برو  
سایتهای مرتبط :: نمایشگاه تصاویر
  
نسخه شماره 2354 - 1389/02/25 -

گفت و گو با محقق و روايتگر بزرگ شاهنامه به مناسبت روز فردوسي
نگذاريم فردوسي را هم مثل مولا نا بدزدند


  گفت و گو با محقق و روايتگر بزرگ شاهنامه به مناسبت روز فردوسي
 نگذاريم فردوسي را هم مثل مولا نا بدزدند 

به نام خداوند هر دو سراي
خداوند امروز و روز جزاي
دوم بر بزرگان گيتي درود
هرآن کز خرد با شدش تاروپود
سوم صدهزاران درود و سلا م
به فردوسي آن مرد و الا مقام
چهارم يکايک به خوانندگان
به ايران زمين و به گرد جهان
به مردم سالا ري و مجريان
به دانش ببسته کمر درميان
بدان نشريه هم به سالا ر آن
و ديگر زن و مرد روشن روان
امير صادقي

به خاطر زبان مادريم مديونش هستم. به خاطر تمام روزهاي کودکيم که زير باران ترانه مي خواندم و با زباني که او برايم به يادگار گذاشت و رفت با قطره هاي باران هم آواز مي شدم.
مديون مردي بزرگ که زبان فارسي را برايم به يادگار گذاشت.
زباني شيرين که با هر کلمه اش «ايران» را در ذهنم جاويد مي کند. مديون حکيم ابوالقاسم فردوسي.
و امروز من بازبان مادريم فرياد مي زنم: عاليجنابان مغرب زمين! در مقابل من کلا ه از سر برداريد که که من زاده سرزميني هستم که فردوسي بزرگ در آن زاده شد.
من زاده سرزمين رستم و زال هستم. سرزمين آرش.
زين پس نام سرزمين مرا با احترام برزبان آوريد که او مادر فردوسي است.
مادر شاعري بزرگ که يقين دارم برضريح کلا مش،دخيل ترجمه بسته ايد.
نام خاتون خاوري ام، مادرم ايران را با زبان شيرين فردوسي و مولا نا بر زبان آوريد و همراه با فردوسي بزرگ:
«بگوئيد اين جمله در گوش باد
چو ايران نباشد تن من باد»
***
مي گويند در شرقي ترين نقطه تهران در محله نظام آباد، خانه اي است که ياد فردوسي در آن جريان دارد.خانه اي کوچک و دلنشين به نام «فردوسي سرا»
اين خانه محل امني است براي آنان که از هياهوي شهر و زندگي  ماشيني خسته  شده اند; محلي براي بازگشت به اصل.
محلي که در آن روايتگر بزرگ شاهنامه لباسي شبيه به لباس فردوسي برتن مي کند و با لحني شيوا شاهنامه فردوسي را روايت مي کند. آنقدر زيبا که براي لحظه اي خود را در کنار رستم و درد هايش حس مي کني و وقتي به خود مي آيي حس مي کني  هزاران سال عمر کرده اي!
امير صادقي همان روايتگر شاهنامه است که با ديدنش براي چند لحظه حس مي کني، روح فردوسي با جسم او عجين شده که اينگونه از اعماق وجود شاهنامه خواني  مي کند و فردوسي بزرگ را در ذهن مردمان فراموشکار کشورش زنده مي کند.

همسايه هاي فردوسي

براي ديدن فردوسي سرا به محله نظام آباد مي روم. شنيده ام که فردوسي سرا با ترکيب خاصش جلب توجه مي کند به خصوص اين که تنديس بزرگ فردوسي در ورودي خانه چشم نوازي مي کند.
با اين حال مردم محله، فردوسي سرا را نمي شناسند. اين را وقتي مي فهمم که در پي آدرس از مردم محله راهنمايي مي خواهم.
تصورم اين است که جوانان محل، بايد آدرس را خوب بدانند اما وقتي از جوانان سيگار به دستي که در پياده رو ايستاده اند آدرس فردوسي سرا مي پرسم شانه بالا  مي اندازند و مي گويند: «از بقالي بپرس. جلوتر که مي روم پسر جواني جلوي يک کوچه ايستاده و به خيابان زل زده به نظرم مي آيد که او بايد آدرس را بداند اما هنوز نزديک او نرسيده ام که با کمال تعجب مي بينم، او به طرز مشکوکي جنسي را که در دست دارد، درمشت جوان ديگري که تازه به او پيوسته مي گذارد و به همان سرعت پولش را مي گيرد.
ترجيح مي دهم به او نزديک نشوم، با اين اوصاف او نه خود را مي شناسد، نه فردوسي را! شايد اگر در مورد مواد با او صحبت کنم اطلاعات کامل تري داشته باشد.
دلم براي فردوسي مي سوزد. خدا کند اين صحنه ها رانبيند. اما درست ترآن است که دلم براي خودم بسوزد. براي خودمان!
براي خودمان که فردوسي را داريم و او رافراموش کرده ايم. براي خودمان که به جاي داستان رستم و اکوان ديو، ديو اعتياد را در جلوي چشم مي بينيم و کاري نمي کنيم.

فردوسي سرا در محاصره ديوارهاي آجري

در همين فکرها هستم که تنديس فردوسي گره اخمهايم را باز مي کند و فردوسي سرا خودش را به من نشان مي دهد.
اما چه منظره اي! بعد از ديدن جوانان غافل محله; حالا  نوبت منظره ناخوشايند جلوي فردوسي سرا است که فکر مرا مشغول کند.
منظره يک مغازه 4-3متري که به شکل نامناسبي جلوي ساختمان فردوسي سرا قرار گرفته و تصوير زيباي فردوسي را پشت ديوارهاي آجري اش پنهان کرده!
نزديکتر که مي روم اما، صلا بت رستم دستان را حس مي کنم که دربام فردوسي سرا عرض اندام مي کند و خود را به من نشان مي دهد.
شعر زيبايي که بر سر در خانه نوشته شده تلخي ها را از يادم مي برد و براي لحظه اي عرق ملي را در من زنده مي کند:
وطن يعني الف. ي. ر. الف. نون وطن يعني همان پاينده ايرون.
با اين شعر زيبا حس تازه اي مي گيرم و وارد فردوسي سرا مي شوم.
همه جا رنگ و بوي فردوسي را دارد. در و ديوارها، تنديسها و از همه جالب تر لباس امير صادقي که او را شبيه تنديس فردوسي کرده. امان از وقتي شاهنامه  را به دست مي گيرد. آن وقت است که بي اختيار به ياد فردوسي مي افتم و به ياد رنج سي ساله اش.
بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده کردم بدين پارسي

مادرم مرا با شاهنامه آشنا کرد

امير صادقي از سرنوشتي مي گويد که او را با فردوسي آشنا کرد. او در ابتداي سخن از مادرش ياد مي کند و مي گويد: من از حدود 6-7 سالگي با زمزمه هاي مادرم با شاهنامه آشنا شد.
مادرم يک زن بختياري بود و طبق سنت بختياري ها شاهنامه را از حفظ داشت و دايم اشعار فردوسي را زير لب زمزمه مي کرد.
روايتگر شاهنامه در ادامه گفت: آن روزها من به درستي نمي دانستم که مادرم چه مي خواند; اما او مي گفت بزرگتر که شوي مي فهمي که من چه مي خوانم.
امير صادقي افزود: مادر من 35 سال پيش چهره در نقاب خاک کشيد و من به احترام او از همان زمان شاهنامه را به دست گرفتم و جواني ام را پاي شاهنامه گذاشتم.
او گفت: من از کودکي با چکش و آهن سر وکار داشتم و هر آنچه از زحمات چندين ساله ام به دست آمده بود، تبديل به آجرهايي شد که کنار هم جمع شدند و ساختماني را ايجاد کردند که به فردوسي اختصاص پيدا کرده، ساختماني به نام فردوسي سرا.
روايتگر شاهنامه گفت: خيلي از مردم ايراد مي گيرند که چرا اين ساختمان را در محله نظام آباد بنا کردي و در بالا ي شهر تهران نساختي. من در پاسخ آنها مي گويم.
همه جاي ايران و تهران سراي من است
چونکه نيک و بدش از براي من است
امير صادقي آرزو دارد که فردوسي سرا در همين محله مورد حمايت قرار گيرد و روزگاري نه چندان دور تبديل به خانه فرهنگ شود تا در دست هر کدام از جوانان اين محله به جاي سيگار و ساير مخدرجات يک شاهنامه فردوسي ببينيم و يک قلم!
اين روايتگر شاهنامه فقط با ادب دوستان و افراد تحصيل کرده سرو کار ندارد; او حتي بعضي روزها بچه هاي گل فروش و اسفند دود کن سر چهار راه را به فردوسي سرا دعوت مي کند، برايشان شاهنامه مي خواند و از آنها پذيرايي مي کند; تا نام فردوسي درگوش آنها هم آشنا باشد.
امير صادقي مي گويد: در فردوسي سرا، از کودک 6 ساله تا پير زن مسن حضور مي يابند و چنان شاهنامه خواني مي کنند که دل در سينه آدم مي لرزد.
او معتقد است که اگر ما از گذشته خود با خبر نباشيم هرگز به آينده روشني نخواهيم رسيد و اين گذشته درخشان را مي توانيم در شاهنامه فردوسي بيابيم. گذشته اي که در حماسه هاي رستم و زال پنهان است. گذشته اي پرغرور در سرزميني به نام ايران!

فردوسي
کرايه سرزمينش را پرداخت

او معتقد است: هر شخصي که در خاک پاک ايران زمين متولد شده بايد کرايه سرزمين خود را بپردازد. درست مثل فردوسي که کرايه سرزميني اش را پرداخت. مثل حافظ و سعدي و مولا نا و مفاخر ملي و همه شهداي ايران از زمان ايرج تا شهداي جنگ تحميلي.
امير صادقي مي گويد: شاهنامه فردوسي راه چگونه زندگي  کردن را به ما ميآموزد; به ما که زاده سرزمين او هستيم.
او بيان مي کند که در فردوسي سرا، شاهنامه به صورت کاربردي و به روز به مردم آموزش داده مي شود و پندهاي شاهنامه با زندگي امروز منطبق مي شود تا مردم بدانند که فردوسي چه پندي برايشان داشته.
او مي گويد: فردوسي بزرگ در تمام شاهنامه يک حرف نامربوط نمي زند، نه مدح شاهي را مي گويد و حتي از خودش تعريف مي کند، او در تمام شاهنامه حتي يکبار هم نام خود را نميآورد. خلا صه کلا م فردوسي در اين بيت شعر خلا صه  مي شود:
تو را دين و دانش رهاند درست
ره رستگاري ببايدت جست
يعني يک بال از دين و يک بال از دانش براي پرواز لا زم است.

چرا شاهنامه

روايتگر شاهنامه مي گويد: شاهنامه از آن جهت به اين نام خوانده شده که شاه همه نامه هاست.
در آن مدح شاهي گفته نشده وبدي و درستي به زيبايي و ظرافت از هم تفکيک شده.

پيش گويي هاي علمي فردوسي

امير صادقي در ادامه مي گويد: آن زمان که گاليله اعلا م کرد زمين  گرد است او را محکوم به اعدام کردند، در حالي که سالها پيش از او يعني هزار سال پيش فردوسي، به گرد بودن زمين اشاره مي کند و  از چرخنده دهر صحبت به ميان ميآورد. همچنين زايمان سزارين که به  خاطر ژوليوس سزار، سزارين ناميده شد سالها قبل در شاهنامه فردوسي مطرح شده بود. هزار سال پيش رستم دستان به اين روش به دنيا آمد با اين حال، باز ما هم عقب مانديم و اين نوع زايمان به نام ديگران تمام شد و هم اکنون تلا ش ما براي تعويض نام سزارين به رستمانه در مجامع پزشکي به نتيجه نمي رسد و اين يعني ماهنوز فرهنگ غني خود را باور نداريم و از ديگران پيروي مي کنيم.
در شاهنامه آمده که زمانيکه مادر رستم درحال وضع حمل است و مشکل زايمان دارد، سيمرغ يا همان سروش ايزدي به بشر راه زايمان غيرطبيعي را ميآموزد.
همچنين امير صادقي به اولين پرواز اشاره مي کند که برادران رايت مدعي آن هستند، او مي گويد: هزار سال پيش جمشيد جم اولين کسي بود که به آسمان پرواز کرد و پس از آن کا ووس کي! اين يعني انگيزه پرواز در مغز ايراني!!!
به گفته اميرصادقي فردوسي شاخص ترين مرد شعر و ادب جهان است. اين بزرگمرد هزار سال پيش سرايش شاهنامه را به اتمام رساند به طوري که قبل از عيد ما هزاره سرايش شاهنامه را به جشن نشستيم.
فردوسي در سال 329  بعد از هجرت پيامبر در شهر طوس و در دهي به نام پاژ به دنيا آمد و در 411 بعد از هجرت از دنيا رفت.
ارثيه اين مرد بزرگ براي تمام فرزندانش که همانا مردمان ايران زمين هستند; 65 هزار بيت شعر است که به صورت حماسه و مثنوي از پنجمين فرزند حضرت آدم، کيومرث تا آخرين پادشاه ساساني، يزدگرد سوم، سروده شده.
امير صادقي مي گويد: سرايش اين 65 هزار بيت، 30 سال از عمر فردوسي را در بر مي گيرد و اشعاري که هزار سال پيش سروده شده امروز به راحتي براي ما قابل درک است.
به گفته امير صادقي بسياري از بزرگان دنيا مانند نيچه از فردوسي درس گرفته اند و زندگي خود را براساس آموزه هاي فردوسي پيش برده اند.
اين روايتگر شاهنامه مي گويد: تئودور مانسن در سال 1902 کتابي راجع به جنگ هاي آلمان و ايتاليا نوشت و جايزه نوبل را از آن خود کرد.
وقتي از او پرسيدند، چگونه به جايزه نوبل دست پيدا کردي، گفت: اين جايزه متعلق به من نيست، بلکه متعلق به حکيم ابوالقاسم فردوسي ايراني است که من کتاب او را خواندم و براساس نوشته هاي او کتابي نوشتم که موفق به کسب جايزه نوبل شد.
امير صادقي مي گويد: با اين حال فردوسي در کشور ما با سختي زيست و پس از مرگش حتي اجازه ندادند که او را در قبرستان شهر دفن کنند و بنابراين او در خانه خودش دفن شده است.
به گفته صادقي; فردوسي از نژاد دهقانان است و خود او و پدرانش صاحب ملک و املا ک فراوان بوده اند و اوضاع مالي خوبي داشتند.
ارثيه پدران فردوسي به او مي رسد و او تمام اموالش را در راستاي فرهنگ و تمدن ايران زمين خرج مي کند و شاهنامه را مي سرايد. فردوسي اينگونه زيست و چيزي  از کسي نخواست و در پايان عمرش سلطان محمود غزنوي حقي را که بايد به او پرداخت مي کرد، نپرداخت و پيکر بي جان فردوسي را در قبرستان عمومي شهر راه  نداد. چرا که او را طاغوت زده مي دانست.

فردوسي در بهشت

به  گفته اميرصادقي، پس از مرگ فردوسي، بزرگ شهر او را در خواب مي بيند که با لباسي سبز در حال قدم زدن در بهشت است. بزرگ شهر از او مي پرسد که در بهشت چکار مي کني؟ و فردوسي مي گويد من به خاطر 2 بيت شعر در بهشت هستم و فقط همين 2 بيت شعر براي من ماند باقي 65 هزار بيت شعر بماند براي شما!
و اما آن 2 بيت شعر اين است.
ستايش کنم ايزد پاک را
که گويا و بينا  کند  خاک را 
به موري دهد مالش نره شير
کند پشه بر پير جنگي دلير
صبح روز بعد که بزرگ شهر از خواب بيدار مي شود، بر مزار فردوسي مي رود و در آنجا نماز به جاي مي آورد.صادقي در ادامه  گفت: شخصي از يکي از رئيسان دانشگاه  مصرمي پرسد که شما با اين تاريخ  دراز مدتي که از فراعنه داريد; چرا به زبان عربي سخن مي گوييد؟! رئيس دانشگاه اشک مي ريزد و مي گويد: چون ما فردوسي نداشتيم.

دزدان چشم  به راه غفلت ما هستند

اما ما فردوسي داريم و قدرش را نمي دانيم. نمي دانيم که دزدان چشم به راه غفلت ما هستند تا فردوسي را هم مانند مولا نا بدزدند.
چرا که:
چو دزدي با چراغ آيد
گزيده تر برد کالا
دزدان مي دانند که چه چيزي را بايد ببرند. آنها مي دانند که ما چه گنجي داريم. همانطور که ترک ها  مولا نا را بردند و هيچ کس نگفت مولا نا در تمام عمر خود يک بيت  شعر ترکي نگفت. و حالا  از دولتي سر شاعر ما دولت  ترکيه ميليونها دلا ر وارد کشورش مي کند و ما فقط شاهد هستيم.
امير صادقي در ادامه  گفت: در تاجيکستان، مجسمه 17 متري فردوسي  را در پارک دوشنبه طراحي کرده اند و آن مجسمه ميعادگاه ادب دوستان و عاشقان شعر فارسي است. با اين که فردوسي دشمن آن سرزمين بوده چرا که تاجيکستان توران زمين بوده است.

عيار طلا  با کلا م فردوسي بالا  مي رود

به گفته اين روايتگر شاهنامه هر گاه کلا مي را با طلا  بنويسند مي گويند، آن کلا م  آنقدر با ارزش بود که با طلا  نوشته شده اما بعضي کلمات هستند که اگر با طلا  نوشته شوند عيار طلا  بالا  مي رود نه آن کلمات!  اشعار فردوسي از آن دست کلمات هستند که عيار طلا  را بالا  مي برند و به طلا  افتخار مي دهند.

شخصيت والا ي فردوسي

اميرصادقي در ادامه مي گويد: شخصيت فردوسي آنقدر والا ست که نه تنها به تمام مذاهب و اديان بلکه به دشمن خود هم احترام مي گذارد.
چنانچه مي گويد:
شود کوه آهن چو درياي آب
اگر بشنود نام افراسياب
يعني فردوسي دشمن را خوار و خفيف نمي کند  و او را بزرگ مي شمرد و افراسياب را اينچنين بزرگ مي کند و اينجاست که با بزرگ شمردن دشمن، خود را هم بزرگ مي کند.
فردوسي باور داشت که همه جهانيان براي چراغاني جهان زحمت مي کشند و ريسه به دست ايستاده اند و اين فقط ما نيستيم که در فکر دنيا هستيم. چنانچه مي گويد:
به هر جا که هستيد خروش آوريد
جهنده جهان را به جوش آوريد
همه يک به يک مهرباني کنيد
به کل جهان پاسباني کنيد
به صلح جهاني بکوشيد سخت
به فر جهان باور نيک بخت
جهان را بسازيد همچون بهشت
مگوئيد هرگز سخن هاي زشت
بگوئيد اين جمله درگوش باد
چو ايران نباشد تن من مباد

وصيت نامه امير صادقي

و اما امير صادقي بعد از 35 سال زندگي در راه شاهنامه فردوسي يک آرزو دارد که آن رادر قالب يک وصيت نامه بيان مي کند:
وصيت نامه امير صادقي اين است که پس از مرگش او را در شهر طوس و کنار آرامگاه فردوسي و درست زير پاي او به خاک بسپارند تا زايران فردوسي قدم بر چشمان او بگذارند و به مزار شاعر پارسي گوي روند.
خودش مي گويد:
بگفتم من اين جمله را بارها
نوشتم به دفتر به طومارها
يکي آرزو دارم اندر جهان
ميان بزرگان و هم بخردان
هرآنگه که مرگم به بر در کشيد
روانم سوي روشني پر کشيد
هر آندم که جانم ز تن خسته شد
به راه گلويم نفس بسته شد
به خاکم سپاريد در شهر طوس
به نزد خداوند کوپال و کوس
به زير دو پاي حکيم کهن
شوم خاک و ديگر نگويم سخن
هر آنکس که آيد بدان جايگاه
دو چشمان من باشدش پايگاه
بدين آرزو دست کردم دراز
به پيش شما مردم سرفراز

آخر شاهنامه

مي گويند آخر شاهنامه خوش است. اما آخر شاهنامه پر از غم است، غم کشته شدن سهراب به دست رستم، کشته شدن سياوش، کشته شدن رستم به دست نابرادري  اش شغاد و سرانجام مرگ غم انگيز فردوسي.
اما اميرصادقي مي گويد: آخر شاهنامه خوش است، چون شاهنامه آمد تا ما درس عبرت بگيريم و وجود شاهنامه براي ما خوش است اگر براي قهرمانانش خوش نبود.

و اما بعد...

و حالا  من مانده ام با شاهنامه اي که براي ما خوش است و نمي شناسيمش چه خواهيم کرد. با فردوسي که کودکانمان نامش را هم به زور شنيده اند و با رستم که بچه ها کمتر از جومونگ مي شناسندش و با تهمينه که يانگوم جايش را در دل بچه ها گرفته. نمي دانم چه خواهيم کرد با خودمان که ريشه خود را از ياد برده ايم و به قهرمانان افسانه اي کره اي دل خوش کرده ايم. اما اي کاش زودتر از خواب غفلت بيدار شويم تا دير نشده!