سال ها مي گذرد. اما انگار همين ديروز بود. هيچ کس آن روزها را دوست ندارد. روزهاي خون و ترکش و موشک را ! اما در همان روزهاي دوست نداشتني ما خاطراتي را به جا گذاشتيم که ردپايشان هنوز روي شن زار دلمان جا مانده است. آن روزها بوي کساني را مي دهد که امروز فقط يک قاب عکس از خود به يادگار گذاشتند و يک پلا ک!
براي به خاطر آوردنشان لا زم نيست به ذهنمان فشار بياوريم که آنها با يک نسيم ميآيند و با يک شقايق عشق را زنده مي کنند و با يک پرستو کوچ مي کنند.
تالا ر وحدت اين شبها شلوغ است. آفتاب که به غروب مي نشيند و صداي اذان از گلدسته هاي غمناک دعا بلند مي شود تالا ر هم خود را آماده مي کند تا ميهمانان خود را در آغوش بگيرد.
اين شبها همه جمعند، اهالي هنر و خاطره آنان مي آيند تا با هنر خود خاطرات خفته را بيدار کنند و فرياد بزنند: آي آدمها، چه نشسته ايد که آرامش اين شبها را مديون، شب بيداري هاي کساني هستيد که با نور منور، آسمان پرستاره شان سرخ مي شد و با ياد خدا دلهاي عاشقان را عاشق تر!
اين شب ها مجيد انتظامي تالا ر وحدت را به ياد جوانان پاک ايران زمين آراسته و نواي موسيقي اش در فضاي تالا ر طنين مي اندازد.
اين فصل را با من بخوان
شايد نام عزت الله انتظامي براي تمام مردم ايران آشنا باشد، اما اگر پسرش مجيد انتظامي را نشناسيد حتما آهنگ فيلم هاي از کرخه تا راين، بوي پيراهن يوسف، آژانس شيشه اي و روز واقعه و سمفوني حماسه خرمشهر را بارها و بارها شنيده ايد. جاي تعجب نيست اگر بدانيد اين آثار، ساخته مجيد انتظامي فرزند خلف عزت الله انتظامي است.
اين فصل را با من بخوان هم هديه جديد اين هنرمند است که به مناسبت هفته دفاع مقدس تا فردا در تالا ر وحدت به اجرا درخواهد آمد. در اين فصل را با من بخوان قطعات برگزيده اي از فيلم هاي روز واقعه، از کرخه تاراين، بوي پيراهن يوسف، آژانس شيشه اي بخشي از سمفوني خرمشهر، و قسمت چهارم سمفوني ايثار براي اجراي صحنه اي توسط ارکستر سمفونيک و گروه کر تنظيم شده است و مجيد انتظامي و همراهانش اين اثر را به همه آنان که گمنام آمدند و گمنام رفتند و تمام انسان هاي آزاده اي که در سراسر جهان براي صلح تلا ش مي کنند تقديم مي کنند.
مجيد انتظامي از خودش اينگونه حرف مي زند: من در يک خانواده هنرمند در تهران به دنيا آمده ام و از همان روز اول تمام لا يه هاي وجودم با هنر آغشته شده و از روزي که خودم را شناختم، عشق عجيبي به موسيقي در وجود خودم حس مي کردم.
از پدرم يک ويالون خواستم
او مي گويد خوب يادم هست اولين باري که صداي ويالون را شنيدم يک پسربچه 6 -7 ساله بودم. آن روز از پدرم خواستم تا يک ويالون برايم بخرد و پدرم آن روز به من قول داد که اگر دوره ششم ابتدايي را به پايان برسانم مرا به جايي خواهد برد که همه سازها را دارد.
مجيد انتظامي درادامه گفت: روزي که ششم ابتدايي را به پايان رساندم، پدرم مرا به هنرستان موسيقي برد. آن روز جلوي در ورودي هنرستان با آقاي حسين تهراني که صداي دف زدن او در گوش همه هنرمندان پيچيده برخورد کرديم . پدرم با او آشنا بود و آقاي تهراني به محض ديدن پدرم، پرسيد: اين جا چکار مي کنيد؟ و پدرم توضيح داد که پسرم را آورده ام تا در هنرستان موسيقي درس بخواند. به نظر شما کار درستي است؟
مجيد انتظامي ادامه مي دهد آن روز حسين تهراني جمله اي به پدرم گفت که هميشه آويزه گوش من است و هرگز جمله اش را فراموش نمي کنم. او گفت: «آدم اگر آب حوض کش هم باشد بايد در کار خود درجه 1 باشد. مهم نيست که در کجا کا ر کند مهم اين است که در کارش موفق شود»
همه مي گفتند تو به درد هيچ کاري نمي خوري
شايد دانستنش جالب باشد که پسر عزت الله انتظامي در کودکي به قدري بازيگوش بوده که همه بر اين باور بودند که او به درد هيچ کاري نمي خورد. البته اينها اعترافات خود مجيد انتظامي است ولي اين يک قسمت ماجرا بود، قسمت خوب ماجرا از آنجايي آغاز شد که عزت الله انتظامي پسر دردانه اش را به هنرستان موسيقي مي برد و قرار مي شود از او تست بگيرند. مجيد انتظامي آن روز را اينگونه توصيف مي کند: آن روز در هنرستان موسيقي يک نوازنده اتريشي بود که با ديدن انگشتان و لب هاي من گفت تو به درد «اووآ» مي خوري و من که تا آن روز از همه شنيده بودم که «تو به درد هيچ کاري نمي خوري» از شنيدن اين جمله او به قدري خوشحال شدم که گويي آن روز برايم شروع يک زندگي دوباره بود. با اينکه آن روز نمي دانستم اووا چيست اما همين که فهميدم بالاخره به درد يک کار مي خورم از خوشحالي سراز پا نمي شناختم.
داخل کمد ساز مي زدم
پسر انتظامي بزرگ مي گويد: از وقتي اين ساز را در اختيار من قرار دادند، من ديگر شب و روز را نمي شناختم و دائم مشغول تمرين بودم و حتي بيشتر مواقع براي اينکه صداي سازم کسي را اذيت نکند داخل کمد مي رفتم و ساز مي زدم.
او ادامه مي دهد: آن روزها خانه ما در منطقه يوسف آباد اطراف سينما آزادي که آتش گرفته بود قرار داشت، آن زمان اطراف خانه ما تپه بود و مثل امروز ساختمان سازي نشده بود. از قضا کنارخانه ما مسجدي وجود داشت که من هنگام ساز زدن مدام نگران بودم که نکند صداي ساز من به مسجد برود و براي نمازگزاران ايجاد دردسر کند اين بود که يک چهارپايه به داخل کمد گذاشته بودم و با چراغ شمعي در کمد ساز مي زدم.
مجيد انتظامي مي گويد: پس از ديپلم به آلمان رفتم و در آنجا ليسانس گرفتم و در ارکستر سمفونيک آلمان کار مي کردم و در کشورهاي مختلف اروپايي از جمله فرانسه و آلمان کنسرت مي دادم بعد از مدتي از تهران دعوتنامه اي آمد که از من خواسته شده بود براي اجراي کنسرت به تهران بيايم. خلاصه در سال 1352 بعد از مدت ها به وطن بازگشتم و به اجراي کنسرت پرداختم. بعد از آن جريان از من خواستند که در ارکستر ايران بمانم و به هنرستان موسيقي و سپس به دانشگاه موسيقي بروم و مشغول کار شوم. اين جريانات ادامه داشت تا اينکه به جريانات انقلاب برخورديم. پس از انقلاب به دليل شرايط خاص آن زمان دانشگاه و هنرستان بسته شد و کار موسيقي نيز تعطيل شد و تنها جايي که براي فعاليت من باقي مي ماند سينما بود. يکي دو سال بعد از انقلاب جنگ آغاز شد و فيلم هاي جنگي شکل گرفت و همان روزها بود که من موسيقي فيلمي به نام سفر سنگ را براي مسعود کيميايي ساختم و بعد از آن حدود صد موسيقي ساختم که اکثر اين آهنگ ها در ارتباط با دفاع مقدس بوده است.
او ادامه مي دهد: من چندين سمفوني با نام هاي سمفوني صلح، ايثار، تخت جمشيد و... را ساختم و همچنين چندين اثر کورال را براي گروه کر خلق کردم.
براي مجيد انتظامي هم مثل هر هنرمند ديگري سخت است که بين آثارش يکي را انتخاب کند و ضرب المثل هر گل يک بويي دارد مصداق آثار او نيز هست. مجيد انتظامي ساخت موسيقي فيلم را با فيلم کوتاه «زال و سيمرغ» ساخته اکبر صادقي شروع کرده و با فيلم «سفر سنگ» ساخته مسعود کيميايي، اولين فيلم بلند خود را شروع کرده، او براي فيلم هاي: «آفتاب نشين ها»، «پرونده»، «تفنگ کسته»، «گردباد»، «سناتور»، «در محاصره»، «دبيرستان»، «دزد و نويسنده»، «آشيانه مهر»، «خط قرمز»، «سردار جنگل»، «عقاب ها»، «ترن»، «گذرگاه»، «ماموريت»، «پلاک»، «کاني مانگا»، «گودال»، «گنبد نور»، «هراس»، «دست فروش»، «زردقناري»، «بحران»، «راه سرخ شهادت»، «مدرسه رجائي»، «باي سيکل ران» و «سريال 12 قسمتي گرگ ها»، «بوي پيراهن يوسف»، «آژانس شيشه اي»، «روز واقعه». در هفتمين جشنواره سينمايي فيلم فجر به عنوان بهترين موسيقي متن فيلم برگزيده شده و جايزه سيمرغ بلورين را به خود اختصاص داد و نيز دو قطعه کورال براي ارکستر سمفونيک تهران نوشته به نام آزادي و سيمرغ که هر دو قطعه به اجرا درآمده.
ما هم طعم فقر را چشيده ايم
مجيد انتظامي مي گويد: اکثر بچه هاي شهرستان يا حتي تهراني ها که از دور با هم آشنا هستند فکر مي کنند ما در پر قو بزرگ شديم و همواره همه امکانات در اختيارمان بوده و به راحتي به هنرستان رفته ايم و خيلي راحت درس خوانده ايم. در حالي که اين طور نيست. ما هم با فقر آشنا هستيم. ما هم خيلي از امکانات را نداشتيم.
او ادامه مي دهد: من خيلي وقت ها با ساز شکسته ساز زده ام و با سختي درس خوانده ام. من در تمام زندگيم حتي يک دوچرخه نداشته ام و معناي محروميت را به خوبي درک مي کنم اما هر چيزي که نداشتم، يک چيز را به ميزان خيلي زياد داشتم و آن عشق بود و با همين عشق به کار تمام محروميت ها و نداري ها را پشت سر گذاشتم و با زحمت به اينجا رسيدم.
من از تنهايي لذت مي برم
مجيد انتظامي از خودش حرف مي زند و مي گويد: من هم مثل تمام آدم ها در اعماق وجود خودم تنها هستم و اعتقاد دارم که همان طور که يک آدم تنها به دنيا مي آيد و تنها مي ميرد، در اکثر روزهاي زندگيش تنهاست و لحظات شاد و در ميان جمع بودن يک لحظات زودگذر و آني است که مي رود و آن چيز که براي هر آدمي مي ماند تنهايي درون اوست و خلوت خالصانه اي که با خدا دارد.
او مي گويد: من از تنهايي ام لذت مي برم بيشتر مواقع کارم را ساعت 4 صبح آغاز مي کنم تا در تنهايي و خلوت بتوانم فکر کنم و کارم را آن طور که دوست دارم انجام دهم.
اميدوارم نام پدرم را خراب نکنم
وقتي مجيد انتظامي از پدر حرف مي زند، يک دريا عشق در صدايش طنين انداز مي شود.
صحبت کردن از مرد بزرگي چون عزت الله انتظامي کار راحتي نيست، خواه براي يک هنرمند و خواه براي پسرش که او را بيشتر از هر کسي دوست دارد. نه به اين خاطر که عزت الله انتظامي آقاي بازيگر ايران است بلکه به خاطر روح بلند و روي گشاده و منش والاي او.
مجيد انتظامي مي گويد: با اين که سن و سالي از پدرم گذشته و حدود 83 سال دارد اما هميشه با نشاط و با روحيه است و هر گاه من احساس افسردگي و نااميدي مي کنم فقط يک راه به ذهنم مي رسد، تلفن کردن به پدرم! و او با گفتن چند جمله چنان آرامم مي کند که گويي هيچ مشکلي وجود نداشته.
پدرم مانند درختي است
که سايه اش بيشتر از ريشه اش است
مجيد انتظامي معتقد است: عزت الله انتظامي مانند درختي است که سايه اش بسيارگسترده تر از ريشه اش است و آن قدر اين سايه پهناور است که همه ما زير آن سايه جا مي شويم و اين مسئله فقط شامل اعضاي خانواده نيست وهمه دوستان و آشنايان را شامل مي شود.
کنسرت اين فصل را با من بخوان
او در مورد کار جديدش که در تالا ر وحدت در حال اجرا است مي گويد: ساليان سال بود که من در اين فکر بودم که چطور مي شود ما يک کنسرت را به اجرا درآوريم که در آن فاصله تماشاچي و ارکستر کم شود و در واقع آن کنسرت به گونه اي برگزار شود که تماشاچيان خود را جزئي از ارکستر بدانند. طبيعتا نمي توانستيم تماشاچي را به صحنه ببريم اما مي توانستيم گروه هايي از موزيسين ها را به ميان مردم ببريم مثلا اين امکان وجود داشت که گروه کر به ميان تماشاچي برود.
انتظامي در مورد کنسرت «اين فصل را با من بخوان» گفت: من اين گونه طراحي کرده بودم که گروه کر ما از در آخر تالا ر وارد شود اما جلو نيايد و همان جا بين جمعيت کارهاي نمايشي را انجام دهد و آن بخش هايي را که قرار است خوانده شود، بخواند و اين برنامه در اصفهان به همين صورت اجرا شد اما وقتي به تالا ر وحدت آمديم متوجه شديم که اين کار عملي نيست چرا که تعداد نوازنده ها زياد بود و جاي مناسبي جهت جمعيت جايگزين شدن گروه کر وجود نداشت و دوم اين که ما برنامه ها را به هم وصل کرده بوديم و فضايي براي تعويض لباس هنرمندان وجود نداشت.
او ادامه داد: با اين وجود ما تلا ش کرديم که به هر نحوي که شده در بين مردم حضور داشته باشيم و در شروع برنامه تعدادي از هنرمندان از يک در سالن وارد مي شوند و در حالي که مي دوند و کل مي زنند از در ديگر سالن خارج مي شوند. او با اشاره به اين مطلب گفت: برنامه اي که من در ذهنم طراحي کرده بودم اين بود که جلوي هر در سالن يک طبل قرار داده شود.
اما اين امکان وجود نداشت با اين وجود ما تلا ش کرديم که اين حس را به تماشاچي منتقل کنيم و فکر مي کنم که تا حدي موفق بوده ايم چرا که تماشاچيان خيلي خوب با ما همکاري کردند.
البته مجيد انتظامي از استقبال مردم راضي نيست و مي گويد: «اين فصل را با من بخوان» با ضعف تبليغاتي مواجه بود و مردم از اجراي چنين برنامه اي در تالا ر وحدت آگاه نيستند و به همين دليل آنطور که بايد وشايد، شاهد حضور گسترده مردم نبوديم.
به گفته مجيد انتظامي، پدرش عزت الله انتظامي هر شب براي ديدن برنامه پسرش به تالا ر وحدت مي رود و روزي که ما با هم گفت وگو داشتيم قرار بود آقا مجيد دنبال پدر برود و مي گفت پدرم هر شب با آژانس براي ديدن برنامه آمده اند اما امشب خواسته اند که من دنبالشان بروم.
او از قول پدرش مي گويد: پدرم معتقد است که چنين برنامه هايي بايد در سطح دنيا هم نمايش داده شود و حيف است که فقط محدود به چند بيننده باشد و مجيد انتظامي در تاکيد نظر پدر مي گويد: اين وظيفه مسوولين ماست که آثار هنري هنرمندان ايراني را از مرزها بيرون ببرند و به دنيا معرفي کنند. چرا که هنرمند، اين توان را ندارد که تا آن سوي دنيا برود.
او معتقد است: به همين دليل است که اکثر مردم دنيا با موسيقي ارزشي و اصيل ايراني آشنا نيستند و آنچه از هنر موسيقي ايران مي دانند آهنگ هايي است که از ماهواره پخش مي شود.
شرافت کاري ميراث پدرم است
مجيد انتظامي مي گويد: آن چيزي که از من براي اطرافيانم به يادگار خواهد ماند همان چيزي است که از پدرم براي من به ارث مانده است و آن چيز نه خانه است نه ماشين، نه حساب بانکي، بلکه آن يادگاري شرف کاري است و اگر من هم بتوانم ميراث پدر را براي فرزندانم باقي بگذارم بزرگ ترين خدمت را به آنها کرده ام.
او مي گويد: حس مي کنم آثار من نشان دهنده شخصيت وجودي من است بنابراين سعي مي کنم نه به خاطر پول که به خاطر خود اثر تلا ش کنم و به همين دليل ماه ها روي هر اثرم کار مي کنم به عنوان مثال آخرين کارم، شيخ بهايي، دو سال به طول انجاميد و در اين دو سال من هيچ کار ديگري انجام ندادم و تمام وقتم را براي همين کار گذاشتم تا کارم در حد مقدور ماندگار شود.