قديم ها هر چه به ما مي گفتند يک روز دلتان براي همين ميز و صندلي ها تنگ مي شود باور نمي کرديم، ولي حالا دل ما تنگ شده است بدجوري هم تنگ شده است. بدآموزي نباشد ولي آقا اجازه دل ما براي اين که با گچ بزنيم توي سر شما تنگ شده، دل ما براي در رفتن از روي ديوار حياط مدرسه تنگ شده، دل ما براي دويدن در حياط مدرسه تنگ شده، راستش را بخواهيد آقا دل ما براي اين که شما گوشمان را بگيريد بپيچانيد هم تنگ شده. عجب روزگاري بود. هنوز هم روزهاي پايان شهريور و اوايل مهر براي من بوي مدرسه مي دهد، امروز کم مانده بود به رسم قديم آدامسم را بگذارم لاي کتاب مدير اداره، بعضي وقت ها دوست دارم سوار اتوبوس بشوم و بليت ندهم و در بروم، هنوز دوست دارم براي يادگيري رياضي بروم خانه عمه جان تا شوهرعمه رياضي درسم بدهد و براي حل کردن فرمول ها برگه هلو بدهد بخورم. واقعا که دل ما براي همان ميز و صندلي ها تنگ شده.
نوشته زير را تقديم مي کنم به همه کساني که امسال دانشگاه قبول شدند و همه کساني که مي خواهند دوباره تلاش کنند:
سرم پايينه، بچه ها تو حياط مدرسه صف کشيدن. آقاي ناظم از روي صندلي بلند مي شه و به طرف ميکروفن مي ره. وقتي به من مي رسه مکث مي کنه، گوشم را مي گيره و مي پيچونه و آروم ميگه چه طوري تنبل خان؟ بعد از چند دقيقه صحبت هاي آقاي ناظم تموم مي شه، بعد نوبت من مي شه، بلند مي شم تا آقاي ناظم من رو به عنوان کند ذهن ترين دانش آموز مدرسه معرفي کنه. آقاي ناظم رو به بچه ها مي گه: اين که مي بينين شاه کاره، نابغه س، البته تو تک گرفتن، رياضيات گرفته دو، خوب به قيافش نگاه کنيد، هرگز سعي نکنيد باهاش دوست بشيد چون دوستي با اون يعني رفوزگي، بعد با لبخندي که به لب داره به طرف من برمي گرده و مي گه; شما حرفي نداري براي هم کلا سي هات بزني؟ من نگاهي به جمع مي اندازم و بغضم مي ترکه. زار زار مي زنم زير گريه، اون قدر گريه مي کنم که يکي از معلم ها مي ياد و سر من رو تو بغل مي گيره و با دست اشاره مي کنه بچه ها برن سر کلا س، ولي گريه هاي من ادامه داره، هاي هاي هاي...
- ماماني، ماماني، کيارش جونم، ماماني.
از خواب مي پرم، ماماني داره دست به سر و روم مي کشه، به محض ديدنش خودم رو تو بغلش فشار مي دم و مي گم:مامان من رفوزه نيستم، من تنبل خان نيستم و ماماني مي گه، مي دونم عزيزم، تو خواب ديدي، تو بهتريني. از مامان مي پرسم: مامان چقدر مونده تا امتحانات شروع بشه؟ ماماني جواب ميده. چند روزي ديگه وقت هست. من نفس آرومي مي کشم و خوابم مي بره يه خواب آروم و راحت.
صبح يه صبحونه مفصل مي خورم، کيفم رو مي اندازم روي شونم و بندهاي کتونيم رو سفت مي بندم و راه مي افتم طرف مدرسه. امروز شنبه س و آقاي ناظم براي ما سخنراني مي کنه. آقاي ناظم مي گه که : امسال قراره به شاگرد اول ها جايزه بديم، پس درسهاتون رو خوب بخونيد تا تو امتحانات نمره خوب بگيريد. حرفهاي آقاي ناظم تموم شده و ما الا ن داريم به صف وارد ساختمون مدرسه مي شيم، آقاي ناظم با خط کشي که هميشه همراه داره دم در وايساده ووضع نظافت بچه ها رو چک مي کنه بهآقاي ناظم که مي رسم سرم رو بالا مي آورم و سلا م مي کنم. آقاي ناظم نگاهي به من مي ندازه و مي گه: مرد که گريه نمي کنه. من جا مي خورم، مي خوام به آقاي ناظم بگم که مگه شما تو خواب من... که آقاي ناظم حرف من رو قطع مي کنه، دست روي شونه ام مي زنه و مي گه: هي نادري ببينم چيکار مي کني ها، دلم مي خواد تو ليست جايزه ها اسم تو هم باشه.
بچه ها منو از عقب هول مي دن بر مي گردم و يه نگاه به آقاي ناظم مي اندازم، اونقدر خوشحالم و مصمم که از راهرو تا طبقه سوم مدرسه رو بدو بدو بالا مي رم. زنگ اول رياضي داريم.