هواپيما مهماندار با شکلا ت از ما پذيرايي کرد و من که از اين همه اتفاق خوشايند به وجد آمده بودم، فورا شکلا ت را باز کردم و شروع به خوردن آن کردم.
هواپيما که از زمين بلند شد هنوز طعم شيريني شکلا ت در دهانم بود. همين طور که از زمين دورتر مي شديم  همه چيز کوچکتر و کوچکتر مي شد. کم کم آدم ها به اندازه يک مورچه شدند و ماشين ها اندازه کفش دوزک!
احساس غريبي داشتم. حس دل کندن از زمين و رسيدن به آسمان، حالا  ديگر آپارتمان هاي بلند هم کوچک و کوچکتر مي شدند و از آنها فقط يک پشت بام با کولرهاي آبي رنگ به چشم مي خورد.کم کم شهر هم کوچک مي شد و من به اين فکر مي کنم که در آن دنياي کوچک، چه تعداد آدم همين حالا  سر اضافه کردن اجاره خانه و گراني زمين و افزايش قيمت گوشت و تخم مرغ در حال نزاع هستند و آن قدر در زندگي خود غرق شده اند که يادشان رفته عده اي از همنوعانشان در حسرت يک تکه نان مانده اند.
زيارت امام رضا (ع) برايم  پراز شور وهيجان بود و پرواز در آسمان پر از رويا! حرکت کنار  ابرها آن قدر برايم لذت بخش بود که يادم رفته بود، پدرم بدهکار است  وسر برج بايد اجاره خانه را اضافه کند! اما در عوض امسال يک موضوع خوب براي انشاي اول مهر دارم و با تمام مشکلا ت زندگي مي توانم امسال يک انشاي راست راستکي بنويسم. 


 چه کنيم که خوشبختي مان پايدار بماند؟ 

گروه نسل سوم: مي دانيد که زندگي مانند يک نهال نوپا وسرزنده بسيار شکننده وظريف است. اين نهال نيازمند باغباني ماهر است. زيرکي وهوشياري شرط آفت زدايي از آن است. افراد هوشمند مي دانند غذاي اين نهال نوپا " عشق" است، عشق محور زندگي است وابراز محبت کردن زوج ها به يکديگر سرمايه اي عظيم است که در صندوقخانه قلب طرفين به امانت گذاشته    مي شود تا در روز نياز بهره برداري شود. عشق را به موقع ودر زمان مناسب بروزدهيد، اينکه پيامبر(صلي الله عليه واله) فرمود:
"هرگاه مرد به همسرش بگويد "دوستت دارم." هيچ گاه محبت او از قلبش بيرون نمي رود وهمواره در خاطرش مي ماند."
 نشان اين است که عشق را بايد ابراز کرد.
 راه هاي اعلام وابراز آن متنوع است: ابراز زباني کرداري، رفتاري. اين سخن حکيمانه پيامبرصلي الله عليه وآله تنها خطاب به مرد نيست بلکه زن هم مي تواند نسبت به همسرش ابراز عشق کند.
نگهداري عشق واستمرار آن از پديد آوردن آن مشکل تر است. اين بحث را قبول دارم که خوشبخت بودن بسيار مطلوب است، ولي خوشبخت ماندن وسعادتمند زندگي کردن ارزشمندتر است. چون عشق وعلاقه سرمايه اي گرانبهاست، حق داريد ناراحت و نگران از دست رفتن آن باشيد، براي استمرار اين سعادت لازم است:
 1-  قدر خوشبختي امروز را بدانيد، همچون زرناب، که آن را محافظت مي کنيد، نگهدار آن باشيد. نگذاريد خشي از کدورت ودلخوري روي آن را زخمي کند. کوتاهي يکديگر را جبران وگوهر عشق را صيقلي تر کنيد.
2-  هرگز مجادله نکنيد، نزاع و جدال بر سر امر کم ارزش کدورت صفحه روشن قلب ودل طرفين را به دنبال دارد وعشق را به پستوخانه خاطره مي فرستد.
3-  گذشت وفداکاري کنيد تا عشقي را که احيانا در پستوي دلتان زنداني است، آزاد سازيد ونثار روح خسته ودل شکسته طرف مقابل کنيد، زيرا گوهر دل او نيازمند اعطاي گذشت و فداکاري عاشقانه شماست.
4-  حصاري محکم واستوار گرداگرد زندگي خود بکشيد تا اين گوهر گرانبها به تاراج نرود. يکي از معاني تقوا همين است که حصاري مشترک محافظ عشق وعاطفه طرفين است وهيچ آلودگي وکجرويي نمي تواند اين حصار را بشکند.
هر خوب، خوب تري دارد، در مسير کمال انساني مراتب خوبي ها به نسبت رشد عقلي وعاطفي وايماني وي بالا وبالاتر مي رود، اينکه بعضي از عرفا از عشق مخلوق به عشق خالق دست مي يابند، در واقع در تکريم وتعظيم خلق خدا کوشش مي کنند تا رضاي دوست جلب شود. شما نيز اگر هدفي اين چنين والا داشته باشيد، سرچشمه جوشان عشق شما به کمال معنويت گره مي خورد. راه هاي کسب اين عشق الهي از دل همين گذشت وفداکاري هاي معنوي شما در قبال همديگر به دست مي آيد.
 براي دستيابي بهتر لازم است:
1- معرفت خود را درباره حيات افزايش دهيد. اصل حيات وهستي را مطالعه کنيد تا حيات خانوادگي شما معنايي بسيط وکامل يابد. هر چه اين علم بيشتر شود، معرفت خانوادگي غني تر مي شود. هستي شناسي ارجمندترين علم هاست. هرکس نظام آفرينشي را درک کرد به اين حقيقت مي رسد که نظام آفرينش سراسر نشانه هاي حکمت خداوندي است. نگرش عالمانه انسان به جهان آفرينش باعث درک بهتر نظام خانوادگي مي شود.
2- معرفت وشناخت کافي نسبت به مناسبات خانوادگي به دست آوريد. خواندن کتاب هاي مفيد ومشاوره با دانايان به اين معرفت مي افزايد.
3- بررسي شيوه زندگي الگوهاي موفق از نزديکان و در کمال آن زندگي ائمه معصومين(عليه السلام) کمک بزرگي براي انتخاب وشناخت راه هاي موثر مي کند.
4- تقويت ايمان مذهبي از طريق زندگي مومنانه واز طريق درک بهتر حضور خداوند در زندگي است. يک مومن مي داند که نبايد به هيچ کس مخصوصا همسرستم کند. اومي داند بايد حق همسر را ادا کرد.
5- چشم ودلتان را به همديگر بدوزيد واز نگريستن به ديگران چشم پوشي کنيد. عفت وغيرت دو عنصر گرانسنگ وحافظ وجود انسان خصوصا جوان است. بدانيد از موقعيت هاي مبارک حيات آن است که خداوند شما دو نفر را براي هم آفريده است.
6- مقايسه ممنوع. خودتان باشيد وبه ديگران کاري نداشته باشيد. مقايسه حسرت واندوه مي آورد. همسر وزندگي تان مخصوص شماست، از مقايسه آن با ديگران امتناع کنيد.
تنها عنصري که در حيات معنوي هر سنگي رامي شکند وهر خاري را گل مي کند، عنصر محبت است.
 کسي را هم جسور يا لوس نمي کند. آن چيزي که به اشتباه محبت مي نامند، جلف گرايي و حريم شکني است. صميميت ومحبت نبايد باعث بي احترامي  شود. بايد حريمي مودبانه وعاشقانه ميان زن وشوهر باشد.


 هديهاي از طرف شيطان 
نويسنده : اعظم دانشجو

آزمودن مواد مخدر و مشروبات الکلي براي نوجوان و جوان ميتواند عملي زودگذر باشد، اما اين امتحان براي بعضي از آنها نتايج منفي درازمدتي به دنبال دارد. در مورد اکثر افراد معتاد به الکل و موادمخدر، ردپاي شروع اعتياد را ميتوان در سالهاي نوجواني آنان جست وجو کرد. اما همه کساني که اين مواد را امتحان ميکنند الزاما به افرادي دايم الخمر و معتاد مبدل نمي شوند. علت اين تفاوت چيست؟
يقينا در محلههايي که ميزان جنايت در آنها زياد است، جايي که موادمخدر راحتتر از تکه ناني بدست ميآيد و به راحتي آب خوردن خريد و فروش ميشود، منطقهاي که برجستهترين الگوي محلي در زمينه موفقيت اقتصادي، سوداگر مواد مخدر باشد، احتمال افتادن در دام اعتياد بسيار زياد است. ممکن است بعضي افراد که به صورت نيمه وقت به خريد و فروش مواد مخدر ميپردازند، در  نهايت معتاد شوند و ممکن است افراد ديگر به علت سهولت دستيابي به مواد يا تحت تاثير فرهنگ همسالان که مصرف مواد مخدر را هيجان انگيز و پر جاذبه مي خوانند، به اين دام گرفتار شوند; عاملي که خطر استعمال مواد مخدر را در هر محلهاي حتي (و شايد به ويژه) در مرفه ترين محلات افزايش مي دهد. اما سوال ما هنوز بيجواب مانده است; در ميان انبوه کساني که در معرض اين دام ها و فشارها قرار دارند و کساني که براي امتحان کردن اين مواد را مصرف ميکنند، در نهايت احتمال اعتياد کدام يک بيشتر است؟
طبق پژوهش ها و دستاوردهاي علمي کساني که اين عادت در ايشان باقي مي ماند و به طرز فزايندهاي به الکل يا مواد مخدر وابسته مي شوند، اين مواد را به عنوان نوعي دارو، يعني به عنوان راهي براي تسکين احساس اضطراب، خشم يا افسردگي مصرف ميکنند. آنها در اولين تجربه خود، با تزريق مادهاي شيميايي آشنا مي شوند که ميتواند احساس اضطراب يا اندوهي را که آنان را به ستوه آورده است، تسکين دهد. حالا ميتوان به اين سوال پاسخ داد که چرا برخي از جوانان ميتوانند موادمخدر و مشروبات الکلي را بدون معتاد شدن به آنها بيازمايند، در حالي که ديگران تقريبا از همان آغاز کار، به اين مواد وابسته مي شوند. به نظر ميرسد افرادي که در مقابل اعتياد آسيب پذيرترند، در مصرف مواد مخدر يا نوشيدن الکل، راهي فوري براي تسکين عواطفي پيدا ميکنند که سالها موجب درماندگي آنها شده بود. استفاده از موادمخدر و  الکل در مورد کساني که از نظر فيزيولوژيکي و رواني مستعد استفاده از آن هستند باعث احساس خوب کوتاه مدتي در مقابل فروپاشي مداوم زندگي ميشود، و اين همان دانه اي که است که شيطان در دام اعتياد نهاده تا قربانيان خود را به اين شيوه اسير و برده خود کند.
همه انسانها به دنبال آرامش هستند و گروهي که از نظر ژنتيکي مستعد ابتلا به الکليسم و موادمخدر هستند، با کوچکترين تنش در زندگي دنبال مادهاي آرام بخش هستند و وقتي که يک بار مواد مخدر يا مشروبات الکلي را امتحان ميکنند بعدها به معتادين تمام عيار تبديل ميشوند.
آنها معمولا در دوران نوزادي بي قرار و دمدمي مزاج و ناسازگار هستند و در دوره دبستان تبديل به بچههاي ميشوند که به شيطنت معروفاند و دنبال دردسر هستند و اگر به اين عامل ژنتيکي يک عامل محيطي مانند دوستان ناباب را هم اضافه کنيم آنچه نتيجه ميشود فردي شرور با شخصيتي جامعه ستيز است.
البته يکي از دلايل گرايش اين دسته از افراد به موادمخدر را ميتوان در تنوع طلبي آنها دانست، اين واقعيت است که آنها قدرت تحمل يکنواختي را ندارند و دوست دارند هر چيز تازهاي را امتحان کنند و از آن جايي که سيستم عصبي و ترشحات هورموني آنها جوابگوي خواسته هايشان نيست و به صورت طبيعي نميتوانند بعد از ناراحت يا عصباني شدن به تعادل برسند به دنبال يک ماده خارجي ميگردند تا اين کار را برايشان انجام دهد.
افسردگي و بيماريهاي رواني نيز ميتواند سوق دهنده افراد به سمت مواد مخدر و مشروبات الکلي باشد اما اين را هم بدانيد که  معمولا بعد از يک آرامش کوتاه، فرد افسرده تر و مضطرب تر از قبل ميشود. افرادي که به عنوان يک آرام بخش عاطفي به مشروبات الکلي روي ميآورند، بيشتر اوقات اين کار را براي آرام کردن اضطراب و نه افسردگي انجام ميدهند. در مقابل افرادي که از افسردگي رنج مي برند در معرض خطر اعتياد به موادمخدر قرار ميگيرند که پادزهري در مقابل افسردگي است.
خشم مزمن هم ميتواند به نوع ديگري از اعتياد بينجامد. ناتواني در کنترل خشم و به سرعت عصباني شدن نيز ميتواند افراد را به سمت اعتياد پيش ببرد، چرا که افراد اين چنيني با استعمال مواد مخدر بالاخره به احساس آرامش و بهنجاربودن، ميرسند.
هرچند طبق يافتههاي محققان گرايش به مصرف موادمخدر ريشه در مغز انسان ها دارد، با اين حال ميتوان احساس آرامشي را که نتيجه استفاده از موادمخدر و مشروبات الکلي است را بدون استفاده از اينگونه مواد رفع کرد.
ده ها سال است که پژوهشگران و محققان در جست وجوي راهي هستند براي کمک کردن به انسان ها براي بدست آوردن توانايي کنار آمدن با احساسات نامطلوب، تسکين اضطراب، از بين بردن حالت افسردگي، آرام کردن خشم که انگيزه مصرف موادمخدر يا الکل را از بين مي برد.
با اينکه همه بر اين اصل اتفاق نظر دارند که پيشگيري مقدم بر درمان است، معمولا کسي دست به کار نميشود تا يک مشکل که در سطوح اوليه ميتوانست به راحتي حل شود به شکل يک بحران و فاجعه درآيد.
وقتي مشکل همه گير شد و در زندگي جوانان ريشه دواند و تثبيت شد همه در پي نوشدارو مي روند.
اما آنچه بشر بايد از آن پيروي کند منطق پيشگيري است نه درمان. يعني وقتي افراد از همان سنين کم از طريق مهارتهاي لازم مسلح شوند، آنچنان که به گونهاي پا به عرصه زندگي بگذارند که احتمال دوري گزيدن شان از تمام يا تک تک اين مقدرات و گرفتاريها در حد اعلا باشد.
با اين حال منکر نقش عوامل مخاطره آميز همچون بزرگ شدن در يک خانواده متلاشي شده، داشتن والدين بدرفتار، زندگي در يک محله فقير، جنايت خيز و مملو از معتادان به موادمخدر را نفي نمي کنيم. فقر به خودي خود لطمات عاطفي جدي اي به کودکان وارد ميکند: کودکان فقيرتر از ساير همسالان مرفه خود هراسان تر، مضطربتر و غمگينترند و مشکلات رفتاري بيشتري از قبيل کج خلقي هاي مکرر و خراب کاري دارند و اين روند تا سنين نوجواني ادامه مييابد. فشار فقر، زندگي خانوادگي را مي تواند تباه  کند.
اما در حل اين مشکل داشتن مهارتهاي عاطفي نقشي وراي نيروهاي خانوادگي و اقتصادي دارد. برقراري ارتباط با ديگران، اعتماد به نفس، پايداري در مواجهه با مشکلات و ناکاميها، توانايي التيام بخشيدن سريع به ناراحتيها و برخورداري از سرشت آسان گير از جمله اين مهارت هاست.
متاسفانه اکثريت افراد بدون داشتن چنين امتيازهايي با مشکلاتي مواجه ميشوند که در حل کردن شان عاجز مي شوند، البته بسياري از اين مهارتها ذاتي اند و حاصل نوعي خوش شانسي ژنتيکي است. يکي از راههاي کمک به اين افراد سبک کردن بار فقر و ديگر شرايط اجتماعياي که به اين مشکلات دامن ميزند، است.
با اينکه درباره مخاطراتي که مدام جوانان و نوجوانان را تهديد ميکنند و هر لحظه ممکن است زندگي آنها را به خطر بياندازند برنامه هاي آموزشي زيادي تدوين و اجرا شده، ولي متاسفانه به موازات اين گونه برنامه ها گرايش و مصرف جوانان و نوجوانان به انواع مواد مخدر بيشتر شده است.
در پايان اينکه: شکي نيست که تمام اين مشکلات، از علل پيچيدهاي ناشي ميشوند که از درهم آميختن نسبتهاي متفاوتي از تقدير بيولوژيکي، روند مناسبات خانوادگي، اثرات فقر و فرهنگ خيابانها ناشي ميشوند، هيچ مداخله واحدي نميتواند ادعا کند که به تنهايي ميتواند با تمامي اين عوامل مقابله کند. اما از آنجا که کاستيهاي عاطفي، به خطراتي که افراد را تهديد ميکند ميافزايند - و ديده ايم که اين خطرات را به ميزان زيادي افزايش ميدهند - بايد نه به بهاي کنار گذاشتن ساير شيوه ها، بلکه همراه با آنها به درمان عواطف نيز توجه جدي مبذول داشت.