برو  
سایتهای مرتبط :: نمایشگاه تصاویر
  
نسخه شماره 1627 - 1386/07/05 -

مجيد انتظامي در گفت وگو با مردم سالا ري:
صداي پدرم آرام بخش تمام دلواپسي هايم است

در گفت وگو با رئيس مرکز هنرهاي نمايشي بررسي شد:
خصوصي سازي در تئاتر

ميکائيل شهرستاني:
بازيگران تئاتر در جايگاه خود قرار ندارند

نگاهي به گنجينه پرگوهر سعدي شيرازي
ورقي از گلستان

بازخواني بخشي از فرهنگ دفاع مقدس
طنز شفاهي ما به شوخ طبعي هاي جبهه مديون است

به مناسبت سالروز تولد منوچهر آتشي
براي مرگ جوانم، براي ماندن پير


 مجيد انتظامي در گفت وگو با مردم سالا ري:
 صداي پدرم آرام بخش تمام دلواپسي هايم است 
نويسنده : مرجان حاجي حسني

سال ها مي گذرد. اما انگار همين ديروز بود. هيچ کس آن روزها را دوست ندارد. روزهاي خون و ترکش و موشک را ! اما در همان روزهاي دوست نداشتني ما خاطراتي را به جا گذاشتيم که ردپايشان هنوز روي شن زار دلمان جا مانده است. آن روزها بوي کساني را مي دهد که امروز فقط يک قاب عکس از خود به يادگار گذاشتند و يک پلا ک!
براي به خاطر آوردنشان لا زم نيست به ذهنمان فشار بياوريم که آنها با يک  نسيم ميآيند و با يک شقايق عشق را زنده مي کنند و با يک پرستو کوچ مي کنند.
تالا ر وحدت اين شبها شلوغ است. آفتاب که به غروب مي نشيند و صداي اذان از گلدسته هاي غمناک دعا بلند مي شود تالا ر هم خود را آماده مي کند تا ميهمانان خود را در آغوش بگيرد.
اين شبها همه جمعند، اهالي هنر و خاطره آنان مي آيند تا با هنر خود خاطرات خفته را بيدار کنند و فرياد بزنند: آي آدمها، چه نشسته ايد که آرامش اين شبها را مديون، شب بيداري هاي کساني هستيد که با نور منور، آسمان پرستاره شان سرخ مي شد و با ياد خدا دلهاي عاشقان را عاشق تر!
اين شب ها مجيد انتظامي تالا ر وحدت را به ياد جوانان پاک ايران زمين آراسته و نواي موسيقي اش در فضاي تالا ر طنين مي اندازد.

اين فصل را با من بخوان

شايد نام عزت الله انتظامي براي تمام مردم ايران آشنا باشد، اما اگر پسرش مجيد انتظامي را نشناسيد حتما آهنگ فيلم هاي از کرخه تا راين، بوي پيراهن يوسف، آژانس شيشه اي و روز واقعه و سمفوني حماسه خرمشهر را بارها و بارها شنيده ايد. جاي تعجب نيست اگر بدانيد اين آثار، ساخته مجيد انتظامي فرزند خلف عزت الله انتظامي است.
اين فصل را با من بخوان هم هديه جديد اين هنرمند است که به مناسبت هفته دفاع مقدس تا فردا  در تالا ر وحدت به اجرا درخواهد آمد. در اين فصل را با من بخوان قطعات برگزيده اي از فيلم هاي روز واقعه، از کرخه تاراين، بوي پيراهن يوسف، آژانس شيشه اي بخشي از سمفوني خرمشهر، و قسمت چهارم سمفوني ايثار براي اجراي صحنه اي توسط ارکستر سمفونيک و گروه کر تنظيم شده است و مجيد انتظامي  و همراهانش اين اثر را  به همه آنان که گمنام آمدند و گمنام  رفتند  و تمام انسان هاي آزاده اي که در سراسر جهان براي صلح تلا ش مي کنند تقديم مي کنند.
مجيد انتظامي از خودش اينگونه حرف مي زند: من در يک خانواده هنرمند در تهران به دنيا آمده ام و از همان روز اول تمام لا يه هاي وجودم با هنر آغشته شده و از روزي که خودم را شناختم، عشق عجيبي به موسيقي در وجود خودم حس مي کردم.

از پدرم يک ويالون خواستم

او مي گويد خوب يادم هست اولين باري که صداي ويالون را شنيدم يک پسربچه 6 -7 ساله بودم. آن روز از پدرم خواستم تا يک ويالون برايم بخرد و پدرم آن روز به  من قول داد که اگر دوره ششم ابتدايي را به پايان برسانم مرا به جايي خواهد برد که همه سازها را دارد.
مجيد انتظامي درادامه گفت: روزي که ششم ابتدايي را به پايان رساندم، پدرم مرا به هنرستان موسيقي برد. آن روز جلوي در ورودي هنرستان با آقاي حسين تهراني که صداي دف زدن او در گوش همه هنرمندان پيچيده برخورد کرديم . پدرم با  او آشنا بود و آقاي تهراني به محض ديدن پدرم، پرسيد: اين جا چکار مي کنيد؟ و پدرم توضيح داد که پسرم را آورده ام تا در هنرستان موسيقي درس بخواند. به نظر شما کار درستي است؟
مجيد انتظامي ادامه مي دهد آن روز حسين تهراني جمله اي به پدرم گفت که  هميشه آويزه گوش من است و هرگز جمله اش را فراموش نمي کنم. او گفت: «آدم اگر آب حوض کش هم باشد بايد در کار خود درجه 1 باشد. مهم نيست که در کجا کا ر کند مهم اين است که در کارش موفق شود»

همه مي گفتند تو به درد هيچ کاري نمي خوري

شايد دانستنش جالب باشد که پسر عزت الله انتظامي در کودکي به قدري بازيگوش بوده که همه بر اين باور بودند که او به درد هيچ کاري نمي خورد. البته اينها اعترافات خود مجيد انتظامي است ولي اين يک قسمت ماجرا بود، قسمت خوب ماجرا از آنجايي آغاز شد که عزت الله انتظامي پسر دردانه اش را به هنرستان موسيقي مي برد و قرار مي شود از او تست بگيرند. مجيد انتظامي آن روز را اينگونه توصيف مي کند: آن روز در هنرستان موسيقي يک نوازنده اتريشي بود که با ديدن انگشتان و لب هاي من گفت تو به درد «اووآ» مي خوري و من که تا آن روز از همه شنيده بودم که «تو به درد هيچ کاري نمي خوري» از شنيدن اين جمله او به قدري خوشحال شدم که گويي آن روز برايم شروع يک زندگي دوباره بود. با اينکه آن روز نمي دانستم اووا چيست اما همين که فهميدم بالاخره به درد يک کار مي خورم از خوشحالي سراز پا نمي شناختم.
داخل کمد ساز مي زدم
پسر انتظامي بزرگ مي گويد: از وقتي اين ساز را در اختيار من قرار دادند، من ديگر شب و روز را نمي شناختم و دائم مشغول تمرين بودم و حتي بيشتر مواقع براي اينکه صداي سازم کسي را اذيت نکند داخل کمد مي رفتم و ساز  مي زدم.
او ادامه مي دهد: آن روزها خانه ما در منطقه يوسف آباد اطراف سينما آزادي که آتش گرفته بود قرار داشت، آن زمان اطراف خانه ما تپه بود و مثل امروز ساختمان سازي نشده بود. از قضا کنارخانه ما مسجدي وجود داشت که من هنگام ساز زدن مدام نگران بودم که نکند صداي ساز من به مسجد برود و براي نمازگزاران ايجاد دردسر کند اين بود که يک چهارپايه به داخل کمد گذاشته بودم و با چراغ شمعي در کمد ساز مي زدم.
مجيد انتظامي مي گويد: پس از ديپلم به آلمان رفتم و در آنجا ليسانس گرفتم و در ارکستر سمفونيک آلمان کار مي کردم و در کشورهاي مختلف اروپايي از جمله فرانسه و آلمان کنسرت مي دادم بعد از مدتي از تهران دعوتنامه اي آمد که از من خواسته شده بود براي اجراي کنسرت به تهران بيايم. خلاصه در سال 1352 بعد از مدت ها به وطن بازگشتم و به اجراي کنسرت پرداختم. بعد از آن جريان از من خواستند که در ارکستر ايران بمانم و به هنرستان موسيقي و سپس به دانشگاه موسيقي بروم و مشغول کار شوم. اين جريانات ادامه داشت تا اينکه به جريانات انقلاب برخورديم. پس از انقلاب به دليل شرايط خاص آن زمان دانشگاه و هنرستان بسته شد و کار موسيقي نيز تعطيل شد و تنها جايي که براي فعاليت من باقي مي ماند سينما بود. يکي دو سال بعد از انقلاب جنگ آغاز شد و فيلم هاي جنگي شکل گرفت و همان روزها بود که من موسيقي فيلمي به نام سفر سنگ را براي مسعود کيميايي ساختم و بعد از آن حدود صد موسيقي ساختم که اکثر اين آهنگ ها در ارتباط با دفاع مقدس بوده است.
او ادامه مي دهد: من چندين سمفوني با نام هاي سمفوني صلح، ايثار، تخت جمشيد و... را ساختم و همچنين چندين اثر کورال را براي گروه کر خلق کردم.
براي مجيد انتظامي هم مثل هر هنرمند ديگري سخت است که بين آثارش يکي را انتخاب کند و ضرب المثل هر گل يک بويي دارد مصداق آثار او نيز هست. مجيد انتظامي ساخت موسيقي فيلم را با فيلم کوتاه «زال و سيمرغ» ساخته اکبر صادقي شروع کرده و با فيلم «سفر سنگ» ساخته مسعود کيميايي، اولين فيلم بلند خود را شروع کرده، او براي فيلم هاي: «آفتاب نشين ها»، «پرونده»، «تفنگ کسته»، «گردباد»، «سناتور»، «در محاصره»، «دبيرستان»، «دزد و نويسنده»، «آشيانه مهر»، «خط قرمز»، «سردار جنگل»، «عقاب ها»، «ترن»، «گذرگاه»، «ماموريت»، «پلاک»، «کاني مانگا»، «گودال»، «گنبد نور»، «هراس»، «دست فروش»، «زردقناري»، «بحران»، «راه سرخ شهادت»، «مدرسه رجائي»، «باي سيکل ران» و «سريال 12 قسمتي گرگ ها»، «بوي پيراهن يوسف»، «آژانس شيشه اي»، «روز واقعه». در هفتمين جشنواره سينمايي فيلم فجر به عنوان بهترين موسيقي متن فيلم برگزيده شده و جايزه سيمرغ بلورين را به خود اختصاص داد و نيز دو قطعه کورال براي ارکستر سمفونيک تهران نوشته به نام آزادي  و سيمرغ که هر دو قطعه به اجرا درآمده.

ما هم طعم فقر را چشيده ايم

مجيد انتظامي مي گويد: اکثر بچه هاي شهرستان يا حتي تهراني ها که از دور با هم آشنا هستند فکر مي کنند ما در پر قو بزرگ شديم و همواره همه امکانات در اختيارمان بوده و به راحتي به هنرستان رفته ايم و خيلي راحت درس خوانده ايم. در حالي که اين طور نيست. ما هم با فقر آشنا هستيم. ما هم خيلي از امکانات را نداشتيم.
او ادامه مي دهد: من خيلي وقت ها  با ساز شکسته ساز زده ام و با سختي درس خوانده ام. من در تمام زندگيم حتي يک دوچرخه نداشته ام و معناي محروميت را به خوبي درک مي کنم اما هر چيزي که نداشتم، يک چيز را به ميزان خيلي زياد داشتم و آن عشق بود و با همين عشق به کار تمام محروميت ها و نداري ها را پشت سر گذاشتم و با زحمت به اينجا رسيدم.


من از تنهايي لذت مي برم

مجيد انتظامي از خودش حرف مي زند و مي گويد: من هم مثل تمام آدم ها در اعماق وجود خودم تنها هستم و اعتقاد دارم که همان طور که يک آدم تنها به دنيا مي آيد و تنها مي ميرد، در اکثر روزهاي زندگيش تنهاست و لحظات شاد و در ميان جمع بودن يک لحظات زودگذر و آني است که مي رود و آن چيز که براي هر آدمي مي ماند تنهايي درون اوست و خلوت خالصانه اي که با خدا دارد.
او مي گويد: من از تنهايي ام لذت مي برم بيشتر مواقع کارم را ساعت 4 صبح آغاز مي کنم تا در تنهايي و خلوت بتوانم فکر کنم و کارم را آن طور که دوست دارم انجام دهم.


اميدوارم نام پدرم را خراب نکنم

وقتي مجيد انتظامي از پدر حرف مي زند، يک دريا عشق در صدايش طنين انداز مي شود.
صحبت کردن از مرد بزرگي چون عزت الله انتظامي کار راحتي نيست، خواه براي يک هنرمند و خواه براي پسرش که او را بيشتر از هر کسي دوست دارد. نه به اين خاطر که عزت الله انتظامي آقاي بازيگر ايران است بلکه به خاطر روح بلند و روي گشاده و منش والاي او.
مجيد انتظامي مي گويد: با اين که سن و سالي از پدرم گذشته و حدود 83 سال دارد اما هميشه با نشاط و با روحيه است و هر گاه من احساس افسردگي و نااميدي مي کنم فقط يک راه به ذهنم مي رسد، تلفن کردن به پدرم! و او با گفتن چند جمله چنان آرامم مي کند که گويي هيچ مشکلي وجود نداشته.
پدرم مانند درختي است
که سايه اش بيشتر از ريشه اش است

مجيد انتظامي معتقد است: عزت الله انتظامي مانند درختي است که سايه اش بسيارگسترده تر از ريشه اش است و آن قدر اين سايه پهناور است که همه ما زير آن سايه جا مي شويم و اين مسئله فقط شامل اعضاي خانواده نيست وهمه دوستان و آشنايان را شامل مي شود.


کنسرت اين فصل را با من بخوان

او در مورد کار جديدش که در تالا ر وحدت در حال اجرا است مي گويد: ساليان سال بود که من در اين فکر بودم که چطور مي شود ما يک کنسرت را به اجرا درآوريم که در آن فاصله تماشاچي و ارکستر کم شود و در واقع آن کنسرت به گونه اي برگزار شود که تماشاچيان خود را جزئي از ارکستر بدانند. طبيعتا نمي توانستيم تماشاچي را به صحنه ببريم اما مي توانستيم گروه هايي از موزيسين ها را به ميان مردم ببريم مثلا  اين امکان وجود داشت که گروه کر به ميان تماشاچي برود.
انتظامي در مورد کنسرت «اين فصل را با من بخوان» گفت: من اين گونه طراحي کرده بودم که گروه کر ما از در آخر تالا ر وارد شود اما جلو نيايد و همان جا بين جمعيت کارهاي نمايشي را انجام دهد و آن بخش هايي را که قرار است خوانده شود، بخواند و اين برنامه در اصفهان به همين صورت اجرا شد اما وقتي به تالا ر وحدت آمديم متوجه شديم که اين کار عملي نيست چرا که تعداد نوازنده ها زياد بود و جاي مناسبي جهت جمعيت جايگزين شدن گروه کر وجود نداشت و دوم اين که ما برنامه ها را به هم وصل کرده بوديم و فضايي براي تعويض لباس هنرمندان وجود نداشت.
او ادامه داد: با اين وجود ما تلا ش کرديم که به هر نحوي که شده در بين مردم حضور داشته باشيم و در شروع برنامه تعدادي از هنرمندان از يک در سالن وارد مي شوند و در حالي که مي دوند و کل مي زنند از در ديگر سالن خارج مي شوند. او با اشاره به اين مطلب گفت: برنامه اي که من در ذهنم طراحي کرده بودم اين بود که جلوي هر در سالن يک طبل قرار داده شود.
اما اين امکان وجود نداشت با اين وجود ما تلا ش کرديم که اين  حس را به تماشاچي منتقل کنيم و فکر مي کنم که تا حدي موفق بوده ايم چرا که تماشاچيان خيلي خوب با ما همکاري کردند.
البته مجيد انتظامي از استقبال مردم راضي نيست و مي گويد: «اين فصل را با من بخوان» با ضعف تبليغاتي مواجه بود و مردم از اجراي چنين برنامه اي در تالا ر وحدت آگاه نيستند و به همين دليل آنطور که بايد وشايد، شاهد حضور گسترده مردم نبوديم.
به گفته مجيد انتظامي، پدرش عزت الله انتظامي هر شب براي ديدن برنامه پسرش به تالا ر وحدت مي رود و روزي که ما با هم گفت وگو داشتيم قرار بود آقا مجيد دنبال پدر برود و مي گفت پدرم هر شب با آژانس براي ديدن برنامه آمده اند  اما امشب خواسته اند که من دنبالشان بروم.
او از قول پدرش مي گويد: پدرم معتقد است که چنين برنامه هايي بايد در سطح دنيا هم نمايش داده شود و حيف است که فقط محدود به چند بيننده باشد و مجيد انتظامي در تاکيد نظر پدر مي گويد: اين وظيفه مسوولين ماست که آثار هنري هنرمندان ايراني را از مرزها بيرون ببرند و به دنيا معرفي کنند. چرا که هنرمند، اين توان را ندارد که تا آن سوي دنيا برود.
او معتقد است: به همين دليل است که اکثر مردم دنيا با موسيقي ارزشي و اصيل ايراني آشنا نيستند و آنچه از هنر موسيقي ايران مي دانند آهنگ هايي است که از ماهواره پخش مي شود.


شرافت کاري ميراث پدرم است

مجيد انتظامي مي گويد: آن چيزي که از من براي اطرافيانم به يادگار خواهد ماند همان چيزي است که از پدرم براي من به ارث مانده است و آن چيز نه خانه است نه ماشين، نه حساب بانکي، بلکه آن يادگاري شرف کاري است و اگر من هم بتوانم ميراث پدر را براي فرزندانم باقي بگذارم بزرگ ترين خدمت را به آنها کرده ام.
او مي گويد: حس مي کنم آثار من نشان دهنده شخصيت وجودي من است بنابراين سعي مي کنم نه به خاطر پول که به خاطر خود اثر تلا ش کنم و به همين دليل ماه ها روي هر اثرم کار مي کنم به عنوان مثال آخرين کارم، شيخ بهايي، دو سال به طول انجاميد و در اين دو سال من هيچ کار ديگري انجام ندادم و تمام وقتم را براي همين کار گذاشتم تا کارم در حد مقدور ماندگار شود.


 در گفت وگو با رئيس مرکز هنرهاي نمايشي بررسي شد:
 خصوصي سازي در تئاتر  
نويسنده : نيوشا روزبان

حسين پارسايي رئيس مرکز هنرهاي نمايشي در گفت وگويي اختصاصي با مردم سالا ري در رابطه با اقتصاد و تاثيرات آن در تئاتر معتقد است اقتصاد در حوزه فرهنگ و هنر نقش اساسي دارد.
چه تعريفي از اقتصاد تئاتر داريد؟ و آيا تئاتر مي تواند مقوله اي به نام اقتصاد در حال حاضر داشته باشد؟
اجازه بفرماييد قبل از تعريف اقتصاد، مقدمه اي عرض کنم، به اعتقاد من، اقتصاد در حوزه فرهنگ و هنر نقش اساسي دارد، بنابراين فرهنگ و اقتصاد در کنار هم تعريف مي شوند به عنوان مثال در حوزه تئاتر، آثار نمايشي که مورد اقبال عمومي قرار مي گيرد ناخواسته از نظر اقتصادي قابل ارزيابي هستند. نکته دوم نقش اقتصاد در خصوصي سازي گروه هاي نمايشي است، زماني که ما تعريف درستي از اقتصاد در عرصه فرهنگ و هنر داشته باشيم و آفرينش گران بتوانند از دستاوردهاي اقتصادي توليدات خود بهره مند شوند به طور طبيعي به يک توسعه پايدار رسيده ايم چرا که يارانه هاي دولتي صرفا به عنوان محرک توليدات فرهنگي و نمايشي به حساب مي آيند و گروه مي تواند در سرنوشت اقتصادي خود  شريک شود.
اين شراکت به انحاي مختلف موجب ارتقاي کيفي آثار نمايشي نيز مي شود به دليل اينکه يک محصول ارزنده که مورد توجه مخاطبين خود قرار مي گيرد از هر نظر شايستگي هايي را داراست که مي تواند به يک توفيق اقتصادي دست پيدا کند، پس نمي شود نقش اقتصاد را ناديده گرفت، اقتصاد مي تواند موتور محرک خصوصي سازي و توسعه فعاليت هاي نمايشي تلقي شود و به نظر من مشارکت مردم را در توليد آثار فراهم کند.
خصوصي سازي چقدر در تئاتر جايگاه دارد؟ به نظر شما بهتر است که تئاتر مستقيما در خصوصي سازي تعريف شود يا نه در بخش دولتي نيز فعاليت کند؟
در حال حاضر ما فرهنگ خصوصي سازي نداريم و بايد تجربه شود. تئاتر مادامي که وابستگي تام به بخش دولتي دارد فرصت بروز خلا قيت از آن سلب مي شود و به عنوان يک مصرف کننده صرف مي بايست در چارچوب ها و مقررات تاييد شده بودجه هاي دولتي قرار گيرد. اما اگر  تئاتر بتواند از يارانه هاي دولتي به عنوان کمک دهنده بهره مند شود، مي تواند به نيازهاي فرهنگي جامعه توجه کند، تئاتر خصوصي در شرايط حاضر قدرت ريسک پذيري اين موضوع را ندارد.
چرا؟
به دليل اينکه گروه هاي نمايشي ما براي تئاتر خصوصي تربيت نشده اند و تعريف کامل و مشترکي از تئاتر خصوصي وجود ندارد، در اين ميان واگذاري مسووليت بخش دولتي براي توليد آثار به گروه هاي خصوصي احتياج به بسترسازي دارد، بخش دولتي تنها نظارت عالي خود را دارد و گروه هاي نمايشي به برگشت سرمايه در توليدات خود فکر نمي کنند.
ما معدود گروه هايي را سراغ داريم که حتي بدون عقد قرارداد در بخش دولتي امکان جذب درآمد به  اندازه هزينه هاي خود را دارند، اما 90درصد از گروه هاي نمايشي معمولا  قادر نيستند بيشتر از يک ششم هزينه توليد خود را برگردانند. اين به معناي  اين است که يارانه هاي  دولتي اگر حذف شوند تئاتر نمي تواند به حيات خود ادامه دهد و اگر تئاتر خصوصي نتواند ظرف چند سال آينده به يک استقلا ل و يک تعريف مشخص برسد همچنان در دايره تعاريف بخش دولتي قرار دارد و اين باعث مي شود تا خلا قيت خود را از دست دهد.
براساس مصوبات، يارانه هاي دولتي، در اختيار تشکل هاي مردم نهاد (NGO) اصناف و در جهت خصوصي سازي به گروه هاي نمايشي واگذار خواهد شد که شناخت درستي از ظرفيت هاي فرهنگي در جامعه دارند و داراي توانايي هاي لا زم براي جذب درآمد از محل گيشه هستند، گروه هايي که علا قه مند به تئاتر خصوصي هستند، قبل از اينکه بخش دولتي دغدغه و نگراني خود را براي کيفيت اثر به لحاظ ساختاري و محتوايي اعمال کنند، خود به حيات اقتصادي گروه فکر مي کند و هرگز برخلا ف مباني فکري جامعه حرکت نمي کند و سعي در مخدوش کردن باورها و اعتقادات  مخاطب خود ندارد و بيشتر به جذابيت هاي اثر خود بپردازد لذا تئاتر خصوصي قادر است بخش اعظم هزينه خود را از طريق مشارکت مردم از دست مخاطب دريافت کند و يارانه هاي دولتي به عنوان کمک به توسعه فعاليت هاي نمايشي در کنار تئاتر خصوصي مي تواند نظارت عالي داشته باشد.
چگونه بايد به تعريف درستي از خصوصي سازي در جامعه هنري رسيد؟
در وهله اول بايد بستر اين تفکررا فراهم کنيم و با شيوه هاي آزمون وخطا شروع کنيم بايد اين حرکت رابه جريان درآوريم ونقطه مشترک  آن نيز اعتماد است.
در حال حاضر ضروري است، بين دستگاه هاي دولتي وتهيه کنندگان خصوصي درعرصه تئاتر به يک اعتماد متقابل برسيم و شروع کنيم به تمرين کردن و از چند گروه کوچک با چند مکان کوچک اين حرکت را تجربه کنيم، تا تبديل به يک عادت فرهنگي شود.
شما امروز در سبد خانوار خريد بليت سينما را تجربه کرده ايد ولي آيا خريد بليت تئاتر هم جزو وظايف يک خانواده هست؟ چند درصد از خانواده هاي ايراني را مي شناسيد که به ديدن تابلوهاي نقاشي درگالري ها بروند؟
من فکر مي کنم تئاتر خصوصي هم مثل ساير عرصه هاي فرهنگي ما احتياج دارد که به يک تعريف جامع و مشترک بين خود و دواير دولتي برسيم. يعني هنرمند  و  مردم و بخش دولتي مي بايست بخش خصوصي راتعريف و تجربه کنند و سپس به تعريف مدوني برسند.
اين تجربه کي به وجود ميآيد؟
مرکز هنرهاي نمايشي تصميم دارد با استقرار چند گروه نمايشي در نيمه دوم سال در تالا رهاي نيمه خصوصي به طور موقت و آزمايشي يارانه هاي دولتي را براي حيات اقتصادي گروه هايي که مستقر مي شوند برابر مقررات و ضوابط نظارتي بخش دولتي عمل کند و با مکانيزم تئاتر آزاد فعاليت کنند.
نکته اول اين که حيات اقتصادي گروه نبايد به شرط ابتذال گيشه تامين شود، نکته ديگر: بسياري از گروه هاي تئاتر آزاد که اخلا قي  و سالم حرکت مي کنند نمي توانند برگشت سرمايه داشته باشند، بنابراين مي بايست درطول چند ماه اجرا به برگشت اقتصادي خود فکر کنند، تالا رها محدود است و گروه نمي تواند خود را تامين کند. نکته سوم اين است که برخي از آثار نمايشي در تئاتر آزاد به دليل عدم نظارت مستمر بر اجرا ماهيت اثرش تغييرمي کند. يعني ماهيت اثر به مرور زمان با سليقه تماشاگر تنظيم شود و اين باعث نزول کيفيت اثر مي شود. بايد به جايي برسيم که با هم رقابت کنيم، تئاتر خصوصي مکاني است براي رقابت با ساير تئاترها تا کيفيت اثرش پايين نيابد، تعداد تماشاگرش بالا  رود و از نظر اقتصادي  بتوانند به يک تکامل برسد، لذا بايد يارانه هاي بخش دولتي به مرور کاهش پيدا کند، تا تئاتر خصوصي به استقلا ل رسد و احتياجي به دريافت يارانه هاي بخش دولتي نداشته باشد.اين احتياج به تجربه دارد، کشور ما برخلا ف خيلي از  تجربياتي که خارج از ايران انجام مي شود مي بايست به تجربه تازه اي دست پيدا کند، چرا که نظام فرهنگي و اجتماعي ما چارچوب هاي اخلا قي را تعيين کرده، اگر در تئاتر خصوصي به آن توجه نشود آسيب پذير مي شود.
چون گاه ظرفيت هاي فرهنگي و اجتماعي اثري را توليد مي کند که مغاير با باورهاي مردم است.
يکي از نکات مهم در بخش اقتصاد چه در بخش خصوصي و چه در بخش دولتي مسئله جذب مخاطب است و تا زماني که مخاطب به سمت تئاتر کشيده نشود نه بازگشت سرمايه اي وجود دارد و نه پيشرفت اقتصادي.
 شما به عنوان يکي از مديران نمايشي چه راهکارهايي را براي جذب مخاطب در نظر داريد؟
من درجواب مي گويم به جاي روش هاي پيشنهادي بهتر است بگوييم، که يک بار بنشينيم و روش هاي تجربه شده را مرور کنيم. چرا که به اعتقاد من حرف تازه اي دراين زمينه وجود ندارد، هنرمندان خودشان بهتر مي دانند که جذب مخاطب، يعني سرنوشت اقتصادي گروه که به کيفيت اثر و خلا قيت هايي که آن نمايش دارد مربوط مي شود. البته ممکن است بخشي از آثار دانشجويي، آکادميک، ترجمه، بازخواني و آثار تجربي- حرفه اي را نتوانيم در دسته آثار درآمدزا قرار دهيم، و بايد بتواند از محل يارانه هاي دولتي ارتزاق کند، اما شناخت گروه هاي نمايشي نسبت به مباني فرهنگي - نظري نسبت به نيازمندي  ها و پديده هاي اجتماعي عصر حاضرشان واثر نمايش،مي تواند يک اثر نمايش دلچسب و جذابي براي مخاطب به وجود آورد. چرا که حرفي از جنس تفکر مردم را به تصوير مي کشند، مادامي که آثار نمايشي ما با يک بکرند سياه و سياه نمايي ويک روحيه انتقادي تند  و تيز و صرفا از دريچه روشنفکري تعريف شود توده مردم ما تئاتر را نمي بينند.
به جز برخي موانع که به بخش دولتي بر مي گردد، بايد بقيه اين موانع را جست وجو  کرد در بين خود هنرمندان و اين همان حلقه گمشده ارتباط عاطفي است که  گروه هنرمندان مي توانند در طول اثر با مخاطب خود برقرار کنند. همان ضرورت هايي که يک گروه نمايشي براي ارتباط با تماشاگر خود از مرحله سوژه تا آخرين اجراي صحنه اي خود بايد جست وجو کند، تا مخاطبي که به تئاتر گلريز مي رود نيازهاي فکري و فرهنگي و ... خود را در سطوح عالي تر در مجموعه هاي حرفه اي پيدا کند.
به هر حال همه ما احتياج به يک خانه تکاني داريم سليقه و ذائقه مردم را ارتقا دهيم. 
پس تئاتري که توليد مي شود بايد علا وه بر جنبه هاي ساختاري و زيبايي شناسي و کيفيت اثر قابل درک باشد. ما به عنوان تماشاگر يکي از آدم هايي باشيم که روي صحنه دارد زندگي مي کند، مگر قرار نيست تئاتر يکي از ماهايي را که در جامعه زندگي مي کنيم، به روي صحنه بياورد. خوب من بايد مابه ازاي خود  را ببينم. ما در چند نمايش مابه ازاي مردم را در صحنه مي بينيم شخصيت ها معمولا  ماورايي، سانتي مانتال  يا برعکس شخصيت ها معمولا  سياه، بدبخت فقير. تئوري من اين است که تئاتر  زماني مي تواند روي پاي خود بايستد که مردم را هر شب در تماشاخانه ها داشته باشد و از گيشه خود شادمان به خانه رود البته نبايد سهم مردم را فراموش کرد. به همين دليل است که اگر شما همين امروز  يک سياه بازي يا يک نقالي بگذاريد مردم سرازير مي شوند.
ما مي بايست بخش اعظم انرژي خود را به خوراک فرهنگي که مردم کوچه وبازار هستند قائل شويم. به نظر مي آيد زمان آن رسيده است تا به دستاوردهاي مردمي هنر نمايش فکر کنيم.
يکي از مشکلا ت کساني که تئاتر خصوصي  انجام مي دهند، نظارت سخت و محکم دولت بر روي نمايشنامه هاست، نظر شما در اين رابطه چيست؟
دولت واسطه اي است تا مردم به مطالعات فرهنگي خود برسند. لذا آئين نامه اي را تحت شوراي نظارت و ارزشيابي در شوراي انقلا ب فرهنگي تصويب کرده و در اختيار هنرمندان گذاشته است و گفته است شما در اين چارچوب حرکت کنيد. هيچ گزندي به شما نخواهد رسيد. اين چارچوب يک چارچوب اخلا قي صرف نيست، بلکه با توجه به شرايط فرهنگي کشور طراحي شده است و اگر هنرمندان توجه کنند نه تنها محدوديت نيست بلکه راهگشا است.
من فکر مي کنم همه بچه هاي تئاتر مي دانند که سرمايه تئاتر تماشاگرش است تماشاگر ايراني ما به چه چيزهايي حساسيت دارد و واکنش منفي نشان مي دهد و نسبت به چه موضوعاتي عواطف خود را ترغيب مي کند; اين يعني شناخت.
يک مهندس وقتي مي خواهد يک ساختمان را جايي بنا کند اول مي رود خاک آن جا را امتحان مي کند، مهندسي فرهنگي کارش به مراتب سخت تر از مهندسي عمران است. هنرمندان تئاتر ما مهندسين فرهنگي کشور ما هستند اين ها بايد آب، خاک و طبع مردم اين سرزمين را شناسايي کرده باشند بايد متوجه شده باشند. لذا من فکر مي کنم آئين نامه شوراي نظارت عزيزان هنرمندان ما را براي انتخاب اين ديدگاه در اين چارچوب قرار مي دهد تا خداي ناکرده عدم شناخت و آگاهي موجب اين نشود تا تماشاچيان در برابر هنرمندان قرار گيرند. بنابراين آئين نامه هاي نظارتي صرفا يک فيلتر براي تسهيل در امور است که اين امر خوشبختانه از سال گذشته به دست خود هنرمندان انجام مي شود. يعني از امروز هنرمندان ما در سراسر کشور به ويژه در تهران و تالا رهاي نمايشي، شوراي انتخاب آثار هستند و خودشان ديدگاه هاي ساختاري موضوعي و محتوايي را به عنوان يک دستگاه نظارت فرهنگي که وظيفه اصلي  آن ارزشيابي هنري است بروز مي دهند.
خصوصي سازي چه بايدها و نبايدهايي دارد؟
خصوصي سازي يک نبايد دارد و چند بايد دارد. نبايد آن اين است که توليد محصولا ت خارج از ضوابط آئين نامه هاي نظارتي تئاتر کشور نباشد و بايدهاي آن اين است که: 1- قدرت ريسک پذيري گروه بالا  باشد. 2- موجب توسعه و رونق تئاتر خصوصي شود. 3- در انتخاب سوژه دقت و وسواس لا زم صورت گيرد تا مشارکت  مردم را بيشتر کند. 4- صاحب کيفيت و خلا ق باشد تا بتواند خود مخاطب را جذب کند. 5- امکان ارتباط با دواير دولتي و استفاده از يارانه هاي نمايش که دولت مقرر کرده يعني دستگاه هاي فرهنگي موظف شده اند بخشي از اعتبارات خود را براي ديدن نمايش دراختيار پرسنل خود قرار دهند. اين خود در واقع مي تواند سبب ساز باشد. 6-  اسپانسرهاي ديگر را جذب کنند.
چند توصيه کنار اين بايدها و نبايدها است. توصيه اين است که يک تئاتر بايد بتواند ساليان سال به اجراي خود در قالب رپرتوآر و در ساير تالا رها و حتي خارج از تهران ادامه دهد. چون تکرار يک اثر مي تواند تبليغ خوبي باشد و موفقيت آميز باشد و توصيه دوم اين است که به همه ذائقه ها فکر شود يعني تئاتر خصوصي به تئاتر بزرگسال فکر نکند به تئاتر کودک عروسکي و مضامين ديگر تئاتر نيز بينديشد.


 ميکائيل شهرستاني:
 بازيگران تئاتر در جايگاه خود قرار ندارند  
نويسنده : زينب رازدشت

هنر تئاتر اين روزها نفس هاي سختي را مي کشد و رمق کمي براي ادامه حيات دارد. ناتواني هنر تئاتر از بي مهري ناشي مي شود. بي مهري همه.
در اين خصوص سراغ ميکائيل شهرستاني هنرمند تئاتري کشورمان رفتيم تا از نظرات او بهره مند شويم آنچه مي خوانيد حاصل گفت وگوي ما با اين هنرمند است.  او معتقد است که بازيگران تائتر در جايگاه خود قرار ندارند.
از فعاليت تان برايمان بگوييد؟
سال گذشته فعاليتم در عرصه تئاتر به خوبي آغاز شد. نتيجه تلاش يک سال و نيم خودم را به همراه «گروه شاليزه» به دو تک پرده اي از استاد «رادي» در سالن قشقايي مجموعه تئاتر شهر به صحنه بردم. هر چند درسالني غيراستاندارد و در زمان و فصلي نامناسب (فروردين و ارديبهشت) در اختيار داشتيم، اما با گروهي همدل، صبور و کم توقع به سرعت دو نمايش را آماده اجرا کرديم. استاد رادي آخرين تمرين گروه را نظاره کردند و لب به ستايش گشودند که همانا شجاعتمان را در ادامه راه دو چندان کرد و مرهمي شد بر زخمي که در آغاز سال بر جانم زدند.
ارتباطتان با انجمن نمايش به عنوان سازماني که در جهت حمايت از هنرمندان عرصه تئاتر تاسيس شده، چگونه است؟
قطع حقوق. منظور قطع ارتباط با «انجمن نمايش» است. گرم کار بودم و اين مساله ذهنم را مشغول نمي کرد و سعي و تلاش براي برقراري حقوق هم بي ثمر بود اما نمايش هايم با اقبال عمومي روبه رو شد سالن هر شب پر از تماشاگر بود و پرفروش ترين نمايش آن مقطع از زمان لقب گرفت. (آمار موجود است) نمايش به پايان رسيد و زخم مان تازه داشت سرد مي شد و سوزشش بيش از پيش احساس مي شد. طي نشست هايي که با دوستان داشتيم، نتيجه گرفتيم که بايد مثل گذشته (سه، چهار باري پيشترها اين اتفاق افتاده بود) به وزارت کار پناهنده شويم، تا نامه نگاري ها انجام شود و دوندگي هاي متعدد صورت گيرد (جا دارد از دکتر صادقي، مريم کاظمي و زيتوني به واسطه آمد و شدها و تلاش هاي بي وقفه شان دراين مدت که البته همچنان هم ادامه دارد تشکر و سپاس بي اندازه ام را ابراز کنم) نمي شد دست روي دست گذاشت. پس با يکي دو جلسه اي که پس از چندين و چند نفر را واسطه کردن و وقت رياست مرکز را گرفتن (چون وقت ايشان بسيار عزيز است، برخلاف اوقات ما عمله هاي هنريم و مدام در جلسات متفاوت و رنگارنگ و سفرهاي گوناگون به سر مي برده و مي برند) و روترش کردن به اين نتيجه رسيديم و از ما خواسته شد که چون وي در آغاز سال سالن خالي قشقايي را پر کردم (چون بعدا فهميدم در آن مقطع نه متقاضي براي آن سالن بود و نه نمايش آماده اي داشتند) اجازه بدهيم پايان سال يعني پس از جشنواره فجر، در اسفند ماه نمايشمان را اجرا کنيم.
چه طور شده که پيشنهاد اجراي نمايش «برادران کارامازوف» در اين ميان ايجاد شد؟
پيشنهاد اجراي نمايش «برادران کارامازوف» را در سالن «چهارسو» داده بودم، که اقتباس و برداشت آزادي از رمان معروف فئودور داستايفسکي بود. به هر حال تکليف تا حدود زيادي روشن شد. کماکان به دنبال کاغذ بازي از وزارت کار به دادسرا و باز به وزارت کار و... بوديم به خودمان گفته بوديم بايد اين بار کار را يکسره کنيم و حقمان را مطالبه کنيم. بهانه آورده بودند که برخي از اعضا دو شغله هستند و (فردي) هم روز و شب با تلاش هاي شبانه روزي اسامي اين دوستان را در اختيار رياست و امور اداري مرکز هنرهاي نمايشي قرار مي دادند که بعدها متوجه شديم پس از ما وارد اين انجمن شده اند اما مدتي است رسما در وزارتخانه مشغول فعاليت اند و تازه علت رسميت يافتنشان را دريافتيم... بگذريم، هرکس را در گور خودش مي گذارند...
گروه بايد پراکنده مي شد، به تلاش هاي متفرقه مي پرداخت تا وقتش برسد که دوباره دور هم جمع شويم. بعضي ها به قصد ورود به دانشگاه خود را براي کنکور آماده مي کردند، بعضي ها گرفتار دانشگاه و درس ها و بعضي ها هم مشغول کار و بارشان بودند...
در رابطه با نمايش «گوشه نشينان آلتونا» توضيح دهيد که با چه مشکلا ت مالي مواجه بوديد؟
در اين فاصله پيشنهاد بازي در نمايش «گوشه نشينان آلتونا» پيش آمد. کاري در مجموع به گمانم ناموفق و نسنجيده (از سوي کارگردان) اما به هر صورت با سعي بي دريغ تيم اجرا کن اعم از بازيگران و همکاران پشت صحنه اجرا شد و شرح و طريق کار و اجرا و شرايط بسيار غيرحرفه اي نمايش را هم در يکي از مصاحبه هايم در روزنامه اعتماد مفصل توضيح داده ام و لزومي به تکرار آن نمي بينم. اما آنچه شرايط کار را برايم طاقت فرساتر کرد بيماري مادرم بود که حين تمرين همين نمايش پيش آمد. دو سکته مغزي به فاصله دو هفته که دومي به کل مادر را از پا انداخت و به اغما برد و در بيمارستان بستري کرد... پرستاري از مادر و تمرين نمايش ادامه يافت تا «گوشه نشينان آلتونا» در سالن چهار سو گوشه گرفت با اتمام کار، تعهداتم بر سر اين نمايش به انتها رسيد. بگذريم که ذره اي معرفت و درک موضوع و شناخت از وضع و حال افراد گروه و نمايش از طرف صاحبان کار وجود نداشت و... بگذرم و نبش قبر نکنم. اوضاع مادر گاه بدتر و گاه بهتر مي شد. در آن مقطع عمل جراحي به روي ايشان با موفقيت انجام گرفت اما همچنان در کما بود تا روزي که به هوش بيايند... از اين سو تلا ش ها به سرانجام مي رسيد. خبرهاي خوبي از جانب نمايندگان مان به ما مي رسيد که کارفرماها چون سال ها و دفعات قبل محکوم شده اند و موظف به پرداخت حقوق هاي معوقه اند. پيشنهاد بازي در نمايش «جان گابريل بورکمن» پيش آمد با اصرار فراوان دوستان و اطرافيان و همکاران بازيگر پذيرفتم و مهم ترين علت اين همکاري هم اين بود که زمان اجرا نزديک بود و بعد از 20 شب تمرين کار بايد به صحنه مي رفت (گروه حدود يک ماه مشغول به تمرين بود) اما متاسفانه هر قدر به زمان اجرا نزديک تر مي شديم بيشتر درمي يافتيم که قرار است اين نمايش در تاريخ مورد نظر اجرا نشود. تا بالا خره حقيقت برملا  شد معلوم شد اجرا از نيمه آذر به پايان بهمن (بعد از جشنواره) موکول شده است و چون پيشتر موضوع تمرينات نمايش خودم را عنوان کرده بودم و هيچ گاه در زندگي توان و ظرفيت تمرين و  اجراي دو نمايش را نداشته ام (به غير از يک مقطع که استثنا بود - نمايش هاي رازي و خرده جنايت هاي زن و شوهري) از ادامه همکاري سرباز زدم و وجدانم هم آسوده بود چرا که گروه فرصت داشت تا کسي را جايگزين کند. ميزانس ها درآمده و طراحي به اتمام رسيده بود و حتي تحليل هم که پيشتر آماده بود. فقط کافي بود فرد مناسب انتخاب شود که صد البته جهانگير الماسي جاي خالي را پر کردند و الحق هم بسيار مناسب تر از بنده براي نقش جان گابريل بودند.
البته بايد انصاف داشت گروه و کارگردان بسيار اصرار ورزيد تا به کار ادامه دهم اما هجوم غمي سنگين و جانکاه و غيرقابل تحمل هم مزيد بر علت شد و من را به کل ضعيف و بي انگيزه کرد. مادر از دست رفت. او خوابيد تا خستگي يک عمر بار خانواده بر دوش کشيدن را به در کند. چاره اي نبود. بايد سرنوشت را گردن مي نهادم و تنها حضور دوستانم در طول انجام مراسم و آمد و رفت ها و انجام کارها از سوي آنها بار غم را برايم سبک تر کرد. بگذريم که رياست مرکز با وجود آن که دو روز قبل در ملا قاتي قول تسويه حساب دو نمايش «استاد رادي» را به اينجانب داده بود، به اين معنا که پس از هفت ماه که از اجراي نمايش هايم مي گذشت به جز يک بر نهم طلبم را نتوانستم وصول کنم و زماني توانستم تسويه حساب کنم که ديگر کار از کار گذشته بود; نوشدارو پس از مرگ سهراب.
از آن سو تلا ش دوستان نماينده و آمدو شدهايمان به بار نشست و دادگاه با محاسبه حقوق شش ماه اول سال 85 را تعيين کرد تا اعضا با مراجعه به بانک از حساب انجمن نمايش تسويه کنند. اما باز با قضيه ديگري روبه رو شديم. (کارفرما) که شکست در اين کشمکش را برنمي تافت اقداماتي عليه ما کرد.
توانستيد حقوق معوقه تان را دريافت کنيد؟
سعي براي دريافت حقوق معوقه ادامه داشت مثل سريال هاي آب بندي شده تلويزيون، اما تا فرصت بعد چون زمان تمرين نمايش «برادران کارامازوف» نزديک بود دست به کار شدم که نويسنده اي را دعوت به همکاري کنم که صد البته از خودم براي تنظيم و اقتباس از اثر، حاذق تر مي ديدم. قرعه بعد از کش و قوس بسيار به نام دوست هنرمند و نويسنده صبورم محمد چرمشير افتاد و الحق هم ايشان در زماني که فرصت خواسته بودند کار را آماده کردند. در اين فاصله گروه مشغول به تمرينات  مقدماتي شده بودند و بايد تيم بازيگران هم کامل مي شد. تعداد پرسنوناژها طبق پيش بيني بيش از ظرفيت گروه شاليزه بود ناگزير بعضي از دوستان حرفه اي تر، اما با روحيه اي آماتوري و پويا چون اصغر همت، مصطفي عبداللهي، اسماعيل بختياري، علي ميلا ني، مهرخ افضلي و ... دعوت به کار کردم. متن به مرور به دستمان مي رسيد و ما هم در دفتري اجاره اي مشغول به روخواني و کارهاي مقدماتي شديم. در همين حين دستيارانم به صورت مداوم در مرکز و اداره تئاتر در تردد بودند تا سالني جهت تمرين براي گروه بگيرند، اما از گوشه و کنار مي شنيديم که اصلا  چه کاري؟ چه نمايشي؟ چه کسي؟ ما جا نداريم. با توصيه رياست مرکز دو هفته، يک روز در ميان گروه در اداره تئاتر تمرين کرد و باز مجددا به همان دفتر اجاره اي بازگشتيم. سالن هاي تمرين در اختيار شرکت کنندگان جشنواره رضوي بود. گروه ارزشيابي متون ادعا کرده بود چون اين نمايش از جانب و کانالي غير از اين هيات آغاز به تمرين کرده مانع اجراي آن مي شود و دود اين اختلا فات و ناهماهنگي ها ميان هيات ارزيابي و رياست مرکز عاقبت به چشم گروه   و من رفت. اما چگونه؟ بايد دليل به ظاهر محکمه پسندانه اي مي داشتند تا ما را قانع کنند و در افواه هم نپيچد که کار را بيهوده متوقف کرده اند.
رياست مرکز در اين باره چه نظريه اي را صادر کرد؟
رياست مرکز هم خود را در اين فاصله کنار کشيد و هيات ارزيابي طي نامه اي سراسر غرض ورزانه البته با احترامات فائقه که روزي حتما شايد به عنوان پيش گفتار همراه با نمايشنامه «برادران کارامازوف» که برداشتي آزاد از همين رمان است به چاپ برسد و باعث شرمساري دوستان شود خواستار توقف کار شد و  ما که تنها براي احترام به اعضاي ارزياب، نمايشنامه نيمه کار را به آن ها ارجاع داده بوديم به عينه دريافتيم که نوبت ما نيست ما بايد در حال حاضر خانه نشين باشيم تا جا براي بعضي از دوستان باز شود. در حالي که يکي از راه کارهايي که رياست مرکز و معاونت هنري وزارتخانه شخصا به من پيشنهاد کردند انجام کارهايي  به شکل پروژه اي بود تا جبران حقو ق هاي نپرداخته مان باشد اما دريافتيم اين کاري بود تا راحت تر بتوانند بگويند ما به شما و تئاتر هاي شما نياز نداريم. خودمان و اعوان و انصارمان براي اين تئاتر کافي هستيم.
نمايش را به کدام سمت برديد؟
چرمشير از ادامه همکاري انصراف داد و ما هم پس از دو ماه و نيم کار را تعطيل کرديم. از همان موقع زمزمه هاي همکاري ام با قطب الدين صادقي به گوشم رسيد که بعدها جدي تر شد و به حقيقت پيوست: «يادگار زريران». در آغاز سال جاري (86) با دکتر صادقي طي نشستي به اين نتيجه رسيديم تا با هم همکاري خود را آغاز کنيم به همين دليل تيم کامل شد و بعد از تعطيلا ت نوروزي تمرينات در اداره تئاتر شروع شد متني زيبا و دشوار و سنگين  که مسوولا ن هم بر اجراي آن اصرار بسياري داشتند با وجود آن که پيشترها متن نمايشنامه  با اقبال ظاهري روبرو و در اولويت ديده نشده بود. به هر صورت تمرينات ادامه يافت. تيم بازيگران و کارگرداني تکميل شد اما ناگهان بر سر سالني که پيشتر کارگردان منظور نظر داشت اختلا ف پيش آمد و قصه تازه اي براي اين گروه نگون بخت نگاشته شد و بدون در نظر گرفتن ارزش هاي ادبي و فني و امکاناتي که در طراحي آن ملحوظ شده بود سالن را سرخود و به تشخيص اعضاي شوراي تئاتر شد (شوراي تازه اي پا به عرصه وجود نهاده است که همانا سالن ها را به تشخيص اعضا براي افراد تعيين و در نظر مي گيرند) تغيير دادند  و همين امر کارگردان و شورا را به چالش کشاند و نتيجه اين که يادگار زريران بعد از يک ماه روخواني و تمرين به تعطيلي کشيده شد.
آيا مديران  و مسوولا ن تئاتر براي پيشکسوتان چاره انديشي نکرده اند؟
جالب اين جاست که سياستگذاران تازه به عرصه رسيده و پا به ميدان گذاشته مدعي هستند به جاي اين نمايش هاي تعطيل شده و کساني که در طول دو دهه اخير با خوب و بد، کم و زياد، سخت و آسان تئاتر ساختند از پيشکسوتان تئاتر خواسته اند کار کنند (خدا را صد هزار مرتبه شکر که در اين گود پهلوانان ديروز ميدان داري کنند و ما هم شاهدش باشيم) و جالب تر آن که در ميان اين پيشکسوتان نام اعضاي شوراي تئاتر شهر که تعداد نمايش هاي به صحنه رفته شان به تعداد انگشتان يک دست هم نمي رسد و بعضي ها هم هنوز جوهر مدرک تحصيلي شان خشک نشده به چشم مي خورد. اما من عطاي اين تئاتر را به لقايش مي بخشم و کنار مي نشينم تا بلکه بعضي ها را ذوق زده تر کنم چرا که مي پندارند جهان پا بر جاست و آن ها هم تا ابد، عالم را از دريچه تنگ چشم شان مي نگرند.


 نگاهي به گنجينه پرگوهر سعدي شيرازي
 ورقي از گلستان 
نويسنده : محمدحسين روانبخش

در تاريخ ادبيات پرگوهر فارسي، آثار منظوم و منثور بسياري وجود دارد که بدون شک از گنجينه هاي ادبي دنياست اما کمتر مورد توجه عامه مردم قرار گرفته و مشتري خود را در ميان ادب شناسان و خوانندگان جدي آثار ادبي پيدا مي کند. اين امر در بيشتر اوقات به دليل سخت و مشکل بودن خواندن اين آثار است، چه اينکه بسياري از اين آثار بزرگ با نثر فني و مکلف نوشته شده يا به نثري نوشته شده که روزگار آن گذشته و اصطلا حات  و کلماتش براي عامه مردم امروز غريبه است. علا وه بر اين، مي توان ادعا کرد که دوران ما، دوران گسست از کتاب هاي ادبي و فرهنگي کلا سيک است و چرخه تمدن و توسعه صنعت چنان آدم ها را گرفتار خود کرده که ديگر وقت و فرصت و علا قه و اشتياقي براي تورق کتاب هاي جدي روزگاران گذشته وجود ندارد، چه رسد به اينکه کسي- غير از طيف دانشگاهي و محقق- به سراغ اين نوع کتابها برود و روزها و هفته ها و ماه هايش را با آنها سپري کند.
با همه اين تفاصيل مي توان کتاب هايي پيدا کرد که نه آنچنان نثر مشکل و مکلفي دارد و نه به شيوه اغلب کتاب هاي کلا سيک، پرحجم و مطول است، ضمن آنکه شيريني و شکوهي دارد که نمي توان از آن گذشت اما متاسفانه باز هم مورد غفلت واقع شده و نسل جوان امروز ما با آن بيگانه است. از جمله اين گونه کتاب ها«گلستان سعدي» است. البته اين نام براي همه ما آشناست و اکثرا به برکت کتاب هاي ادبيات مدارس و دانشگاه ها، نام سعدي را بارها شنيده ايم و مي دانيم که گلستان و بوستان، دو کتاب اصلي اوست و احتمالا  در ته ذهن چيزي هم از يکي- دو حکايت منقول در آن کتاب ها به خاطر داريم اما اينها به معناي آشنايي و موانست با گلستان نيست. کمتر کسي در ميان عامه مردم و بالا خص نسل جوان امروز کشور  به جز اين معلومات تحصيلي، چيزي از سعدي مي داند يا گلستان او را خوانده است. با آنکه اين کتاب را مي توان همراه داشت و حتي در فرصت هاي کوتاه، حکايتي از آن خواند و حظي برد.
در اين نوشته کوتاه، سعي شده به معرفي اجمالي اين کتاب ارزشمند پرداخته شود تا شايد خوانندگان را به مراجعه مستقيم به آن و بهره مندي از درياي  بيکران  معرفت و سخنوري و ادب آن ترغيب کند.

گلستان چيست؟

کتاب کم حجم سعدي شيرازي، مجموعه اي است از نثر و شعر شامل حکايت هاي کوتاه و بلند که در هشت باب (فصل) جمع بندي شده و مقدمه اي خواندني به آغاز آن اضافه شده است. در اين مقدمه سعدي علا وه بر حمد و ستايش  خدا و رسول  و صاحب منصبان روزگار خود- که سنت آغاز هر کتاب بوده است- دلا يل و چگونگي نگارش اين کتاب را بيان مي کند اما قدرت قلم سعدي به اندازه اي است که اين مقدمه را چنان خواندني و شيرين کرده که گويي خود بهترين و مفصل ترين حکايت کتاب است.
هشت باب گلستان به ترتيب عبارتند از : درسيرت پادشاهان، در اخلا ق درويشان، در فضيلت قناعت، در فوايد خاموشي، در عشق و جواني، در ضعف و پيري، در تاثير تربيت و در آداب صحبت.
نثر کتاب نثر مسجع (آهنگين) است و همين خواندن آن را لذت بخش تر مي کند. ضمن اينکه همراهي نثر  و نظم هم در اين امر بسيار موثر است. اين کتاب در طول تاريخ آنقدر تاثيرگذار و مورد توجه بوده که سيصد تن از اهل ادب- شايد کمي بيشتر يا کمتر- در طول تاريخ به تقليد آن کتاب هايي نوشته اند اما هيچيک از اين کتاب ها نتوانسته حتي به حريم گلستان نزديک شود و ارزشي چون آن کتاب پيدا کند و تنها دو کتاب  بهارستان جامي و پريشان قاآني در تاريخ ادبيات ماندگار شده اند که البته آنها هم از قله گلستان فاصله اي بسيار دارند.
 تاثير اين کتاب بر فرهنگ عامه در طول سالها و قرن هاي متمادي به اندازه اي بوده که امروزه بسياري از ضرب المثلها و کلمات قصاري که در سخنان روزمره و گفته هاي عوام و خواص وجود دارد، از اين کتاب گرفته شده است و اين نشان مي دهد که امروز ما - علي رغم عدم آشنايي با اين کتاب - به طور غيرمستقيم وامدار آن هستيم و از آن بسيار نکته ها گرفته و آموخته ايم. به نمونه هاي زير نگاه کنيد تا ببينيد چه عبارات آشنا و پرکاربردي از اين کتاب در ميان گفتار ما وجود دارد:
- دروغ مصلحت آميز به که راستي فتنه انگيز
- ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند
- پسر نوح با بدان بنشست،  خاندان نبوتش گم شد
- عاقبت گرگ زاده گرگ شود، گرچه با آدمي بزرگ شود
- باران که در لطافت طبعش خلا ف نيست، در باغ لا له رويد و در شوره زار خس
- آنان که غني ترند، محتاج ترند
- بني آدم اعضاي يکديگرند... تا آخر
- راستي موجب رضاي خداست
- دوست آن باشد که گيرد دست دوست، در پريشان حالي و درماندگي
- گاوان و خران بار بردار، به زآدميان مردم آزار
- جهان ديده بسيار گويد دروغ
- اگر بيني که نابينا و چاه است، اگر خاموش بنشيني گناه است
- اين ره که تو مي روي به ترکستان است
- لقمان را گفتند ادب از که آموختي، گفت از بي ادبان
- گربه مسکين اگر پر داشتي، تخم گنجشک از جهان برداشتي
- مورچگان را چو بود اتفاق، شير ژيان را بدرانند پوست
- مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان
- سگ به درياي هفتگانه بشوي، که چو تر شد پليدتر گردد
- جور استاد به ز مهر پدر
- چو دخلت نيست خرج آهسته تر کن
- کريمان را به دست اندر درم نيست، خداوند نعمت را کرم نيست
- پيش ديوار آنچه گويي هوش دار، تا نباشد در پس ديوار گوش
- اندک اندک خيلي شود و قطره قطره سيلي
- قدر عافيت کسي داند که در مصيبتي گرفتار آيد

روايت چند حکايت گلستان
به زبان امروزي

اصل حکايت هاي زير با قلم پرتوان و فاخر سعدي در گلستان آمده است. حتما بعدا اصل اين حکايت ها را بخوانيد.

1- شکايت خر

مرد احمقي چشم درد گرفت و براي درمان پيش دامپزشک رفت. او هم از قطره درماني چهارپايان در چشمش ريخت و کورش کرد. مرد بينوا از دامپزشک شکايت کرد ولي قاضي پس از شنيدن شکايت و دفاعيه متهم، راي بر برائت دامپزشک داد و گفت: اگر اين مرد خر نبود سراغ دامپزشک نمي رفت.
ندهد هوشمند روشن راي
به فرومايه کارهاي خطير
بوريا باف اگرچه بافنده است
نبرندش به کارگاه حرير
(يک توضيح ضروري: اين طور که از حکايت  سعدي برمي آيد دامپزشک داستان، احمق تر از خود مرد بوده است و بعيد نيست اگر چشم خودش هم درد مي گرفته از همان قطره مصرف مي کرده است!)


2- عاقبت شاعري

شاعري در وصف رئيس يک باند دزد، شعري گفت و برايش خواند. رئيس دزدها دستور داد لباسش را درآوردند و لخت رهايش کردند! زمستان بود  و شاعر بيچاره لخت شده مي لرزيد و مي رفت. چند سگ گرسنه هم دنبالش افتاده بودند. شاعر بخت برگشته نشست تا سنگي بردارد و سگ ها را بزند و دور کند اما زمين يخ زده بود! شاعر رو به رئيس دزدها فرياد زد: «بابا، تو ديگه، کي هستي؟! سگ ها را بازکردي و سنگ ها را بستي؟»
رئيس دزدها از اين حرف خيلي خوشش مي آيد. براي همين پيش شاعر مي رود و مي گويد: عيب ندارد، در عوض از من چيزي بخواه! شاعر مي گويد: چيزي نمي خواهم  فقط لباس هاي خودم را بده!
اميدوار بود آدمي به خير کسان
مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان
(باز هم توضيح ضروري: 1- از اين داستان معلوم مي شود که شعر شاعر مورد نظر خيلي شعر آبکي اي بوده والا  رئيس دزدهايي که از يک جمله شاعر خوشش آمده، اگر شعر حسابي شنيده بود هيچ وقت شاعر بدبخت را لخت نمي کرد 2- از اين داستان مي شود نتيجه گرفت که شعر گفتن نه تنها براي آدم آب و نان نمي آورد بلکه ممکن است باعث برهنگي هم بشود).


3- بدبختي را بيشتر نکنيم!

بازرگاني در معامله اي صد ميليون تومان ضرر کرد. به زنش گفت: جان مادرت به کسي نگو ضرر کرديم، زنش گفت: خيالت راحت باشد. اما چرا اينقدر سفارش مي کني؟ بازرگان گفت: براي اينکه بدبختي مان دو برابر نشود. هم ضرر کرده باشيم و هم سرزنش فاميل و دوست و آشنا و همسايه را بشنويم.
رفت چون مالم، ننالم پيش غير
يا نگويم درد با هيچ آشنا
درد بي درمان زماني مي رسد
ديگران گويند: اي بي دست و پا
(توضيح خيلي ضروري: شعر مال سعدي نيست، مال نگارنده است!)


4- حقيقت تلخ

از پيرمرد ثروتمندي پرسيدند: چرا زن نمي گيري؟ گفت: با پيرزن زندگي کردن که لطفي ندارد! گفتند: تو که الحمدلله وضعت خوب است، زن جوان بگير. گفت: من پيرمرد از پيرزن خوشم نمي آيد، آن وقت زن جوان از من پيرمرد خوشش مي آيد؟!


 بازخواني بخشي از فرهنگ دفاع مقدس
 طنز شفاهي ما به شوخ طبعي هاي جبهه مديون است  
نويسنده : حسين رهنورد

طنز  شفاهي و روايي مرسوم بين مردم، برخلا ف طنزهاي مکتوب و مشروح که حاصل خلا قيت ذهني و فردي است، در تجربيات گروهي و رفتارهاي متقابل اجتماعي شکل مي گيرد و چند دست مي چرخد تا  پخته شود و با ايجاز و کسب ويژگي هايي که هر طنز براي ماندگاري و شيريني دائمي به آن احتياج دارد - که به مرور به آن دست مي يابد - تبديل به بخشي از فرهنگ عامه مي شود که دهان به دهان مي گردد و سينه به سينه حفظ مي شود و نسل هاي متوالي را شادي مي بخشد و نکته سنجي و مطايبت مي آموزد. با اين توصيف، اين سوال اساسي ممکن است در بسياري از ذهن ها متبادر شود که در چه اجتماعات و گروه هايي از مردم چنين اتفاقي مي افتد، چنين طنزي متولد مي شود و به پختگي مي رسد؟ به عبارت ديگر پيشنيازهايي که براي طنز شفاهي و پرورش و پختگي آن در جامعه بايد باشد، چيست؟
براي پاسخگويي دقيق و عميق به اين سوال بايد تحقيقي علمي و مبتني بر جامعه شناسي انجام بگيرد اما با کمي تساهل مي توان عنوان کرد که بيشتر طنزهاي شفاهي از ميان اجتماعاتي با ويژگي هاي زير بيرون مي آيد:
1- اجتماعاتي که انرژي، شور و نشاط جواني درخويش دارند و اين نشاط عامل بيراهه رفتن نشده است بلکه مسيري دارد که در آن حتي اتفاقات ناهنجار، رفتارهاي هيجاني و غيرعقلا ني و خطاها هم مورد استفاده بهينه قرار مي گيرد!
2- اميدواري، همدلي، دوستي، همبستگي روحي وشادي واقعي از نقاط اشتراک جمع افراد آن اجتماع است.
اين دو ويژگي، امکان بروز و ظهور طنز شفاهي ارزشمند و ماندگار را فراهم مي آورد. اجتماعاتي که فاقد چنين ويژگي هايي باشند هم توليدات شبه طنزي دارند اما آنها طنز نيستند، بلکه هزل و هجو هستند. طنز روايت شادي بخش و خنده آوري است که ناهنجاري اجتماعي محسوب نمي شود، حاصل انديشه ورزي است و بيان درد يا مشکلي عمومي است اما هزل و هجو چنين ويژگي هايي ندارند. هجو بيان مشکلي شخصي است و اصلا  عموميت ندارد و گاهي بسيار به تمسخر نزديک مي شود.
هزل هم فاقد انديشمندي است، عموما ناهنجار است وصرفا براي توليد مضحکه ساخته و پرداخته شده است.
3- محيط، شرايط و وضعيت جمع بايد به گونه اي باشد که احتياج به آفرينش و پرورش طنز داشته باشد. اين ويژگي سوم در واقع عامل گسترش طنز ساخته و پرداخته شده است و در صورت عدم وجود آن، ممکن است طنز شفاهي و مردمي به وجود آيد اما نشر و گسترش کمي مي يابد و فرصت مورد توجه واقع شدن، نمي يابد.
اگرموارد فوق الذکر را بپذيريم، مي توانيم نتيجه بگيريم که جبهه هاي جنگ عليه بعثيون عراق، يکي از مهم ترين کانون هاي خلق و نشر طنز شفاهي بوده که هر سه ويژگي را به تمامي داشته است. البته اين نگاه تئوريک را مي توان با شواهد و خاطرات نقل شده از رزمندگان هم منطبق ديد. اين ادعاي گزافي نيست که بسياري از طنزهاي شفاهي و مردمي متداول در فرهنگ روزگار ما در جبهه ها خلق شده، به کمال رسيده و به گفتار جمعي ما راه يافته است. پس از اين جنبه نيز فرهنگ عمومي ما وامدار دفاع مقدس است. دفاع هشت ساله رزمندگان نه تنها فرهنگ ايثار و شهادت را در جامعه گسترش داد، به زندگي هم خصوصيات با ارزشي افزود که يکي ازآنها همين ميراث طنز فاخر جبهه ها است که در فرهنگ عامه امروز وجود دارد.
نمونه هايي از شوخ طبعي هايي که از جبهه ها نقل شده، براي آشنايي (يا يادآوري) حال و هواي آن روزها و توجه به قدرت، جامعيت و عظمت طنز در دفاع مقدس نقل مي شود اما پيش از بازخواني آنها، توجه شما را به اين نکته مهم جلب مي کنيم که بي شک اين مطالبات در تاريخ شوخ طبعي فرهنگ فارسي - که پر از آثار قوي و قابل توجه است - نمونه هايي کم نظير است. براي ثبوت اين ادعا مي توانيد به نوشته هاي تاريخي طنز همچون آثار سعدي، عبيد زاکاني، فخرالدين علي صفي، شيخ بهايي و... نگاهي بيندازيد و ببينيد که طنز شفاهي جبهه ها، نکته سنجي و لطافتي همسنگ اين آثار دارد:
يکي از برادران عرب زبان خوزستاني داشت به عربي براي اسراي عراقي سخنراني مي کرد، بچه ها هم تک و توک، از روي ناراحتي، عباراتي را به فارسي مي گفتند تا او به عربي برگرداند مثلا  يکي مي گفت: «بگوخيلي نامرديد» يکي ديگر مي گفت: «برادر! بگو ما الا ن مي توانيم همين جا حساب شمارا برسيم اما اين کاررا نمي کنيم». ديگري مي گفت: «بگوهر چي تير داشتيد، انداختيد، بعد هم انادخيل! حالا  هم مي رويد کمپ و براي خودتان مي خوريد و مي خوابيد و گنده مي شويد و مي گوييد: قربان اسلا م بروم با اين  پاسدارهايش!». در اين ميان يکي ازبرادران بسيجي که زبانش کمي  مي گرفت، بلند شد و گفت: «برادر، به اي ...اينا بگو پس ش شما کي مي ... مي خواهيد آدم ب...ب بشيد؟ پينوکيو ب ... بعد از 36 قسمت آ... آدم شد!» همه زدند زير خنده و عراقي ها به هم نگاه مي کردند وطبعا نمي فهميدند قضيه چيست. سخنران که پسرجا افتاده اي بود، لبخندي زد و گفت: ولش کن، خوبيت نداره، بهشون نمي گم!
- به عنوان يک فرمانده، مثل همه فرماندهان داشتم نيروهاي پياده و رزميم را نسبت به عملياتي که در پيش بود توجيه مي کردم. گرم صحبت بودم، غرق در احساسات و عواطف. کلمات و جملا تي را به کار مي بردم که جدا خودم را هم تحت تاثير قرار مي داد. اشک در چشمم جمع شده بود و چه دردسرتان بدهم  حال خوشي پيدا کرده بوديم اما مگر بعضي ها گذاشتند؟ کوفتمان کردند. درست يادم نيست اما فکر مي کنم داشتم مي گفتم: خوب ديگه برادرها، اين دفه کمرهمت را ببنديد و کار دشمن را يکسره کنيد. به او نشان بدهيد که با کي طرفه.  درهمين اثنا يکي از برادرها از گوشه جلسه بلند شد و بدون مقدمه گفت: آقا اگر ما کمر همت رو ببنديم، همت خودش چه کارکنه؟ جلسه منفجر شد. مگر مي شد ساکتشان کرد. صداي خنده  شان تا آسمان هفتم مي رفت. راستش اينجايش را ديگر نخوانده بودم. تا پشت گوشم سرخ شد. ما هم فرماندهي نکرده، خيس عرق شديم. يک لبخند زورکي زدم و سعي کردم خودم را نبازم و پي حرف را بگيرم اما مگر مي شد؟
- کلا س آموزش رزمي داشتيم. درس خمپاره و انواع آن. مربي يکي از آنها را بالا  گرفته بود و توضيح مي داد: اين که مي بينيد اين قدر شازده است و مودب و سربه زير، جناب خمپاره 120 است. خيلي آقاست. وقتي مي آيد پيشاپيش خبر مي کند، پيک مي فرستد، سوت مي زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر، من آمدم. خورد و مرد پاي من نيست، نگوئيد نگفتيد!
سپس آن را گذاشت زمين و خمپاره ديگري را برداشت و گفت: اين هم که فکر مي کنم معرف حضور آقايان هست. نيازي به توضيح ندارد. کسي که او را نمي شناسد خواجه شيراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما درخدمتگزاري حاضر است. شرفياب که مي شوند محضرتان به عرض ملوکانه مي رسانند منتها ديگر فرصت نمي دهند که شما به زحمت بيفتيد و اين طرف   و آن طرف دنبال سوراخ موش بگرديد! با اسکورتشان همزمان مي رسند.
نوبت خمپاره 60 رسيد، خمپاره اي نقلي و تودل برو، خجالتي، با حجب و حيا، آرام  و بي سر و صدا. دلت مي خواست آن را درسته قورت بدهي. اين قدر شيرين و مليح بود: بله، اين هم حضرت والا شيخ اجل، اگر منو گرفتي، سربزنگاه، خمپاره جيبي خودمان 60  عزيزاست. عادت عجيبي دارد، اهل هيچ تشريفاتي نيست. اصلا  نمي فهمي کي ميآيد کي  مي رود. يک وقت دست مي کني در جيبت تخمه آفتاب گردان برداري مي بيني ! آنجاست! مرد عمل است، برعکس سايرين اهل شعار نيست. کاري را که نکرده نمي گويد که کرده ام. مي گويد ما وظيفه مان را انجام مي دهيم، بعدا خود به خود خبرش منتشر مي شود. هياهو نمي کند که من مي خواهم بيايم. يا در راه هستم و تا چند لحظه ديگر مي رسم. مي گويد کار است ديگر، آمد و نشد بيايم، چرا حرف پيش بزنم؟! براي همين شما هيچ وقت نمي توانيد از وجود و حضور او با خبر شويد. اول مي گويد بمب! بعد معلوم مي شود خمپاره 60 بوده است!
- همه هيکلش وصله پينه بود، درست مثل يک لباس چهل تکه، از آن کارنامه ها و تقويم هاي عملياتي بود که اسم و آدرس و مشخصات خيلي از حمله ها و پدا فندها را مي شد از او سراغ گرفت. اگر به اندازه يک گوش جاي سالم دربدن داشت، همان را بريده  و به جاي ديگر دوخته بودند. گاهي که صحبت ازدواج و عروسي مي شد، بچه ها به شوخي به او مي گفتند: مي داني اگر تو زن بگيري و بچه دار بشوي بچه ات چه مي شود؟ و او مي گفت: چه مي شود؟ مي گفتند: آدم آهني! ... بقيه هم در تکميلش مي گفتند: درست است، چون از قديم گفته اند گندم از گندم برويد جوز جو.


 به مناسبت سالروز تولد منوچهر آتشي
 براي مرگ جوانم، براي ماندن پير  
نويسنده : حسن گوهرپور

رفته بوديم تالا ر وحدت، جايي که اغلب هنرمندان نامدار را از آنجا تشييع کرده اند، رضا سيدحسيني مولف و مترجم نامدار کشور پشت تريبون رفت و رو به دوستاني که براي خاکسپاري «منوچهر آتشي»   آمده بودند گفت: اين کتاب (آهنگ ديگر) را من آن سال ها براي آتشي چاپ کردم و شعرهايش را در مجله منتشر کردم. در تاريخ تحليلي شعر نو درباره اين کتاب آمده:
«آهنگ ديگر مجموعه اي بود  مشتمل بر يک مقدمه و سي و پنج شعر مجموعه اي که شاعر آن، همچون همه شاعران رمانتيک - سمبوليست آن روزگار (به قول عبدالحميد آيتي) ستايشگر ديوهاست. از خوان رنگين سليمان مي گريزد و با خدايان مي ستيزد. در محراب معابر باده مي نوشد و از بهار ديگران غمگين و از پاييزشان شاد مي شود از جغدهاي خرابه نشين و کلا غان سياه بال سخن مي گويد. از ميان رنگ ها، رنگ مطرود زرد و از ميان جانوران گرگ را مي پسندد.»
در ادامه اين مطلب در توضيح بيشتر کتاب شمس لنگرودي مي نويسد: اما فرق «آهنگ ديگر» با ديگر مجموعه هاي رمانتيک دهه سي اين بوده که اولا  توجه بيشتري به شعر نيمايي در آن به چشم مي خورد، تا حدي که در چارپاره هاي نوقدمايي او هم مشهود بود; و دوديگر اين که، سوررئاليسمي خام تقريبا در سراسر اشعارش موج مي زد که بسا اوقات کتاب را به توده درهمي از تصاوير مبهم و «بي تصوير» تبديل مي کرد و همين دو عامل که يکي مورد استقبال نيمايي ها و ديگري مورد علا قه موج نويي هاي جوان در راه بود «آهنگ ديگر» را در سال 39 -1340 در مرکز توجه بخش قابل توجهي از شعرخوانان قرار داد. به طوري که فروغ در مصاحبه اي گفت: «آتشي با کتاب اولش مرا به کلي طرفدار خودش کرد. خصوصيات شعرش به کلي با مال ديگران فرق داشت. مال خودش و آب و  خاک خودش بود. وقتي کتاب اول او را با کتاب خود مقايسه مي کنم، شرمنده مي شوم اما آتشي نبايد به تهران مي آمد، اگر خودش را حفظ کند خيلي خوب خواهد بود.»
در «آهنگ ديگر» يعني اولين مجموعه شعر آتشي اشعاري در قالب «چارپاره»، «نيمايي» و «سپيد» ديده مي شود اما ارزش ادبي آنها يکسان نيست.
لنگرودي مي نويسد: «در اين مجموعه اشعار درخشاني چون «خنجرها، بوسه ها، پيمان ها، خاکستر»، «آهنگ ديگر» که همطراز اشعار درخشان آن سال هاست، اشعار سست و آشفته و بي معنايي چون: چراغ، جام من، لب به شگفت و... ديده مي شود که هيچگونه ارزش هنري ندارد.»
برخي منتقدان معاصر پيرامون شعر منوچهر آتشي و ديدگاه هاي او اظهارنظر کردند که براي علا قمندان شعر آتشي به طور قطع جذاب و در خور توجه است. يکي از اين آثار مجموعه «شاعران معاصر ايران» است که به بررسي شعر شاعران ايران مي پردازد.
در اين کتاب درباره مجموعه شعر «آهنگ ديگر» آمده است: «آهنگ ديگر، حضور نسبتا مستحکمي را اعلا م کرد. تقريبا تمام منتقدان شعر آتشي بر همين نظر بودند، محمد حقوقي درباره اين کتاب و گام اول آتشي معتقد است: «آتشي» شعر امروز را در سال هاي 36 و 37 ناگهان از دنياي محدود تغزلا ت توللي وار و نادرپوروار بيرون آورد و چه بسيار شاعران ديگر را که غيرمستقيم متوجه دنياهاي ديگر کرد.» «در واقع، در مقايسه ميان دفترهاي شعري که اواخر دهه سي يا اوايل دهه چهل به چاپ رسيد. «آهنگ ديگر» درخشش مطلوبي يافته است. ضمن اينکه مشخصه غيرمتعارف يا حضور «عناصر و اندام ها»ي متعلق به آب و  خاک  شاعر بيش از ساختار و شکل و پرداخت هنري آن جلب نظر مي کند.
تاثير همين عناصر ويژه سبب شده است که خوانندگان، متشخص ترين قطعه واقعا تازه «آهنگ ديگر»، يعني شعر «خنجرها، بوسه ها و پيمان ها» را نيز نه با نام آنها، بلکه با عنصر اصلي اش، يعني با «اسب سفيد وحشي» باز شناسند.
به ويژه که اسب يکي از آن اندام ها و عناصر متشخص اقليم شعري اوست که توانسته است در خيابان هاي شعر معاصر بدواند، اين اسب نمونه واري است از آن بومي گري حماسي و حضور طبيعي و غريزي که در اجزا و ترکيب ها و تصويرها و مضاميني از اين دست مکرر و موکد شده و فضاي زباني او را آکنده است، فضايي که سپس در «آواز خاک» به گسترش و انسجام رسيده است. منوچهر آتشي خود در مقدمه کتاب مي نويسد: «اين شعرها، حرف هاي من است، من هميشه چشم انداز لحظه هاي تعمق و تنهايي خود را به شما نشان مي دهم. من مي کوشم که هميشه قصه بگويم، از آدم ها و اشيا و سرزمين هايي که براي شما ناشناس نيست حرف مي زنم اما با ديد و شناختي ديگر و شايد مساله درهمين باشد، مطلب در همه جاي شعر و در همه کلمه هاست. مقصود زندگي است... بايد به زندگي خيره شد، چشم ها را تنگ کرد، ذهن را از کيفيات معلق  ومنطقي خالي داشت...» اين نوع برخورد نشان درک خالص آتشي از هدف و نحوه بيان است. پس طبيعي است که از همان آغاز شعر او در تشکل خود به دو عامل ساده اما تعيين کننده متکي بماند: بيان روايي برمبناي موضوع. درنتيجه سپرده شدن هر قطعه به جذابيت هاي تصويري درون بيت ها و مصراع ها، اين يعني تعليق شکل در وزش محتوا.

از اقيانوس خواهم گذشت

شايد اگر به دقت شعر آتشي را واکاوي  کنيم به نتايجي دست خواهيم يافت که نشان مي دهد او چگونه خاک را بادست هايش کنار زده تا چاله اي ، چاهي يا چشمه اي بجويد و ايجاد کند و اين حرکت به سمت روشنايي و آب و دانايي در مسير حرکت ذهني آتشي قابل بررسي است. رضا براهني در کتاب معيار و منبع خود در حوزه نقد ادبي با عنوان «طلا  در مس» پيرامون شعر آتشي مي نويسد: شعر آتشي، شعري است که در آن محتوا اصالت دارد. اين در همان برخورد نخستين با کتاب آتشي آشکارا معلوم مي شود. 
و بعد اين اصالت محتوا درکتاب دوم نيز با شدت بيشتري به چشم مي خورد، گر چه گاهي تکرار عناصر محتوا در چندين جا و تا  حدي در يک روال شعر آتشي را تا حدي خسته کننده مي کند ولي شک نيست که ما نمي توانيم آغاز، تکوين و اوج اين عناصر و حتي گاهي زوال گونه آن ها را در شعر او ناديده بگيريم. تازگي و اصالت مضمون و محتوا در شعرمنوچهر آتشي از اين جا ناشي مي شود که او به تجربه حواس خود وفادار است. يعني آن چه محيط او، آن محيط و حشي و حيواني و تا حدي غريزي، آن محيط دريا و آب و شن و واحه و بندر و مردمان آن محيط سرشار از خشونت غريزه به او ديکته مي کنند،   او در تخيل خود از آن صحبت مي کند، آتشي به نوعي شاعر اشياي بدوي و ابتدايي است و به همين دليل شعري وحشي (بکر) و حماسي است از دو نظر: روحي، به علت گرايش به ديناميسم نهفته دراشياي وحشي (بکر) و هم عملي به علت عدم توفيق در سرودن شعر عاشقانه. آتشي اين گونه با دقت و نظم درتخيل در عين رها بودگي است که توانسته از اقيانوس شعر بگذرد و درحوالي دنج آن آرام بماند و بخواند.


معلوم نيست باد از کدام سو مي آيد

اگر چه آتشي شاعري با گرايشات سياسي نيست، اما دغدغه هاي انسان به عنوان موجودي اجتماعي هميشه  درآثار او چه به صورت نمادين و چه به شکلي  مستقيم قابل بررسي و نشانه گذاري است. درکتاب «بررسي شاعران معاصرا يران» بخش منوچهر آتشي آمده:» شعر آتشي تابع دوره بندي هاي معمول سياسي - اجتماعي نيست. همچنان که با اختلا ف ها  دگرگوني هاي بنيادي در ساختار و زبان بنا به مرحله هاي مختلف نيز مشخص يا طبقه بندي نمي شد. اما آن چه دوره هاي شعر او را از هم تفکيک مي کند موقعيتي ذهني و معرفتي است که طبعا در وضع زباني و گرايش  مضموني يا موضوعي شعرش تاثير نهاده است. اين موقعيت ذهني و زباني را مي توان به دو دوره روشن و معين و يک فاصله تقسيم کرد:
1- دوره کتاب هاي «آهنگ ديگر» و
«آواز خاک» که دوران تثبيت و ارائه شخصيت شعري او، يا دوره  بومي گري اختصاصي و ناگزير اوست که در زباني حماسي، که گاه تغزلي نيز مي شود متبلور است.
2- دوره کتاب هاي «وصف گل سوري»، «گندم و گيلا س»، «زيباتر از شکل قديم جهان» و «چه تلخ است اين سيب» که اين دوره بازيافت خويش و فوران پختگي است. دوره تغزل طبيعت گرا با درون مايه هاي عام اجتماعي - انساني است دوره اي که زبان در گرايش تغزلي او تلطيف مي شود.
3- در ميان اين دو دوره متشخص «فاصله» اي طولا ني است  که نه تنها از تشخص بهره ور نيست، بلکه مرحله از دست دادگي خلا قيت و به اعتباري استحاله است.
به طور کلي مي توان گفت که زندگي اجتماعي - فرهنگي- سياسي آتشي در متن يا چرخشگاه تحولا ت نبوده است، بلکه به ازاي شخصيت و روحيه اش، غالبا در حاشيه تاثير غيرمستقيم پذيرفته است. تاثيري که نشانه هايش نه در زندگي نامه و موضوع هاي مربوط به حوادث ايام، بلکه تنها در رنگ  کلي اشعار قابل تشخيص است.
فضاي مشابه فضاي کتاب «آهنگ ديگر» مجموع شعر دوم منوچهر آتشي است با عنوان «آواز خاک». اين مجموعه در سال 1346 منتشر شده و همان سال ها رضا براهني درباره آن نوشت: «آهنگ ديگر» کليه مضامين گسترش يافته
«آواز خاک» است و ترديدي نيست که آتشي گرچه مضامين تازه اي بر مضامين قبلي نيفزوده است و کارش ادامه همان محتواي آهنگ ديگر است ولي بدون شک در بعضي شعرهاي «آواز خاک» به فرم منسجم  ذهني و عيني دست يافته، از پراکنده گويي هاي آهنگ ديگر تا جايي که جهان بيني محدود ادبي اش اجازه مي داد احتراز جسته است و در حدود مقدورات خود کوشيده است که به سوي زبان مشخص شعري حرکت کند و اين زبان مشخص را در بعضي از شعرها به دست آورده است، گرچه اين زبان مشخص تا آن حد غني و قوي نيست که بگوييم آتشي مکتب يا حتي سبک مشخصي را بنيان گذاشته است.
محمدعلي سپانلو - شاعر - نيز در زمان چاپ مجموعه «آواز خاک» مقاله اي با عنوان «شعر اقليمي در آواز خاک» نوشت که در اين مقاله به بخشي از مضامين بومي ومشخصه هاي اقليمي شعر آتشي اشاره کرد. در اين مقاله شعر آتشي اين گونه معرفي شده است:
«شعر نوشتن در مضموني که خود جرياني خارج از شعر و اغلب متضاد با ضمير شاعرانه دارد دشوار است. شماره گذاري پاراگراف ها يا ايجاد فاصله ها نمي تواند واقعيات پراکنده را مدون کند و شاعر به اندک اهمالي تا حد بايگان ساده اي نزول مي کند اما در «نقش هايي بر سفال» برخلا ف نظر براهني، آتشي با برش هايي که به سينما نزديک است منطق روايت را به سود شعر تغيير مي دهد. منوچهر آتشي به اين ترتيب شعري را به ادبيات معاصر تقديم مي کند که در آن با حفظ خصوصيات بومي و تاريخي  مضمون، تخيل و مهارت او با اقتباس عناصر سينمايي قالب يک شعر درامي را مي سازد که خط فاجعه مثل خون در رگ  کلا مش جاري است، توفيقي است شايان که چشم هاي عليل نخواهند ديد.»
در جاي ديگر اين مطلب مي خوانيم: «به هر حال در آواز خاک محورهاي قديمي مستحيل مي شود و شعر آتشي به معرفي اقليم مي پردازد.  يعني در واقع تسليم چند عنصر به يک طيف کلي، تمايل کفه به کفه ترازوي شعر آتشي را مي نماياند. حالا  او از اسب به زمين، از زمين به درخت، از درخت به آسمان و... مي نگرد. در اين اقليم است که آتشي فرم هاي کامل خود را نيز باز مي يابد.»


اندوهت را با من قسمت کن
 شادي ات را با خاک

مختاري مي نويسد: شعر مدرن مستلزم درک فرديت، طرح زندگي خصوصي و روابط خاص شاعر در کنار مسايل عمومي و اجتماعي وطرح شخصيت هاي شعري و «پرسونا» و ... است، که در بارزترين انواع خود نيز مثلا  درشعر شاملو حتي وجهه تازه اي ازاين بابت به زبان بخشيده است. به هر حال حضور زندگي خصوصي درشعر آتشي بسيار کمرنگ و اساسا غير مستقيم است. پرهيز آشکار او در اين زمينه يا اصلا  همساز نبودنش با آن معطوف به نحوه پرورش و شخصيت و نوع سلوک هنري و تلخي اش از زندگي است. او به رغم اذعان به تفاوت «فيگور» شعر دروضعيت هاي متفاوت و لحظه ها و حال و هواي خاص خلا قيت، بيشتر از وابستگي زندگي و هنرش در دوران کودکي، يا به تعبير خودش دوران شکل گيري شخصيت سخن گفته است. از طر ح سير وسلوک اين شخصيت درلحظه ها و حال و هواي خاص در مراحل متفاوت زندگي بعدي اش خودداري کرده است.
آتشي در پرهيز از ثبت زندگي خصوصي درشعر برروال نيما رفته است نه برروال شاملو که مثلا  چهره و کاراکتر و سلوک معشوق نيز براي او به مايه و روش شعري متفاوتي بدل شده است.ضمن آن که اگر نيما در شعر از اين بابت کل گرا مانده، درنامه ها و بحث ها و يادداشت هاي روزانه و غيره برخلا ف آتشي، تقريبا تمام آفات و لحظات حيات خصوصي و عمومي اش را در اختيار خوانندگان گذاشته است. پس شاعري که تنها برخي ازآفات زندگي خصوصي اش آن هم تنها از طريق دلا لت هاي ضمني بيان، در برخي از اشعارش نمود گذرا مي يابد، با شاعري که تمام مواقف زندگي خصوصي اش دستمايه حيات ادبي اوست، تفاوت بياني و معنا شناختي بسيار دارد. اين دو باروش و منش متفاوتي به زبان مي نگرند. تکنيک، لحن، ساختمان، مضمون و محتوا و به طور کلي تمهيدات مختلف زبان آنها از چنين روش و منشي متاثر است، چنان که در شعر آتشي ضمن حضور گهگاهي «من» معين شاعر به کارکرد اجتماعي و گاه نيز به مشخصه طايفه اي اين «من»پي مي بريم، که از «من» نوعي يا «ما» ي تاريخي حکايت مي کند.اين «من» بدل از «ما» بيانگر پديده اي عمدتا سياسي - اجتماعي پس از مشروطه است ودر بهترين حالت خود به جاي خلق و مردم مي نشيند. جايي نيز به هويت «ديگر گونه مردان» مبارز، يا انسان هاي برگزيده اجتماعي و غيره مي گرايد. اگر چه بعضي نيز با گرايش سنتي هنوز آن را به «رند» سرد و گرم چشيده و خويشتن دار و روزگار شناس قديمي تاويل مي کنند.
منوچهر آتشي در حدود سال 1348 مجموعه ديگري منتشر کرد با عنوان «ديدار در فلق» اين مجموعه توسط انتشارات اميرکبير ودر 188 صفحه به چاپ رسيد. در سال 1348 همان گونه که درتاريخ تحليلي آمده دو مجموعه شعر از منوچهر آتشي به چاپ رسيد. نخستين آن گزيده اي بود با نام «برانتهاي آغاز» که به سبب اغلا ط فراوان چاپي و اشکالا ت فني ديگر، شاعر از توزيعش جلوگيري کرد و دومين مجموعه «ديدار در فلق» بود که درسال 1349 از طرف تلويزيون ملي ايران، به عنوان بهترين مجموعه شعر منتشر شده در سال 1348  برگزيده شد. رضا براهني آن روزها يادداشتي بر اين مجموعه نوشت که بخش هايي از آن را با هم مي خوانيم:
در شعر منوچهر آتشي لکه ابتذالي وجود دارد که هر روز بيشتر از روز پيش گسترش مي يابد واگر  کسي قدم اوليه را برندارد و به او هشدار ندهد، ممکن است آتشي به زودي در شمار شاعران درجه 3  درآيد. چرا که از «آواز خاک» تا «ديدار در فلق» خواننده شعر به اين نتيجه مي رسد که تخيل آتشي جز در موارد نسبتا کمياب قدرت اوليه را از دست داده است، تکنيک دربعضي مراحل به حال نزع افتاده، انديشه سراز کلي بافي درآورده، و خلا صه، آتشي آن انرژي هيجان  انگيز واعجاب آور شعرش را تا حدودي از دست داده است بدون اين که حال و هوا و لحن شعرش روي تثبيت ببيند.
آتشي جز در مواردي ناچيز آن جنون محتشم حماسي را از دست داده است. بر اين جنون محتشم حماسي، در گذشته - مثل «آواز خاک» - نوعي تلقي تصادفي از تصويرسازي حاکم بود طوري که انگار شاعر با دهان کف کرده، تصاوير نيرومند شعري را بيرون مي ريخت و اين تصاوير گرچه نه در شکل ذهني بسيار منسجم، دست کم در هاله اي از استحکام با يکديگر خلوت مي کردند و از نوعي تشخص شکلي برخوردار مي شدند. از آن جنون محتشم در «ديدار در خلق بقايايي هست، ولي اين بقايا در مقابل آن لکه ابتذال که گاهي حتي رنگ سوزناک رمانتيک هم دارد بسيار نادر است.
منوچهر آتشي در سال هاي پس از انقلا ب کتاب هاي ديگري هم منتشر کرد که از آن جمله مي توان به «وصف گل سوري»، «گندم وگيلا س»، «زيباتر از شکل قديم جهان» و... اشاره کرد. ويژگي هاي شعر و انديشه منوچهر آتشي بسيارند که ما برخي از آنها را بر شمرديم.
شايد يکي از بارزترين ويژگي هايي که مي بايست به آن توجه خاص داشت «بومي گرايي» منوچهر آتشي است. مختاري مي نويسد: «جنوب نماد تبار و تقدير شعر آتشي به ويژه در نخستين دوره آن است. همچنان که شمال مايه و مبناي زبان نيماست. همين ويژگي نيز آن دو را در عين اشتراک در طبيعت گرايي از هم دور مي کند.
طبيعت باوري قبيله اي و خشونت آفتاب سوخته و چهره در هم کشيده دشت هاي جنوبي اگرچه رو به ساحل خليج دارد، برهوتي را با عناصر مادي وغيرمادي اش در ذهن و زبان آتشي گسترده که تجسم بخش حماسه اي غمبار و تلخکامي گذشته اي از دست رفته است که به جايش اکنون اميدبخشي ننشسته است» / طبيعت گرايي شعر آتشي نيز همين گونه پديدار مي شود. اين رويکرد اجتماعي - انساني به طبيعت که نتيجه تاملا ت اخير آتشي بود نشانگر آن است که نوستالژي او در بازگشت به طبيعت جنوب، در دوره دوم، قاعدتا از جنس گريز از شهر به روستا و از سر  انفعال و چوپان زدگي نيست، اما در دوره نخست، آثار او در مواجهه با سرگرداني هاي زندگي شهري گاه از سر حسرت  همان طبيعت منفعل نيز برکنار نمي مانده است. در حقيقت، ميان برخورد او با طبيعت در دو دوره بايد فرق گذاشت.


براي مرگ جوانم، براي ماندن پير

آتشي دوم مهر ماه متولد شد. خودش مي گويد: ظاهرا بنا به روايت شناسنامه در مهرماه سال 1310 شمسي درروستاي «دهرود» دشتستان، در بخش بوشگان ناحيه جنوب کشور (بوشهر) متولد شده ام. اين که مي گويم ظاهرا براي اين است که بنا به گفته پدر و مادر به محض تولد در سال 1312 شمسي پدر به خاطر فرار از اجباري يا گرفتن جيره اضافي کارمندي يا نمي دانم چه چيزهاي ديگر،تاريخ دو سال قبلش را براي تولدم گذاشته است تحصيلا ت ابتدايي و دوره اول متوسطه را در بوشهر و حومه گذراندم و براي گذراندن دوره دانشسراي مقدماتي به شيراز رفتم. در سال 1333 شمسي به افتخار معلمي نايل آمدم و درحومه بوشهر و خود بوشهر به تدريس پرداختم. درسال 1339 به دانشسراي عالي تهران راه يافتم و در رشته «زبان انگليسي» و تعليم و تربيت به اخذ ليسانس توفيق پيدا کردم. در پايان سال هاي خدمت دبيري خود را به تلويزيون منتقل کردم و به عنوان اديتور در انتشارات آن سازمان به کارپرداختم. در سال 59 بازنشسته شدم وبه بوشهر برگشتم. فواصل اين سال ها پراست از حوادث، شور بختي ها، دربه دري ها و سردرگمي هاي فکري، مادي و معيشتي»
آتشي در جاي ديگري درباره هنر وادبيات مي نويسد: من آدم محقق و منتقدي نيستم.از بايگاني  باورها بي بهره ام، بيشتر مسايل و مطالب را در لحظه و به تبع استنباط و استشهاد فوري ودروني پاسخ مي گويم. به کلا م ديگر برخورد من با جهان پيرامونم برخوردي طبيعي و غريزي است. و اگر ترتيبي صورت گرفته باشد که گرفته است، حاصل چنين برخوردهايي ساده وهميشگي و تجميع تجربه ها و ورزيدگي حساسيت آنتن هاي دروني من است.
حتما بسيار ديده اي خفاش ها را که با غروب آفتاب به پرواز درمي آيند و به ياري آنتن هاي خود هر شي» شکارگونه اي را به چنگال مي کشند.
در اين لحظه ها،  اگر مثل من تجربه کرده باشي، هرگاه پاره سنگ کوچکي را در مسير خفاشي پرتاب کني، بلا فاصله آن را مي قاپد (به اشتباه) ولي به همان سرعت آن را رها مي کند (تصحيح و تربيت). هيچ کس هرگز ادعا نخواهد کرد که خفاش پاره سنگي را که قاپيده  خورده باشد!
اما يک تفاوت ديگر نيز در برخورد غريزي من با جهان با خفاش وجود دارد. آنتن هاي من چنان حساسيت  ورزيده اي  دارند که هرگز پاره سنگ بيهوده اي را شکار نمي کنند. اگر هم ديده شده که شکار کردند، ديگر انگ بيهودگي  بر پاره سنگ  جايز نيست. من شعر را از هيچ کتابي نياموخته ام، يعني طبق هيچ دستورالعملي به سرايش ننشسته ام، تا بتوانم کتابي درباره شعر بنويسم و دستورالعملي براي آن تعيين کنم. همچنان که بر طبق هيچ کتابي طرفداري از عدالت اجتماعي، غريزي من نشده است تا بتوانم قانوني در مورد «چگونگي عادل شدن» بنويسم، يعني شعر و آرمان عدالتخواهي من، طبيعي و غريزي است.»