برو  
سایتهای مرتبط :: نمایشگاه تصاویر
  
نسخه شماره 1577 - 1386/05/04 -

بازخواني زندگي و آثار جاويدان بانوي بزرگ ادبيات ايران
سيمين آل قلم


آنجلينا جولي سفير ويژه سازمان ملل

نگاهي به اولين جشنواره موسيقي معاصر در ايران
سازها براي چه به صدا در ميآيند

محبوبه بيات:
سينماي ايران روي دو نقش اول مي چرخد

گفت و گو با پولاد کيميايي
مديون پدرم هستم


 بازخواني زندگي و آثار جاويدان بانوي بزرگ ادبيات ايران
 سيمين آل قلم 
نويسنده : محمدحسين روانبخش

«سيمين دانشور»; معمولا  کساني که خواننده حرفه اي ادبيات ايران نيستند وقتي اين نام را مي شنوند، بي اختيار ياد «جلا ل آل احمد» مي افتند و به ياد مي آورند که او همسر روشنفکري بوده که سال ها سايه اش بر محيط روشنفکري ايران سايه افکنده بود و علي رغم عمر نه چندان بلندش، نامش همواره جاويدان بوده است.
خود سيمين دانشور هم هيچگاه نکوشيده که در ميان عموم، نامش و شهرتش جداي از جلا ل مطرح شود. او نوزده سال با جلا ل زندگي کرد و حالا  38 سال از مرگ نابهنگام شوهرش مي گذرد.
همه هم مي دانند که آنها بچه ندارند، چه آنها که «سنگي بر گوري» آل احمد را خوانده اند و چه آنها که نخوانده اند. با اين همه واقعيت اين است که سيمين دانشور شخصيت ادبي بالا  و والا يي دارد که نبايد در زير نام جلا ل آل احمد مخفي بماند. نوشته هاي او اگر برتر از آثار آل احمد نباشد - که به نظر بسياري چنين است - ارزشي کمتر ندارد اما ويژگي هاي شخصيتي او باعث شده تا ارزش هاي فني و ادبي نوشته هايش نزد عامه مردم ناشناخته بماند و نامش تحت الشعاع نام جلا ل قرار گيرد.
اگر از چشم سيمين به اين موضوع نگاه کنيم، شايد خوب هم هست که نام جلا ل نه تنها 19 سال، که تا هميشه در کنار نامش باشد و همچون ليلي و مجنون، هر نام ديگري را در ذهن تداعي کند. عشق بي پايان ميان آنها را مي توان از دو نوشته معروف دانشور (غروب جلا ل و شوهر من جلا ل) يافت و با  چنين عشقي، نمي توان از سيمين دانشور نوشت، بي آنکه نام جلا ل را در جاي جاي نوشته آورد.

زندگي سيمين قبل از جلا ل

سيمين دانشور در هشتم ارديبهشت 1300 شمسي در شهر شيراز به دنيا آمد. پدرش محمدعلي دانشور (احيا»السلطنه) است، همان کسي که بنا به گفته بعضي صاحبنظران، سيمين در رمان معروفش «سووشون» از او به نام دکتر عبدالله خان ياد مي کند. احيا» السلطنه مردي با فرهنگ و ادب و عضو گروه حافظيون بود که شب هاي جمعه بر مزار لسان الغيب جمع مي شدند و ياد حافظ را زنده نگه مي داشتند. مادرش قمر السلطنه حکمت بانوي شاعر و هنرمند بود که مدير هنرستان دخترانه اي در شيراز بود. سيمين از کودکي توسط مادر و پدرش با ادبيات و هنر آشنا شد. تحصيلا ت ابتدايي و دبيرستان را در مدرسه مهرآئين شيراز به انجام رساند و درامتحان نهايي ديپلم شاگرد اول کل کشور شد.
سپس براي ادامه تحصيل در رشته ادبيات فارسي به دانشکده ادبيات دانشگاه تهران رفت. او پس از درگذشت پدر در سال 1320 شمسي، شروع به مقاله نويسي براي راديو تهران و روزنامه ايران با نام مستعار «شيرازي بي نام» کرد.
در سال 1327 مجموعه داستان کوتاه«آتش خاموش» را منتشر کرد که اولين مجموعه داستاني است که به قلم  زني ايراني چاپ شده است. او در سال 1329 با دفاع از رساله خود در مورد «زيبايي شناسي» موفق به کسب درجه دکترا از دانشگاه تهران شد و با تشويق فاطمه سياح استاد راهنماي خود و همچنين صادق هدايت به داستان نويسي ادامه داد.
سيمين دانشور در سال 1327 زماني که در اتوبوس نشسته بود تا راهي شيراز شود با جلا ل آل احمد آشنا شد و در سال 1329 با او ازدواج کرد.

سيمين و جلا ل (به روايت دانشور)

«جلا ل و من، همديگر را در سفري از شيراز به تهران در بهار سال 1327 يافتيم و با وجودي که در همان برخورد اول درباره وجود معادن لب لعل و کان حسن شيراز در زمان ما شک کرد و گفت تمام اين گونه معادن در زمان همان مرحوم خواجه حافظ استخراج شده است، باز هم به هم دل بستيم.»
«جلا ل در زندگي خصوصي مرد سر به راهي است به شرطي که پا روي دمش نگذارند... در تمام اين سال هاي زندگي مشترکمان کمتر ديده ايم ايرادي به غذا بگيرد مگر آنکه خوراک مرغ دوست ندارد چرا که در اوايل زندگي مان هر وقت مريض بوده است يک جوجه مردني به خوردش داده ام  يا وقتي مهمان داشته ايم به خورد مهمان ها. اگر خط اتوي شلوارش پس و پيش باشد نديده ام ابرو در هم بکشد. به اصرار من است که به سراغ خياط مي رود و گاه گداري يک دست لباس نو مي دوزد وگرنه حاضر نمي شد دست از يک کت گشاد برک قهوه اي بردارد که چندين و چندين سال است آن را پوشيده و ديگر به قول شيرازي ها از لمات افتاده و مثل جگر زليخا شده است...»
«... در اين شب هاي دراز زمستان يا با هم  يا با پرويز صديقي همسايه مان، ديوان شمس يا مثنوي يا تذکره الا وليا» مي خوانيم و واقعا حالي مي کنيم. غالب متون قديمي را همين طوري  با تفنن و حال با هم خوانده ايم يا به موسيقي گوش مي دهيم و چه بهتر که کسي مثل حسينعلي مداح بنوازدش»
«... به علم طب اعتقادي ندارد و غالبا ناگزير شده ام داروهايي را که براي تقويتش خريده ام خودم بخورم. اگر ديده باشيدش مي دانيد که چشم هاي ميشي اش در صورت رنگ پريده و استخوانيش همواره گفتي در تجسس است و شايد حتي از روي لباس متوجه لا غريش بشويد و اگر بگويد چهل ساله است شايد باور نکنيد چرا که قسمت عمده موهايش سفيد شده است. راستش خود من هم شانزده سال پيش وقتي جلا ل آل احمد را ديدم در حقيقت منتظر نبودم آنقدر جوان باشد يعني حتي يکي دو سال از من کوچکتر باشد.»
«مدت ها پيش از آشنايي مان جلا ل خانه پدري را ترک گفته بود. واضح است که چنين کفراني به عقيده پدر درخور بخشايش نبود. حتي او نمي توانست با ازدواج پسرش با زن مکشوفه اي چون من موافقت داشته باشد. اين بود که روز عقدکنان ما به اعتراض به قم رفت و ده سال تمام به خانه پسرش پا نگذاشت اما سال هاي اخير، بيماري پدر را از پا درآورد و زمين گير شد و حالت تسليم و رضايت يافت و به جلا ل رو آورد.»
«... جلا ل مي توانست آدم را آرام کند. با آن چشم هاي ميشي مهربان و آن لب و دندان ترکان ختا. با آن صدا که مي توانست نوازشگر، تسلا  دهنده، راهنمايي کننده و دلسوزانه باشد و همان صدايي که به موقعش مي توانست مثل رعد بغرد. هيچ کس مثل او نمي توانست آن طور به نفس حق مهر بورزد و هيچ کس هم مثل او نمي توانست در برابر ناحق آن طور کينه بتوزد. دست کم من در عمر درازم نديده ام.»
«در ساليان درازي که ما با هم بوديم، من همواره از خويشان و دوستان دورتر ودورتر مي شدم و به او نزديک تر و نزديک تر. او مرا بس بود. وقتي خويشان و دوستان برايم دلسوزي مي کردند که اجاقم کور مانده، ته دلم به آنها مي خنديدم چرا که اجاقي روشن تر از اجاق من نبود. سر ناهار روز پيشش از من و مهين پرسيده بود: دلتان مي خواهد کجا زندگي کنيد؟ من گفتم: هرجا که تو باشي و برايش اين شعر را خواندم:
گو کدامين شهر از آنها بهتر است
گفت آن شهري که در وي دلبر است
و هنوز هم به همين عقيده هستم و اين اعتقاد هم گمان نمي کنم چندان دور باشد. احساس مي کنم روز به روز آب مي شوم. مرا در مزار جلا ل چال کنيد. ترتيب سندش را داده ام.»
«جلا ل کتاب را که تا نيمه خوانده بود، بي آنکه ببندد به دقت و ظرافت هميشگي از رو، روي ميز گذاشت و با دو تا انگشتش فتيله شمع را گرفت و شمع خاموش شد. گفت: نفسم بالا  نمي آيد. يک مشمع پيدا کن بينداز روي پشتم. دنبال مشمع گشتم که پيدا نکردم و مي شنيدم که جلا ل نفس هاي بلند مي کشد... گفتم هر طوري که شده مي روم دنبال دکتر، بهتر از اين است که اينجا بنشينم و شور بزنم... جلا ل ديگر خرناسه مي کشيد و وحشت جان مرا انباشته بود. دويدم، ماشين را روشن کردم. در راه نظام را هم سوار کردم. چنان باراني مي آمد که برف پاکن هاي ماشين از پسش برنمي آمدند. سرم به سقف ماشين مي خورد. نظام پرسيد: خانم، مگر حال آقا خيلي بد است که اين طور مي راني؟ گفتم: نظام دعا کن، نذر کن...»
«... دست بهيار را گرفته بودم و در تاريکي مي دويديم. رفتم پيش جلا ل. لبم را گذاشتم روي پيشانيش. داغ بود. اميدوار شدم. بهيار فشار خونش را گرفت و سر تکان داد. گفتم چرا آمپول نمي زني؟ گفت: صبر مي کنيم تا دکتر بيايد، فشار خونش پنج است.
به جلا ل نگاه کردم. ديدم چشم به پنجره دوخته. چشم هايش به پنجره خيره شده، انگار باران و تاريکي چيره بر توسکاهارا مي کاود تا نگاهش به دريا برسد. تبسمي بر لبش بود. آرام و آسوده. انگار از راز همه چيز سر درآورده. انگار پرده را از دو سو کشيده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا  تبسم مي کند. تبسم مي کند و مي گويد: کلا ه سر همه تان گذاشتم و رفتم. بدترين کاري که به عمرش با من کرده بود، همين بود.»
«دکتر خبره زاده همه را متقاعد کرد که بگذارند براي آخرين بار با جلا ل وداع کنم. نه شيون کشيدم و نه زاري کردم. قول داده بودم. بوسيدمش و بوسيدمش. در اين دنيا کمتر زني اقبال مرا داشته که جفت مناسب خودش را پيدا کند... مثل دو مرغ مهاجر که همديگر را يافته باشند و در يک قفس با همديگر همنوا شده باشند و اين قفس را هم براي هم تحمل پذير کرده باشند.
تابوت را در آمبولا نس گذاشتند و راه افتاديم. جلو کارخانه چوب بري توقف کرديم. بيشتر کارگرها در خيابان به مشايعت آمده بودند و تعداد زيادي از دوستان هم ما را تا امامزاده هاشم بدرقه کردند و نمي دانم به دستور کي بود که سوت کارخانه به صدا درآمد. سه بار.»

سيمين نويسنده

سيمين پس از دريافت درجه دکترا و ازدواج با جلا ل، در سال 1331 با دريافت بورس تحصيلي به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشته زيبايي شناسي تحصيل کرد. همچنين در اين دانشگاه نزد والا س استنگر داستان نويسي و نزد فيل پريک نمايش نامه نويسي آموخت. در اين مدت دو داستان کوتاه که دانشور به زبان انگليسي نوشته بود در آمريکا به چاپ رسيد.
اولين آثار منتشر شده دانشور عبارتند از مجموعه داستان کوتاه آتش خاموش (ارديبهشت 1327)، شهري چون بهشت و نيز ترجمه آثاري از برناردشاو (سرباز شکلا تي- 1328)، آنتوان چخوف (دشمنان - 1328)، آلن پيتون (بنال وطن)، ناتانيل هاثورن (داغ ننگ) و...
معروف ترين اثر سيمين دانشور رمان سووشون (اولين چاپ در 1348) است که مدت کوتاهي پيش از غروب جلا ل منتشر شد. اين رمان يکي از نمونه هاي مطرح رمان  فارسي در دنيا است که تا به حال به شانزده زبان زنده دنيا ترجمه شده است و بنا به گفته خود وي، در سال هاي اخير در دانشگاه سوربن فرانسه به معرفي آن پرداخته اند و برنامه اي براي آن برگزار کرده اند. اين رمان به وقايع سال هاي اوليه پادشاهي محمدرضا پهلوي مي پردازد و ماجراهاي آن در نيمه اول سال 1322 در شيراز اتفاق مي افتد ولي بنا به گفته خودش به شکلي رمزي به سقوط دولت مصدق در کودتاي 28 مرداد 1332 نيز اشاره مي کند.
از آثار ديگر وي مي توان به چهل طوطي (با جلا ل آل احمد)، به کي سلا م کنم؟ (چاپ اول 1359) و ترجمه ماه عسل آفتابي (1362) اشاره کرد.
وي چند اثر غيرداستاني هم دارد از جمله غروب جلا ل (1360)، شاهکارهاي فرش ايران، راهنماي صنايع ايران، زن بوديسم و مقالا تي با عنوان «مباني استتيک».
مهم ترين آثار دانشور پس از انقلا ب ايران رمان هاي جزيره سرگرداني و ساربان سرگردان هستند که داستان آنها در سال هاي بعد از انقلا ب مي گذرد.
نقد آثار سيمين

مجموعه داستان کوتاه «آتش خاموش» اثر چشمگيري نبود. اين مجموعه شامل 16 داستان کوتاه بود که در 27 سالگي سيمين دانشور چاپ شد. آنچه در همه داستان هاي اين مجموعه ديده مي شود احساسات زنانه اي است که در داستان نويسي آن روز ايران تازگي داشت. قهرمان اغلب داستان ها، دختري تحصيلکرده، فضل فروش و احساساتي است که مي تواند در باب عشق و دلدادگي چندين صفحه از «فلا سفه و ادبا» نقل قول  بياورد و مثل باران، اشک هاي رمانتيک بريزد.
دانشور پس از آن به ترجمه آثار ادبي غرب مي پردازد و بعدها در اين رابطه مي گويد: «بسياري از ما، نويسنده هايي که هم سن و سال من هستند و نيز خود من، همه در اصل قرباني ترجمه شديم، چون کارمان خريدار نداشت... همه رو به ترجمه آثار غرب برديم، به جاي اين که نويسنده باشيم، مترجم شديم.»
انتشار مجموعه داستان شهري چون بهشت (1340) قدرت قلم سيمين دانشور را به همه نشان مي دهد.
او در اين کتاب با موفقيت در توصيف دنياي ذهني و عيني زنان، از نويسندگان هم دوره اش متمايز مي شود. ماجراهاي هر 10 داستان اين کتاب حول شوربختي ها و اميدهاي زنان مي گردد. در اين داستان ها احساسات رمانتيک و دخترانه نويسنده آتش خاموش، به عواطفي مادرانه و صميمي تکامل يافته است. تبحر نويسنده در درک موقعيت رواني زنان، زيبايي خاصي به داستان هاي «صورتخانه» و «در بازار وکيل» مي بخشد که در داستان دوم، لهجه مردم جنوب کشور به شکلي تحسين برانگيز به کار گرفته شده است. همچنين در داستان «شهري چون بهشت» (که نام آن روي کتاب هم گذاشته شده است)، دانشور با در هم آميختن واقعيت و   رويا، داستاني زيبا پديد مي آورد. روياهاي دده سياه - تلا ش براي گشودن دريچه اي به اميدي واهي - با سرخوردگي هاي نوجواني که داستان را روايت مي کند، همخواني مي يابد زيرا عشق علي (نوجوان راوي) نيز چون زندگي دده سياه پاياني تلخ دارد. گويي نويسنده به زندگي هر يک از آنها، از ديد ديگري نگريسته است. اين شگرد، داستان را از سطحي گزارشي فراتر مي برد و به يکي از نوشته هاي خوب نويسنده مبدل مي سازد.
رمان سووشون آغازگر فصلي تازه در تاريخ داستان نويسي ايران به شمار مي آيد. دانشور در اين داستان پرحرکت و ماجرا، با نثري شاعرانه، دقيق و محکم، تصويري دروني و هنرمندانه از تحولا ت منطقه فارس در سال هاي جنگ جهاني به دست مي دهد. شخصيت هاي رمان با قدرت مشاهده درخشاني ترسيم شده اند. آنقدر مشخص که هر يک روحيه و عملکرد گروه اجتماعي معيني را مجسم مي کنند. البته هيچ يک از آنها در حد تيپ باقي نمي ماند و همه فرديتي خاص دارند و به آساني از يکديگر تميز داده مي شوند. فکر اصلي رمان، پرداختن  به انسان مبارز است. به همين دليل در سراسر داستان شاهد درگيري يوسف (قهرمان رمان) با آدم هاي خودفروخته هستيم.
ستيز پرتلا ش خانواده او با ريزه کاري هاي رواني و عاطفي، بر زمينه اي از زندگي مردم يک منطقه در يک دوره خاص تاريخي گسترده مي شود. هرچند يوسف در کشاکش بين واقعيت موجود و آرمان به شهادت مي رسد اما عامل بيداري ديگران و به خصوص همسرش  زري مي شود.
داستان از منظر زري روايت مي شود. او وقايع را به ترتيب توالي زمان واقعي نقل مي کند. ماجراها با ساخت و پرداختي دقيق و هماهنگ پيش مي روند. وقايع فرعي با مهارت چشمگيري به طرح اصلي مي پيوندند، جزيي از آن مي شوند و در خدمت پيشبرد آن قرار مي گيرند تا تصويري کامل و انباشته از سايه روشن هايي به دست دهند که جلو ساده  شدن واقعيت را مي گيرند.
محمدعلي سپانلو درباره اين رمان نوشته است: «دانشور صحنه هاي شلوغ را به کوچک ترين بارقه و نجواهاي آهسته و پچ پچ هاي فروخورده متصل مي کند، آن هم با بياني هم وصفي و هم حسي».
هوشنگ گلشيري هم درباره آن نوشته است: «اين اثر... تقابل ذهن زري است با بيرون; تقابل قلمرو محدود به گذشته و تعلقات شخصي، محدود به حصار خانه، با دنياي بيرون که وراي اين قلمرو حضور دارد و اندک اندک به حصارهاي خانه  و محدوده متعلقات زري نفوذ مي کند.»
گلشيري، سووشون را رماني رمزي سياسي دانسته که از دو لا يه تشکيل شده است: «در لا يه ظاهري، حوادث رفته بر زري و خانواده اوست در محدوده نيمه اول سال 1332... زري مي خواهد در درون کشور ايران، کشور خاص خود را از آشوب و مرض و قحطي و مرگ حفظ کند. سرانجام جنگ و ديگر بلا هاي آن سال ها به خانه او راه مي يابند. از همين شرح کوتاه مي توان لا يه دروني يا رمزي سووشون را ديد مثلا  ما به ازاي خانه همه ايران است و ما به ازاي زري، زن به طور کلي... و يوسف نماينده  يک قشر روشنفکر اين مملکت است... و خلا صه آنکه آنچه بر اين خانه و خانواده مي رود بر همه کشور ما رفته است».
سيمين دانشور خود مي گويد: «... من 29 مرداد يوسف را کشتم در حالي که مقصودم 28 مرداد و سقوط مصدق بود.»
مجموعه داستان کوتاه «به کي سلا م کنم» اگرچه در سال هاي اوليه پس از پيروزي انقلا ب به چاپ رسيد  ولي حاوي داستان هايي است که بيشتر آنها در اوايل دهه 50 نوشته شده اند و مثل بسياري از آثار ادبي اين دوره،  اعتراض به خفقان سياسي و انتقاد از خودباختگي زنان در روند مدرنيزاسيون تحميلي، بن مايه آنها را تشکيل مي دهد. دانشور از وراي تک گويي هاي کودکان و زنان و مردان هستي باخته، پريشان فکري عامه درگير ناامني هاي سياسي و اقتصادي را منعکس مي کند. داستان ها از جهت نمايش دنياي ويران آدم هايي به بن بست رسيده، درونمايه اي روان شناختي دارند. راوي حديث نفس مي کند و مخاطب - که حضورش محسوس نيست مگر در تغييري که واکنش هايش در لحن راوي پديد مي آورد - اهميت چنداني ندارد، زيرا  روي سخن راوي با همگان است اما مشغله تبعيت از برداشت هاي سياسي زمانه جا و بيجا در داستان ها نمود مي يابد و گستره عاطفي آنها را محدود مي کند.
دانشور در داستان «به کي سلا م کنم» (که نام کتاب هم از اين داستان گرفته شده است) چيره دستي خود را در بازتوليد لحن و ذهنيت زنان معمولي نشان مي دهد: زني عقل باخته و از همه جا رانده شده، در زمانه هجوم شقاوت ها و نامردمي ها، در اطراف خود کسي را لا يق احترام نمي يابد. نويسنده از طريق بازگويي دلواپسي هاي زنان و کنار هم نهادن جزئياتي که حال و هواي خاص اثر را پديد مي آورد، شخصيت قهرمان خود را شکل مي دهد.
سيمين دانشور در رمان جزيره سرگرداني (1372) مردمي را تصوير مي کند که در يافتن راه مطلوب خويش سرگردانند. آنان زبان گشوده اند  اما جز نيش زدن به يکديگر کاري از پيش نمي برند. جزيره سرگرداني ترکيبي از وقايع نگاري تاريخي و خيال پردازي داستاني است که هم شخصيت هاي داستاني در آن نقش آفريني مي کنند و هم چهره هاي تاريخي مثل خليل ملکي، جلا ل آل احمد و سيمين دانشور.
ماجراي اين رمان 326 صفحه اي بين دو خواب «هستي نوريان» اتفاق مي افتد. دانشور که دلش مي خواهد ضمن نوشتن يک قصه عاشقانه پر از شادي و اميد بميرد، رمانش را در مدح جواني، زيبايي و شور و نشاطي مي نويسد که به سرگرداني مي گذرد. او از جوانان مي خواهد درخوانده ها و آموخته ها شک کنند و از ديد خود دنيا را ببينند.
داستان هاي کوتاهي که دانشور در دهه هاي 60 و 70 با مضمون انقلا ب و جنگ نوشته و در مجموعه «از پرنده هاي مهاجر بپرس» (1376) گرد آمده نيز همچون رمان جزيره سرگرداني حال و هوايي زندگي نامه اي دارند. «فاجعه» (داستاني که در نشريه گردون به چاپ رسيد) پس از قتل فجيع دکتر کاظم سامي با دريغ و اندوه نوشته شده و بحثي است در باب مرگ و زندگي که در بردارنده خاطرات دانشور از سامي و همگامانش است. «روزگار اگري» نيز نوشته اي خاطره اي است که در آن نويسنده ضمن توصيف زندگي همسايه اش، استاد محمود شيرواني کوب از  به جنگ رفتن و شهيد شدن پسر او مي گويد و از تحمل و پذيرش عارفانه اين مرگ از سوي پدر.
به نظر مي رسد در اين نوشته ها، دانشور از قالب داستان کوتاه براي بيان عقايد و آراي خود بهره مي جويد و توجه چنداني به ارزش هاي زيبايي شناختي اثر نمي کند و در نتيجه موفق به پديد آوردن داستاني هم ارز داستان هاي پيشين خود نمي شود.
«ساربان سرگردان» آخرين رماني است که دانشور آن را به چاپ سپرده است و به نوعي ادامه رمان «جزيره سرگرداني» است. انتشارات خوارزمي، ناشر اين کتاب در زمان چاپ اول اين رمان (1383)، کل ويترين فروشگاه بزرگ خود در خيابان انقلا ب را به اين کتاب اختصاص داد تا قدردان بانوي بزرگي باشد که در آسمان ادبيات ايران مي درخشد.

سيمين و سياست

هر قدر که جلا ل آل احمد در صحنه سياست ايران نقشي پررنگ داشت، سيمين دانشور سعي کرده تنها از منظر يک نويسنده،  سياست ورزي کند. او اولين رئيس کانون نويسندگان ايران (در زمان رژيم گذشته) است. زماني که در سال 1346 دولت وقت به فکر ايجاد «کنگره ملي نويسندگان ايران» افتاد، نويسندگان براي مخالفت با آن جلساتي تشکيل دادند. عاقبت جلا ل آل احمد در يک مهماني در خانه خود (اسفند 1346) پيشنهاد کرد اتحاديه يا انجمني از اهل قلم تشکيل  شود. خواست جمع نويسندگان تامين آزادي بيان مطابق قوانين اساسي و اعلا ميه حقوق بشر (يک خواست سياسي) و دفاع از حقوق قانوني اهل قلم (يک خواست صنفي) بود. پس از چند نشست، در روز اول ارديبهشت 1347 در خانه آل احمد، فعاليت اولين دوره کانون نويسندگان ايران به رياست سيمين دانشور آغاز شد.
کانون بعد از دو سال عملا  منحل شد و پس از آن دانشور فعاليت سياسي چنداني نداشت ولي به هرحال او بانوي مطرح نويسنده و همسر جلا ل آل احمد بود!
يک بار هم در سال هاي بعد از دوم خرداد 76، در جريان استيضاح عطا»الله مهاجراني وزير فرهنگ و ارشاد اسلا مي در مجلس پنجم، نام سيمين دانشور از طرف نمايندگان موافق استيضاح شنيده شد.
مهاجراني در دفاع معروف و به ياد ماندني خود، ضمن نکوداشت و احترام بسيار به دانشور و تعريف و توصيف رمان «جزيره سرگرداني» به نمايندگان متذکرشد که آنها «سيمين بهبهاني» را با «سيمين دانشور» اشتباه گرفته اند.
سيمين دانشور به اندازه نويسندگان مطرح ديگر در سياست حضور دارد، حضوري که گاه ناخواسته است و اتفاق بالا  نمونه اي از آن است!

سيمين جاويدان

سيمين دانشور اقدام به نگارش خاطرات خود کرده است و اعلا م کرده که اين خاطرات پس از مرگش به چاپ خواهد رسيد. شايد اين نوشته ها چيزي شبيه «سنگي بر گوري» باشد که آل احمد نوشت و پس از مرگش به چاپ رسيد: حکايتي تکان دهنده از رنج هايي که او و سيمين براي بچه دار شدن کشيده بودند.
سازمان ميراث فرهنگي به درخواست دانشور، خانه اي را که او و جلا ل در آن زندگي مي کردند، ثبت کرده و سيمين آرزو دارد که پس از او، اين خانه تبديل به کانوني فرهنگي براي استفاده هنرمندان و نويسندگان شود.
او درباره خاطراتش که نام «يادداشت هاي شب» دارد، گفته است: بيشتر وقايعي که در ياداشت هاي شب از آنها  ياد کرده ام، داستان شده اند. براي همين ديگر اصراري به انتشارشان ندارم.
داستان معاشرتم با احمد ميرعلا يي که آن موقع در فرانکلين بود در «از پرنده هاي مهاجر بپرس» به قصه تبديل شده يا درباره غزاله عليزاده و اين که سرطان سرتا پايش را گرفته بود،  قصه اي نوشته ام به نام «متبرک باد خليفه بودن انسان بر زمين، متبرک باد» که چاپ شده است.
دانشور بعضي از مطالب «يادداشت هاي شب» را به طور پراکنده در نشريات چاپ کرده است که از آن جمله مي توان از شرح ديدار صادق هدايت و تصحيح داستان هاي ابتدايي دانشور توسط او ياد کرد.
تا به حال هيچ اقدامي براي تجليل از او از طرف مقامات يا متوليان فرهنگي صورت نگرفته است و با همه افتخارآفريني و ماندگاري، به عنوان چهره ماندگار معرفي نشده است اما مگر چهره ماندگار شدن با اعطاي اين عنوان از طرف يک رسانه، صورت مي گيرد؟! سيمين دانشور چهره ماندگار وجاويدان فرهنگ  ايراني است و بزرگتر از آن است که از اين گونه جايزه ها بخواهد. او زنده مي ماند و تا قرن ها همراه مردم اين سرزمين است وبه آنها سلا م مي گويد، دستشان را مي گيرد و از جزيره سرگرداني مي رهاند و به منزل مقصود نزديک مي کند.
سيمين زنده مي ماند.
منابع
1- سيمين دانشور، «غروب جلا ل»، نشر وراق
2- علي دهباشي، «يادنامه جلا ل آل احمد» نشر به ديد
3- حسن ميرعابديني، «صدسال داستان نويسي ايران)، نشر چشمه
4- هوشنگ گلشيري، «جدال نقش با نقاش»، نشر نيلوفر
5- سيمين دانشور، «به کي سلا م کنم»، نشر خوارزمي


 آنجلينا جولي سفير ويژه سازمان ملل 
نويسنده : فاطمه شيوري

عکاسان هميشه حاضر عکسي در مجله چاپ کردند که چون بمب همه جا را فرا گرفت، دو ستاره محبوب هاليوود دست در دست هم و در کنار هم. اين دو ستاره کساني نبودند جز آنجلينا جولي و براد پيت.
شهرت «برادپيت» هم خارج از تصور بود و زندگي پنج ساله او با «جنيفر انيستون» براي خيلي ها غيرقابل تصور بود. مثلث «برادپيت، جنيفر انيستون و آنجلينا جولي».
بسياري بر اين عقيده هستند که رابطه براد و آنجلينا از زمان فيلمبرداري فيلم «آقا و خانم اسميت» آغاز شده است، هرچند که آنها در ابتدا اين مساله را کتمان مي کردند اما روش معمول و رايج هاليوود که انکار هر واقعه اي است براي اين دو کارگر نشد چرا که عکس ها و خبرها حاکي از تمام واقعيات بود.
سرانجام در اوايل سال 2005 انيستون و براد پيت از هم جدا شدند و تلا ش هاي انيستون براي بازگرداندن مرد گريزپاي از خانه بي ثمر بود.
اين مسائل جنجال هاي بسياري را در سينماي هاليوود به دنبال داشت ولي براي آنجلينا قبلا  هم  تکرار شده بود.
کساني که در فيلم «جيا» بازي آنجلينا را به خاطر دارند مي دانند که او در نقش يک معتاد بازي فوق العاده اي را به نمايش گذاشت که همه را شگفت زده کرد و امروز تماشاچيان او را بيش از پيش ستايش مي کنند.
او در سال 2001 فيلمي کاملا  اکشن و ماجراجويانه را به پايان رساند.
در سال 2002 پدر آنجلينا در يک برنامه شرکت کرد و براي آنجلي که از نظر او دچار مشکلا ت رواني شده بود کمک خواست و همين امر سبب عصبانيت و ايجاد فاصله و حتي قطع رابطه پدر و دختر شد.
او شباهت بسياري به پدرش دارد و مهمترين آن عشق به بازيگري است.
در دهه 70 نام «جان ويت» پدر آنجلي در نام اسامي بهترين هاي هاليوود جاي داشت. در آن زمان او را بازيگري با قابليت هاي فراوان در بازيگري مي شناختند.
او با يک ستاره هاليوود به نام «مارچلين برتلند» ازدواج کرد که در سال 1973 صاحب پسري شدند و در 4 ژانويه سال 1975 تولد آنجلي را جشن گرفتند.
 گذران دوران کودکي در شهري که بزرگترين مرکز سينمايي جهان در آن واقع است بسياري را به وسوسه سينما دچار مي کند . در مورد آنجلي اين موضوع جنبه ديگري داشت . او فرزند يک بازيگر اسکاري سينما جاي ويت بود و طبيعي است که دوران کودکي خود  را با سينما و وسوسه هنر هفتم سپري کرده باشد. مادرش نيز به نوعي در تشويق او به ورود به عالم سينما نقش داشت. اين خانواده سينمايي صاحب يک فرزند پسر هم بود که او هم علاقه بسياري به سينما دارد.
آنجلي به لحاظ عاطفي به برادرش خيلي وابسته است ولي با آنکه او دختر خانواده بود از وي بسيار خشن تر و شلوغ تر بود.
زماني که آنجلي 3 سال بيشتر نداشت آنها از هم جدا شدند و سرپرستي او را مادرش برعهده گرفت. زماني که فقط 7 ساله بود همراه پدرش مقابل دوربين سينما قرار گرفت. صحنه هاي فيلم برداري تنها صحنه هايي بود که آنجلي مي توانست پدر و مادرش را در کنار هم ببيند.
زماني که ديگر دخترک ها با عروسک بازي مي کردند او با چاقو بازي مي کرد و بسياري بر اين عقيده  بودند که ابري سياه بر زندگي او سايه افکنده و او به دنبال بازي در فيلم هاي قتل و جنايت است.
او کودکي گوشه گير بود که در دوران جواني بيشتر شد و بازي با چاقو دردسرهاي فراواني را براي او به دنبال داشت و بارها بدن خود را مجروح کرده بود.
او با رفتن به دبيرستان توانست با خواندن کتاب آرام تر گردد، با علا قه اي که به خواندن پيدا کرد يک سال ونيم زودتر از همکلا سي هايش ديپلم گرفت.
آنجلينا بعدها در انستيتو تئاتر «لي استرابرگ» آموزش ديد. آنجا جايي بود که او در توليدات کارآموزي متعددي ايفاي نقش کرد و به کسب تجارب باارزشي پرداخت . او بعدها به عنوان مدل حرفه اي در لندن، نيويورک و لسآنجلس کار کرد. در ضمن او در دانشگاه نيويورک در رشته سينما تحصيل کرده است. وي در پنج فيلم دانشجويي براي مدرسه سينمايي USC که تمام آنها را برادرش نوشته بود کارکرد.
آنجلي براي اينکه استقلا ل داشته باشد و روي پاي خود بايستد و نخواهد از نام پدرش براي رسيدن به اهدافش استفاده کند نام خانوادگي خود را به «جولي» تغيير داد.
شايد بازي در فيلم «سايبورگ» بهترين فيلم او نباشد ولي اولين فيلم براي تثبيت او در هاليوود بود.
او يکبار قصد خودکشي داشت و طي نامه اي اين خبر را به خانواده مي داد اما قبل از خودکشي تصميم گرفت در خيابان ها قدم بزند و با ديدن يک کيمونو در ويترين مغازه اي نقشه  خود را يک روز به عقب انداخت تا بتواند آن کيمونو را بپوشد.
او عقيده دارد چيزي از درون او را آزرده کرده است.
فيلم نه چندان موفق او «هکرها» نام داشت که فيلم  را يک اثر ناموفق مي دانند ولي بازي آنجلي در نقشش قابل تعميق بود که رابطه او با جاني ميلر بازيگر 22 ساله انگليسي را به دنبال داشت. آنها تفاوت هاي اخلا قي فراواني با هم داشتند. دنياي پرشروشور آنجلي با وجود آرام جاني متفاوت بود اما آنها بعد از يک سال ازدواج کردند.
زندگي آنها توام با فرازونشيب هاي بسياري بود که هر دو بي تجربه بودند و هدف هاي فراواني داشتند.
شيرازه اين ازدواج ديري نپاييد که ازهم پاشيده شد.
فيلم بعدي او Foxfire بود که شايعاتي بر سر زبان ها انداخت.
پس از مدتي حضور در فيلم هاي متوسط سر انجام جولي توانست با بازي در نقش همسر جورج والاس در فيلم سينمايي تلويزيوني با همين نام در سال 1997 جايزه جهاني گلدن گلاب را ببرد .
با بازي در نقش اول فيلم «جيا» و نامزدي اسکار به عنوان بهترين نقش اول زن، جولي تبديل به يک سوپر استار در دنياي هاليوود شد .
از اين پس آنجلينا نقش هاي بسيار مهمتري در پروژه هاي بزرگتري را پذيرفت.
در سال 1998 در فيلم «بازي با دل» در کنار کادر حرفه اي اعم از شون کانري - جينا رولندز- آنتوني ادوارد - جيليان اندرسون-  رايان فيليپ و مبدلاين استو، حضور يافت.
يکسال بعد با بازي در «tin Pushing» ساخته مايک نيوال باز هم نام او در کنار بزرگاني همچون جان کوزاک- بيلي باب تورنتون- و کيت بلانشت قرار گرفت.
گر چه فيلم به موفقيت مالي و هنري دست نيافت اما سبب نشد که به نام هنري و حرفه اي جولي که توانسته بود در مدت زمان کوتاهي به آن دست يابد حتي کوچکترين صدمه اي وارد شود.
در سال 2000 براي بهترين نقش مکمل در فيلم «دختر از هم گسيخته» و بازي در نقش يک بيمار روحي بالاخره توانست جايزه اسکار را از آن خود کند. يکسال بعد آنجلينا زندگي مشترک خود با بيلي باب تورنتون را شروع کرد .
در سال 2000 وي به عنوان بانوي صحنه ها برنده جايزه worlb miss شد اما آن را نپذيرفت. آنجلينا در فيلم هاي فراواني به ايفاي نقش پرداخته است که از جمله آنها مي توان به فيلم جنايي «سرقت در شصت ثانيه» اشاره کرد. او در اين فيلم در نقش يک سارق اتومبيل همبازي هنرپيشه صاحب نامي  همچون نيکلاس کيج است.
همچنين در فيلم «گناه کبير» در نقش عروس با بازي آنتونيو باندراس ظاهر شده است .
اگر چه جايزه بانوي شايسته 2000 را نپذيرفت اما در سال 2001 هنگامي که در «مهاجم مقبره» و در نقش لارا کرافت که اقتباسي از سري بازي هاي ويدئويي بود ظاهر شد ديگر نمي توانست از قبول اين جايزه امتناع  کند.
همچنين آنجلينا از سال 2001 از سوي کميسارياي عالي سازمان ملل متحد در امور پناهندگان به عنوان سفير حسن نيت تعيين شده و با مسافرت به نقاط دورافتاده جهان به فعاليت در زمينه حفظ حقوق آوارگان و پناهندگان مشغول است.
در سال 2002 فيلم «زندگي يا چيزي شبيه به آن» که يک داستان کمدي رمانتيک بود نيز از سوي منتقدان و بينندگان به عنوان يکي از بهترين نقش هاي آنجلينا پذيرفته شد .
در هجدهم جولاي سال 2002 آنجلينا و بيلي باب تورنتون خواستار جدايي از يکديگر شده و ادعا کردند که داراييشان تا بعد از به فرزندي پذيرفتن کودکي ديگر به هم تعلق نخواهد داشت. اما اين تصميم شتابزده آنها عملي نشد.
در سال 2003  پس از اين اتفاقات آنجلينا در نقش يک دختر ثروتمند در فيلم «فراتر از مرزها» ظاهر شد .
او در سال 2003 پس از درخشش در «مهاجم مقبره: گهواره  زندگي» به عنوان بهترين هنر پيشه از سوي بينندگان انتخاب شد.
اما سال 2004 به دليل حضور او در فيلم هاي «اسکندر بزرگ» ساخته  اليور استون در نقش مادر اسکندر مقدوني با بازي کولين فارل و نيز همبازي شدن با برنده جايزه اسکار جينت پالترو  در «کاپيتان اسکاي: دنياي فردا» و همچنين فيلم «گرفتن جانها» و بازي در نقش افسرارشد   FBI سال بسيار پرثمري را گذراند.
سرانجام جولي سال 2004 را با قرض دادن صدايش به شرکت انيميشن سازي «Work Dream» در فيلم «داستان کوسه» به پايان رساند.
آنجلينا جولي ژانويه 2005 را با فيلم آقا و خانم اسميت آغاز کرد.
جولي  بازيگر 30 ساله هاليود دو فرزند خوانده دارد. او مادوکس چهار ساله را از کامبوج و زهرا يک ساله را از اتيوپي به فرزند خواندگي پذيرفت ; براد پيت نيز به طور قانوني پدر خوانده آن ها محسوب مي شود.


 نگاهي به اولين جشنواره موسيقي معاصر در ايران
 سازها براي چه به صدا در ميآيند 
نويسنده : آزاده حسين شاهي

جشنواره موسيقي « معاصر» با حضور 5 گروه به مدت 6 روز در فرهنگسراي هنر برگزار شد. اين گروه ها با نام هاي: آبرنگ، پرشياناس، پويا نيک پور، آنسامبل پيتر سليماني پور و همايون نصيري هر کدام با سبک و اجراي متفاوت از يکديگر به روي صحنه رفتند.
معرفي سبک هاي جديد موسيقي تلفيقي که به نوعي در قالب موسيقي معاصر جاي مي گيرد ازاهداف اين جشنواره بود که حقيقتا، با توجه به اين که اين نوع موسيقي بي کلا م براي اولين بار اجرا مي شد با استقبال بسياري مواجه شد. اين نشان مي دهد، تا زماني که کساني باشند تا موسيقي حقيقي را عرضه کنند، جوانان به دنبال موسيقي مصرفي و مبتذل نمي روند و اين مي تواند يکي از دستاورد هاي مهم اين جشنواره باشد تا ابتذال را از موسيقي ايران دور نگه دارد.
در گفت وگويي که با صمد طالقاني، مدير برنامه هاي جشنواره انجام شد، وي هدف فستيوال را اين گونه بيان کرد: ما از برپايي اين جشنواره دو هدف مهم داشتيم، يکي  فراهم نمودن يک بستر مناسب براي مجموعه اجرا هايي که پيش از اين به طور مجزا فرصت اجرا نداشتند و ديگري، يک فعاليت تيمي و گروهي به صورت مستقل توسط موزيسين هايي که در سبک هاي (فلا منکو، تلفيقي و ايراني) فعاليت مي کنند. ارزيابي طالقاني از اين جشنواره اين گونه بود.
با شناسنامه هريک از اين گروه ها آشنا شويم:
پرشياناس: گروه پرشياناس با موسيقي «فلا منکو» که از سال ها قبل نزد علا قه مندان به موسيقي ايران شناخته شده است، يکي از نمادهاي مهم فرهنگ اسپانيا به حساب مي آيد.
به طور کلي موسيقي شناسان،  موسيقي «فلا منکو» را نشات گرفته از چهار ريشه موسيقي مهاجرين مسلمان، موسيقي کولي ها، موسيقي يهوديان و مهاجرين هندي مي دانند و پيدايش آن را به قرن 19ميلا دي نسبت مي دهند. اين موسيقي از لحاظ ساختاري شباهت هاي فراواني با موسيقي دستگاهي ايران دارد، در ابتدا آواز در اين موسيقي غالب بود و ساز نقش همراهي داشت. و به طور مشخص، موسيقي دانان، سازگيتار را به عنوان نماد فلا منکو مي دانند. نوازندگان آن: بهرام آقاخان، ماهان ميرعرب، حسن نجف، همايون نصيري، پيتر آکوپ، مهدي محققي، اميرعبداللهي، مهرداد عليزاده.
آنسامبل پيتر سليماني پور: گروه «پيتر سليماني پور»بي آنکه متکي بر سبک و گرايشي خاص باشد، در پي شناخت عرصه هايي در موسيقي است که جلوه هاي مختلف و متنوع آن - فارغ از گويش و زبان - در موسيقي چهار گوشه جهان وجود دارد. اين شناخت، تنها با فراگيري موسيقي نيست که ميسر مي شود، بلکه نياز به کشف و شهود ي نه چندان آسان دارد، چرا که مستلزم پرورش عنايتي ژرف تر به بشر است و چنين رهيافتي جز با مراقبه و کارکرد معنوي بشر ميسر نمي شود.
نوازندگان اين گروه: پيتر سليماني پور، ماهان مير عرب، پيتر آکوپ، امين طاهري و حبيب مفتاح بوشهري.
آبرنگ: موسيقي «فيوژن» که در ايران به «موسيقي تلفيقي» ترجمه شده به گونه اي از موسيقي اطلا ق مي شود که از تلفيق دو يا چند گونه موسيقايي پديد مي آيد. اين  تلفيق مي تواند در ريتم، هارموني، فرم هاي ملوديک آوازي و سازي يا استفاده از ساز، نمود پيدا کند. در حقيقت اين نوع موسيقي قصد دارد با بکارگيري عناصر سازنده اش، علا وه بر تداعي ويژگي هاي دو سبک  يا دو فرهنگ مختلف، اثر منحصر به فردي را در شنونده ايجاد کند. در يک نگاه کلي شايد بتوان بسياري ازسبک هاي مختلف موسيقايي امروز را در شاخه موسيقي «فيوژن» جاي داد. مي توان گفت احساس فيوژن از زماني خلق مي شود که يک هنرمند نگاه خلا قانه و آزادانه تري به پديده هاي اطرافش پيدا مي کند و سعي مي کند با تلفيق عناصر متفاوت و حتي به ظاهر متضاد، اثر جديدي را خلق کند.
نوازندگان آن: ماهان ميرعرب، دارا دارايي، امين طاهري، حبيب مفتاح بوشهري.
پويا نيک پور: قطعات اين مجموعه عموما براساس موسيقي کلا سيک غربي، يا  ملودي هاي مشهور موسيقي ايراني ساخته شده و پيش از اين به صورت سولو بارها به اجرا در آمده است. اين قطعات براي گروه به نحوي تنظيم شده که ضمن حفظ ماهيت اصلي خود، در قالب سبک «جاز اورينتو پيانو» و نيز موسيقي ،فيوژن» قابل طبقه بندي باشد. در اين کنسرت از ملودي هاي قديمي با تنظيم متداول خود پرهيز شده است اما سعي شده که به ماهيت اصلي آنها لطمه اي نخورد. نوازندگاني که با اين گروه همکاري مي  کنند: پويا نيک پور، ماهان ميرعرب، دارا دارايي، هومن غفاري، همايون نصيري
همايون نصيري:  در برخي از انواع موسيقي مناطق مختلف جهان، «ريتم» وجه قالب بسياري از قطعات را تشکيل مي دهد که از آن جمله مي توان به موسيقي قبايل آفريقا و موسيقي آمريکاي لا تين اشاره کرد: اين گروه تلا ش کرده، «ريتم هاي» رايج در موسيقي جنوب ايران، ريتم هاي آفريقايي و ريتم هاي موسيقي لا تين را با هم در آميخته،  ترکيبي نوين پديد آورند.
 چرا که  اين موسيقي داراي ضرباهنگي پرجنب و جوش، پرتزيين و هيجان انگيز مي باشد بداهه نوازي نيز در سطوح مختلف، از ديگر خصايص اين موسيقي هاست. که اين همه نشان از قرابت اين انواع با يکديگر دارد. علا وه بر اين ها تلا ش شده که لهجه  ايراني و خصوصا شرقي در بخشي از اين مجموعه بارز بوده، ريتم هاي ايراني شالوده اصلي قطعات را تشکيل دهد. به همين منظور و براي تاکيد بيشتر بر وجه ايراني قطعات، آواهاي محلي و نغمات موسيقي ايراني نيز به خدمت گرفته شده است.
 اين گروه به رهبري همايون نصيري و حبيب مفتاح يزدي، دارا دارايي، بابک بروجردي، اميد حاجيلي و نوازندگي ميهمان بهرام آقاخان به اجراي کارهاي خود پرداخت.

آرزو دارم يک کنسرت
بداهه نوازي برگزار کنم

پويا نيک پور متولد 1352 و نوازنده پيانو است. وي فعاليت درعرصه موسيقي را از 5  سالگي آغاز کرده است و فارغ التحصيل رشته مهندسي مکانيک از دانشگاه پلي تکنيک است.
از سال 1371 در حوزه موسيقي الکترونيک به فعاليت پرداخت که منجر به کار در عرصه فيلم، سريال و مستند شده است. از جمله سريال هاي: خط قرمز، پنجره، مثل هميشه و ...
پويا نيک پور يک آلبوم با نام آب و آتش با صدا و آهنگ سازي خودش، وارد بازار موسيقي کرده و اکنون موسس گروه «آور» و رهبر ارکستر محمد اصفهاني است . ناگفته نماند که وي تاکنون  در بيش از 30 کاست همکاري داشته است و همکاري با عصار، افتخاري، رضا صادقي و... درکارنامه اش وجود دارد. پويا نيک پور در جشنواره موسيقي معاصر با نام گروه «پويا نيک پور» در اين جشنواره شرکت کرده و با توجه به اجراي جديد اين گروه با استقبال بسيار خوبي مواجه شد.
درباره سبک گروه تان توضيح دهيد؟
سبک ما کلا سيک فيوژن است. در واقع يک حرکت تلفيقي را انجام داديم که به نوعي يک موسيقي بي کلا م ارزشمند است. اين موزيک براي اولين بار به اين سبک روي صحنه مي رود و تفاوت موسيقي ناب و حقيقي را با آن چه که امروز عرضه مي شود به خوبي نشان مي دهد.
گفتيد سبک موسيقي متفاوت، درباره اين تفاوت در سبک بگوييد؟
در واقع برگزيده 20 سال موسيقي است که من ساخته ام. يک قسمت از تک تک آهنگ هاي من است. موسيقي کلا سيکي که رنگ و بوي جاز دارد و به اين موسيقي تلفيقي مي گويند. اما موسيقي من اصالت ايراني ندارد و نمي توان گفت اين موزيک هويت ايراني دارد.
از ابتداي کار سعي کرديد سبک و سياق کار خودتان را داشته باشيد يا کم کم  داراي سبک شديد؟
من پيانيست کلا سيک هستم و ناخودآگاه در کنارش موسيقي راک نحوه نوازندگي من را از کلا سيک صرف در مي آورد. اما از ابتدا با سبک خاصي شروع نکردم.
اين شنونده ها هستند که معتقدند صداي ساز من منحصر به فرد است و لهجه خاص خودش را دارد. اين تفاوت را آن  ها احساس مي کنند.
ازموسيقي تا مهندس مکانيک چقدر فاصله است؟ چرا نخواستيد در رشته موسيقي به طور تخصصي فعاليت کنيد؟
از همان سال اول که وارد دانشکده پلي تکنيک شدم، تدريس پيانو مي کردم. تفاوت اين دو رشته از لحاظ ظاهري زياد است. اما هر دو فيزيک هستند. اين رشته کمک زيادي به من کرده تا در موسيقي موفق تر عمل کنم. البته در زمينه مکانيک هيچ فعاليتي ندارم.
عده اي از صاحب نظران معتقدند، اعتقاد يک هنرمند در هنر او جلوه مي کند آيا براي شما هم اين طور بوده است؟
بله، انسجام در اين سبک بيشتر از موسيقي با کلا م است. اين اعتقادات چون رو به دنياي بي نهايت است، مقدمه شروع اين راه است. با توجه به اينکه در جو موسيقي ايران نه سعي کردم دخالتي داشته باشم، نه مي خواهم قدر و منزلت موسيقي را پايين بياورم يا بالا  ببرم. با ارائه سبک خودم، شنونده هاي خودم را پيدا مي کنم. چون هيچ وقت نخواستم که لوح بگيرم يا تشويق شوم.
موسيقي ايران، موسيقي مناسبتي است و اساسا تا زماني که براي کپي رايت قانون وجود نداشته باشد. نمي توانيم حرف از موسيقي بزنيم.
فضاي موسيقي امروز را چطور مي بينيد؟
فضاي امروز را يک فضاي ناهموار مي بينم که هيچ گونه سنخيتي با هيچ موسيقي ندارد چون نه جايگاه نوازنده مشخص است، نه جايگاه آهنگ سازها و نه جايگاه خواننده ها. اثر شناسنامه خودش را ندارد. فقط خواننده مطرح مي شود. اين در دو آستانه اتفاق مي افتد. يکي زماني که بازار ترانه آنقدر داغ است که فرصت نشود نام ترانه سرا و آهنگ ساز گفته شود و زماني هم از قصد است. در وضعيت دوم، نه تنها حمايت از هنرمند نيست بلکه سردرگمي آنهاست.
مساله اساسي براي بسياري از هنرمندان اقتصاد است، يا در کنار موسيقي کار اقتصادي هم انجام مي دهند، اين به نظر شما درست است يا نه؟
من نمي توانم بگويم يک هنرمند زمانيکه با صنعت و اقتصاد و چيزهاي ديگر آميخته مي شود. هنر نابش باقي نمي ماند. ما بحث هنرمند را بايد مجزا کنيم. يکي ممکن است سه تار بزند و يک دوره اي هم گذرانده ولي يکي به صورت بين المللي نوازندگي مي کند و متخصص است در اين مورد هنر اصيل، فعاليت در موسيقي بدون هيچ فعاليت جنبي است که همه فعاليت هنرمند صرف موسيقي مي شود. اما زماني وجود دارد که شرايط استاندارد نيست و با وجود اينکه هنرمند هم نمي خواهد از کار خودش جدا بيفتد اما شرايط ايجاب مي کند که به کارهاي ديگر رو بياورد  و خب! باالطبع از زمان پيشرفت او هم جلوگيري مي کنند. من درايران پيشنهادم به هنرمندان اين است که به کار تدريس بپردازند. شايد وقت گير باشد اما در عين حال که فرهنگي است، پول ساز هم هست.
تا چه حد به انتقاد اهميت مي دهيد؟
- به انتقاد خيلي اعتقاد دارم. به خصوص براي جامعه اي که رو به پيشرفت است. خصوصا در جامعه ما که رو به پيشرفت و توسعه است، بايد انتقاد وجود داشته باشد. اما مشت نمونه خروار است. ما که عناصر ريز اين اجتماع هستيم، اين عناصر هر چقدر الگويشان انتقادپذيرتر باشند آنها هم همان گونه خواهند شد. انتقاد باعث ارتقا مي شود. اما اينکه چه کساني اين انتقاد را انجام دهند هم مسئله اي است.
بحث آکادميک خيلي مهم است. در نتيجه بيشتر در سطح کميت انتقاد انجام مي گيرد. اما در کيفيت خيلي مشکل است. مثلا  نقد تئاتر خيلي مشکل است چون ريشه نازکي دارد يا موسيقي را هم نمي شود به راحتي نقد کرد.
چون بارها تخم را نکاشته، لگدمال شده و رفته. همين که حضور دارد بزرگترين پيشرفت است. انتقاد را بايد جايي گذاشت که درخت بارور شده و بايد آن را هرس کرد.
چرا بداهه نوازي امروزه در موسيقي ايران نادر شده است؟
بداهه نوازي به دو قسم تقسيم مي شود. بداهه نوازي در موسيقي حسي و منطقي هر چيز که به منطق انسان بر مي گردد قابل پيش بيني است. زماني که شما مي خواهيد در حضور يک جمع صحبت کنيد، چند ثانيه قبل فکر مي کنيد و مي گوييد، ولي زماني که در جمع دوستان هستيد چيزهايي مي گوييد که قبلا به آن فکر نکرده ايد. موسيقي درست به همين شکل است و خصوصا بداهه نوازي. اگر چارچوب داشته باشد و حرکت در آن چارچوب باشد، بداهه تبديل به يک علم مي شود و نوازنده بايد آنقدر اشراف داشته باشد که بتواند آينده اش را هم پيش بيني کند. اما بداهه در دستگاه ايراني حد و مرز دار نيست و مي شود ملودي را بسط داد. بداهه نوازي يعني سپردن دست و فکر و خود به ساز و افراد در ابتداي کار خود نمي توانند بداهه انجام دهند. پس بايد آگاهي از ساز بالا باشد.
موسيقيدان ها از نظر بينش هنري و ادراک فرهنگي از همه ضعيف ترند، اين حجم درست است؟
نه. به جرات مي توانم بگويم، آسيب پذيرترين قشر هنرمندان هستند چرا؟ چون آنها هستند که انواع آسيب ها را هم مي توانند بزرگ کنند و هم مي توانند مخفي کنند. من به عنوان ترانه سرا و آهنگساز اگر بخواهم مردم را شاد مي کنم و يا به گريه مي اندازم.
به نظر شما مي شود، نگاه موسيقيدان اجتماعي شود تا به معضلات آن بپردازد؟
زماني که موسيقي به صورت لفافه از اجتماع انتقاد مي کند ممکن است به گوش همه نرسد. مثلا  شوپن بعد از حمله ناپلئون به لهستان، اعتراض خودش را با يک قطعه کاملا بي کلام اعلام مي کند. شما مي بينيد که اين فرد کاملا معترض است. پس اگر هنرمند از اجتماع خود دور باشد مي تواند هنر ناب پديد آورد اما هنري نيست که بتواند در جامعه تاثيرگذار باشد.
بسياري از موسيقيدان ها سعي دارند تا به سمت يک نوع موسيقي خاص حرکت کنند شما چطور؟ اين انگيزه را داريد؟ 
از ابتدا که موسيقي را به صحنه رساندم. هدف من فقط انجام يک فريضه بود. فريضه وجداني براي يک حرکت که به معناي جهاني شدن نبود ولي به معناي شروع آن بود. کم کم که تجربياتمان بيشتر مي شود مي فهميم که فرق موسيقي تاريخ مصرف دار با موسيقي اصيل چيست. هدف من در اين گروه اين بود که قطعات را که به دست فراموشي سپرده شده رونق ببخشم و از افرادي که هر کدام به تنهايي يک ارکستر هستند استفاده کنم. هدف در وهله اول در همين مرز و بوم است چرا که جهاني شدن با وضعيت موجود ايران خيلي فرق دارد. مقام موسيقي ما در جهان تا نخست بودن خيلي فاصله دار است. من تمام سعي ام اين است که بتوانم يک حرکت از ايران و يک جوشش و تلفيق ايجاد شود.
پس چرا سعي نکرديد، هويت ايراني را در آهنگهايتان حفظ کنيد؟
سوال جالبيه. اگر من هويت و سبک موسيقي خودم را محدود به يک نوع کنم  تبديل به يک کفاش مي شوم که يک کفش پشت ويترين مي گذارد و مي گويد همين که هست! اين تنوع نيست. من در کنسرت هاي خودم انواع مدل ها را تست کردم.
اما کاست و آلبوم من اين چيزي نيست که در گروه مي شنويد. ماهيت موسيقي بي کلا م من در آلبومم هويت ايراني حفظ کرده است.
در موسيقي شناخت مهم تر است يا حال که منشا عشق است؟
اول شناخت مهم است. از نظر من اگر يک هنرمند فقط حال داشته باشد و شناخت نباشد، به جايي نمي رسد. البته در گوشه و کنار ايران در خراسان و يا... کساني هستند که ساز مي زنند به نحوي که مو به تن راست مي شود و اين جزو نوادر است اما شناخت است که هنرمند را بالا  مي برد.
دوست داريد در آينده بداهه نوازي انجام دهيد؟
بالاترين درجه موسيقي بداهه نوازي است. من خيلي از يک شاخه به شاخه ديگر پريده ام. اما يکي از آرزوهايم اين است که يک کنسرت بگذارم و از اول تا آخر بداهه نوازي کنم.
وقتي که در حال اجراي کنسرت هستيد، فکر مي کنيد سازتان بيانگر حس درون شما هست؟
زماني هست که شنونده ها واقعا با جان و دل دارند گوش مي کنند به همان نسبت که بايد گيرايي ما از جهان هستي  آن قدر قوي باشد و تا ملودي ها و حس ها را ثبت کنيم.
خدا اين قدرت را به هنرمندان مي دهد که شنونده ها و علا قمندان شان از حال درون شان هم به آنها خبر دهد.  وقتي صداي  کف زدن بلند مي شود اين حس چند برابر مي شود و برعکس زماني که نوازنده ها در حال نوازندگي هستند و شنونده ها توجهي نمي کنند آن حس از بين مي رود. اين ارتباط متافيزيکي است و يک سويه نيست .
بيشتر دوست داريد چه حسي را منتقل کنيد؟
اين بر مي گردد به ساخت اثر که هدف از ساخت آن چه بوده. اما مي توانم بگويم، موسيقي من افراد را شاد نمي کند، بيشتر به درون برمي گرداند.
به طور مثال قطعه شهرزاد که به صورت تکنوازي شما اجرا شد، حس يک غم عميق و در انتها رسيدن به اميد را مي رساند، که شايد عجيب باشد با موسيقي بي کلا م شنونده ها اين طور همراه شوند، آيا انتقال حس درست بوده است؟
دقيقا هدف اين بوده. در اين قطعه فراق نشان داده شد که در هر فراق اميدي هست. در واقع مثل يک فيلم مي ماند که صحنه اول و آخر يکي است. خوشحالم که اين قطعه اين طور منتقل شده و منظور اصلي من را رسانده است.
مي گويند خدا مظهر زيبايي و خلا قيت و هنر است. من در دستهاي شما حضور خدا را احساس کردم. زماني که حس کردم از نظر ظاهري دست من و شما  هيچ فرقي با هم نمي کند، اما به دست هاي شما قدرتي داده شده تا زيبايي و هنر را خلق کند و حس اين آفرينش چيزي جز حضور زيباي خدا را نمي رساند، شما کجا حضور اين قدرت را احساس کرديد؟
مواقعي است که اين حس به قدري زياد مي شود، انگار دستها حرکت مي کند که اين ملودي را بنويسد، که اين ترانه را بسازد يا اين طرح روي بوم نقاشي کشيده شود. اساسا اين دست خود هنرمند نيست. بستگي به پاکي خود فرد دارد. در نتيجه  حس خدايي شدن چيزي است که در اوج موسيقي ناخودآگاه به وجود مي آيد. موسيقي زباني است که در آن نيرنگ و دروغ نيست.
کسي که بتواند اين زبان را بشناسد و به اين زبان صحبت کند، مسلما جنس کلا مش خدايي است.

من روي حلب هم
ريتم مي زنم

همايون نصيري متولد 1360،  نوازنده پرکاشن، موسيقي را از 16 سالگي آغاز کرد.
البته وي در اين مدت کوتاه با ناصر عبداللهي، عليرضا عصار، رضا صادقي،  بنيامين و... همکاري داشته است. وي علا قه مند به سازهاي ضربي آمريکاي لا تين است و با سازهاي کنگا و کنگو آشنايي دارد.
وي آلبوم دارکوب را در دست تهيه دارد و به زودي وارد بازار مي کند. در حاشيه جشنواره موسيقي ايران با او گفت وگو کرده ايم.
تجربه شرکت در فستيوال جشنواره موسيقي چگونه است؟
مهم ترين تجربه اش اين است که براي اولين بار گروه خودم اجرا دارد و مي توانم خوم را محک بزنم. اين که بفهمم، مي توانم ادامه بدهم يا نه!
شما در عرصه موسيقي، کار کرديد، آيا هدف بالا تري داريد يا نگاهتان متفاوت است؟
هر دو. هم نگاهم متفاوت است، هم هدف بالا تري دارم. اينکه سبک ما متفاوت است باعث مي شود سعي و تلا شم نيز بيشتر بشود.
فضاي موسيقي را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
عده اي موزيک را جوري دنبال مي کنند که به موزيک روز دنيا برسند وعده اي با نگاه مصرفي به آن نگاه مي کنند. اما نوازنده هايشان کوک کردن ساز خود را هم بلد نيستند. در واقع دلا لي را آوردند در موسيقي و با اين کار کلا س خواننده و  ارزش کار را هم پايين مي آورند و اين تا زماني که افراد در موسيقي ايران کار بلد نباشند و وارد اين حيطه شوند، وجود دارد.
اصالت ايراني در گروه شما چگونه است آيا سعي شده تا هويت ايران حفظ شود؟
صددرصد. ما آوازهاي خراساني، جنوبي و دشتي داريم و اصل تاکيد بر اين است که ايراني بودن حفظ شود و فضاهاي موسيقي ايران شاخص  شود و سعي دارم موزيک شرق  با تلفيق سازهاي آمريکاي لا تين راحفظ کنم و زماني که کارمان تقليدي نباشد اين امر به وجود مي آيد.
موسيقي تلفيقي توانسته مخاطبان خاص خود را پيدا کند؟
اين از گروه آويژه آغاز شد و با استقبال خيلي خوبي هم مواجه شد. اما در بعضي موزيک ها، سازها جوري تلفيق شده بود که جايي نداشت. چون کنار هم قرار دادن سخت نيست، اما حل شدن سازها مهم است.
دستان شما تواناتر است يا سازتان؟
دستانم، من روي حلب هم مي توانم ريتم بزنم، من اول به احساسم تکيه دارم وبعد به سازم، البته چون ساز من ضربي است اين را مي توانم بگويم. در ساز خودم به دستانم بيشتر اعتماد دارم.
جواناني که تازه پا به عرصه موسيقي مي گذارند، وضيعت شان در جامعه چطور است؟
شاگردهاي خودم را که مي بينم، عده اي علا قه مند به شناخت خود ساز و موسيقي وعده اي خيلي زود مي خواهند به اجرا برسند. وظيفه پيش کسوتان موسيقي است که آن ها را راهنمايي کنند.
همايون نصيري، خلا قيت را تا چه حد در موسيقي راه داده است؟
موسيقي بدون خلا قيت تکرار موزيک است. ما کار «مانيا کارناوال» را به 3 شکل مي زنيم. اگر نوازنده خلا قيت نداشته باشد، به رشد نمي رسد.
شما به همراه موسيقي آواز نداريد، اين تاثير موسيقي شما را کم نمي کند؟
موسيقي ما به تنهايي مي تواند جوابگوي احساس ما باشد و وقتي که هيجان و شور را در مخاطبان مي بينيم، انتقال حس را باور مي کنيم.
سازهاي ضربي بيشتر هيجان آور است تا آرامش دهنده، اين به شخصيت شما بر نمي گردد که بيشتر به دنبال هيجانيد تا آرامش؟
بله، البته اين خاصيت سازهاي ضربي است و اين به شخصيت من بر مي گردد. و مطمئنا اين با شخصيت افراد ارتباط دارد. من از بچگي عاشق ساز هستم. البته شايد چند سال ديگر اين شور کمتر بشود و به سراغ سازهاي ديگر بروم.


 محبوبه بيات:
 سينماي ايران روي دو نقش اول مي چرخد 
نويسنده : مريم حضرتي

محبوبه بيات، تحصيلا ت ناتمام در رشته بازيگري و کارگرداني در دانشکده هنرهاي دراماتيک دارد. شروع فعاليت هنري اش از سال 50 در گروه تئاتر اداره فرهنگ و هنر مشهد بود.
آغاز بازيگري او در سينما با فيلم گوزن ها ساخته مسعود کيميايي در سال 53 بود.
نامزدي دريافت جايزه بهترين بازيگر نقش دوم زن در دهمين جشنواره فيلم فجر براي فيلم مسافران و نامزدي دريافت جايزه بهترين بازيگر نقش دوم زن در يازدهمين جشنواره فيلم فجر براي فيلم بندر مه آلود در کارنامه محبوبه بيات قرار دارد. به بهانه پخش سريال راه بي پايان با او گفت وگو کرده ايم.
مشغول چه کاري هستيد ؟
به تازگي تئاتر"درغيبت آدم"  را براي جشنواره تئاتر بانوان داشتم که نسيم ادبي بازيگر آن بود. متاسفانه سرويس دهي تئاتر بانوان درتعهداتي که داشتند دقيق و به موقع انجام نشد و  انصراف دادم که  همين را براي جشنواره سنتي آماده مي کنيم .
مشکلات عرصه تئاتر چيست؟
اخيرا فقط يکي دونفر مثل پارسايي وجوددارند که تئاتر دوست دارند ; مسئله اين است که مسئولين تئاتري اکثرشان با تئاتر رابطه عاطفي ندارند و تئاتر جزو دل مشغولي هايشان نيست و در مجموع برنامه ريزي دقيقي نمي توانند براي ما انجام دهند. تئاتر ما مختص به تئاتر شهرشده است، سالن هاي ديگر داراي استاندارد لا زم نيستند البته  ما به همين چند سالن کوچک هم قانع هستيم، تعداد بچه هاي تئاتر زياد است ولي  نوبت به آنها نمي رسد.
با اين اوصاف آينده تئاتر چه مي شود ؟
دراين شرايط فقط ما به عشق بچه هاي تئاتر متکي هستيم! آنچه که وجود دارد اين عشق بيمارگونه خود ماست، زيرا بچه هاي تئاتر ازنظر مالي تامين نمي شوند و حاضرند براي تامين زندگيشان سرسريالها بروند، با اين اوصاف  تداومي ندارد.
کارتان درسينما را درنقش کوتاهي در گوزنها شروع کرديد،  چطور وارد اين عرصه شديد؟
فرزانه تائيدي يکي از دوستانم که قبلا با ايشان کارکرده بودم  به کيميايي معرفي ام کرد .
شما که با کارگردان هاي بزرگي چون حاتمي، کيميايي، بيضايي کارکرده بوديد چرا اين روزها کم کاريد ؟
شايد به دليل اينکه روحيه ام خيلي انعطاف پذير نيست. زيرا کار رادرحد کمال دوست دارم و به آنچه که پيش مي آيد تسليم نيستم، سعي مي کنم به کارم جدي تر نگاه کنم که  خيلي از دوستان از اين موضوع خوششان نمي آيد. يک مقدار اين سخت گيري هايي که من از لحاظ اخلاقي و رفتاري دارم باب طبع خيلي از دوستان نيست .
راه بي پايان را چطور انتخاب کرديد؟
تماس گرفتند که اسعديان کاري را براي تلويزيون شروع کرده است، چون سوابق اسعديان را مي شناختم و کارهايش را دوست داشتم بي درنگ قبول کردم. با اينکه کار شروع شده بود و نيمي از کار گذشته، وارد اين کار شدم اما تجربه خوبي بود.
براي رسيدن به اين شخصيت تحقيقاتي هم داشتيد ؟
بله ! گاهي ازدوستانمان پرسيده مي شود چه کار مي کني؟ مي گويند بيکارم و فقط فکر مي کنند تا زماني که جلوي دوربين هستند کار مي کنند! من فکر مي کنم هنرمند هيچ گاه بيکار نيست. درهرعملي  کار مي کنم حالا با نگاه به شخصيت ها يا تحقيقاتي که درپي آن هستم نشان مي دهد که بيکار نيستم .
کار با همايون اسعديان چطور بود؟
مي توانم بگويم بعد از 36 سال کار احساس کردم، اولين باراست که مثل يک انسان با من برخورد مي شود.
نظرتان را در مورد بازي در اين سريال بگوييد ؟
من نمي توانم نظري دهم! اما از دوستان ومخاطبين مي شنوم استقبال خوبي نسبت به اين شخصيت و سريال شده است البته  علت آن هم تفاهمي است که باکارگردان  داشتيم و خوشبختانه هر دو از نسلي بوديم که حرف هم را خيلي خوب مي فهميديم و همفکري يک جنسي با هم داشتيم. کار آنقدر منظم و درست بود که با اشتياق به سرکار مي رفتم.
آخرين کار اکران شده شما چه بود؟
چند ميگيري گريه کني و آتش بس که همزمان اکران شد.
فکر مي کرديد که آتش بس پرفروش شود؟
کارهاي ميلاني از تبليغات خوبي برخوردار است و مردم روي آن وقصه هايش شناخت دارند، ضمن اينکه بازيگران و عواملي که  حضور داشتند حساب شده بود.
همکاري با ميلاني چطور بود؟
چون براي اين کار با عجله انتخاب شدم خيلي نتوانستم با ميلاني براي اين نقش صحبت کنم و با توجه به اعتمادي که به ميلاني داشتم خود را به او سپردم. البته  بايد به نقش توجه بيشتري مي شد اما نشد. متاسفانه سينماي ايران روي دو نقش اول مي چرخد.
اصولا کار با کارگردانهاي خانم را ترجيح مي دهيد يا آقا؟
من فمينيست نيستم! با اين نحوه تفکر فمينيستي در جامعه موافق نيستم، جهت دار نگاه نمي کنم و مي گويم بايد قوانين درميان زن و مرد برابر باشد و دليلي ندارد که من به عنوان يک انسان در درجه دوم قرار بگيرم. بحث عدالت اجتماعي است و نه مساوي بودن !
مضامين سريال ها و فيلم ها چقدر با گذشته فرق کرده است ؟
به نظرم يک بعدي شده است.  تمام قصه ها دريک خط حرکت مي کند معضل جوانها; مثل اينکه کس ديگري دراين جامعه زندگي نمي کند .
کار درسينما بهتر است يا  تئاتر؟
شخصا تئاتر را ترجيح مي دهم حتي حاضرم  با پول کم کار کنم،  درصورتي که کار باشد.  حالا چه به عنوان بازيگر يا کارگردان.  درهردوشکل آن انسان احساس مي کند که خلاقيت هاي بيشتري دارد و حرف دلش را مي تواند در تئاتر  بزند. درسينما مجبور مي شوي که مطابق با سليقه ديگران باشي ولي کاش اين امکانات را داشتيم که با اين وضعيت  کار تصويري نمي کردم.
يعني شغل ديگري نداريد غير از بازيگري ؟
نه !
نظرتان درمورد ورود جوانها به اين عرصه چيست؟
الان متاسفانه نسل بازيگران ما ازوجهه اي برخوردار نيستند; هم دوره  هايمان   زياد اطلاعات راجع به ما نداشتند درحقيقت  يک نوع تخيل افسانه اي راجع به هنرمندان درذهنشان مي پروراندند. الان اين دم دست بودن ابهت حرفه اي ما را ازبين برده است .
تا به حال دوبله کرده ايد ؟
دوبله تخصص بسيار پيچيده اي است که هرکسي نمي تواند انجام دهد.   ولي براي راديو تجربه هايي داشتم و همچنان دارم.
معضلات سينماي حال حاضرايران چيست ؟
تحت تاثير همه معضلات جامعه است. آنچه که باعث دادن امکانات به يک هنرمند مي شود داشتن روابط است که به عنوان پشتوانه بايد داشته باشد و اگر اين رابطه را نداشته باشد خيلي از موقعيت ها و فرصت ها را ازدست مي دهد و اين رابطه هم يک معضل سينماي  ايران است .
يک توصيف کوتاه درمورد اين شخصيت ها مي گوييد ؟
بهرام بيضايي: يک هنرمند خلاق و استثنايي است، شايد خصوصيات اخلاقي ايشان را نپسندم.
جميله شيخي: بازيگر پراحساسي بود که خيلي زود رفت و ازدوستان صميمي ام بود.
مهدي هاشمي: بازيگر بسيار سخت کوش و محترمي است.
هومن سيدي: يک مقدار انرژي هاي اين شخص کم است بايد انرژي کسب کند.
کتايون رياحي: راهش را خوب پيدا کرد خوشبختانه بازيگر خوبي شد.
مسعود کيميايي: شعبده باز بزرگ.
محمد رضا گلزار: پسر بسيار باادب و دوست داشتني که بايد دراين عرصه نقش هاي متفاوت بازي کند که  نقشهايش شبيه به هم نباشد.
چند کار آماده اکران داريد ؟
فيلم سينمايي ماهوش به کارگرداني درمنش و ملودي به کارگرداني جهانگير جهانگيري را آماده اکران دارم.


 گفت و گو با پولاد کيميايي
 مديون پدرم هستم  

پولادکيميايي با حضور در فيلم " تجارت " ساخته پدرش از آلمان به ايران آمد و در ايران ماند و در فيلم هاي پدرش در نقش هاي دوم ظاهر شد. در " اعتراض " گوشه هايي از توانايي هايش را نشان داد اما در فيلم " حکم " بهتر بازي کرد.
تجارت (مسعود کيميايي، 73)، سلطان (مسعود کيميايي، 75)، فرياد (مسعود کيميايي، 77)،  اعتراض (مسعود کيميايي، 78)،  شمعي در باد (پوران درخشنده، 82)،  سربازهاي جمعه (مسعود کيميايي82)،  حکم (مسعود کيميايي، 1383)،  صحنه جرم ورود ممنوع (ابراهيم شيباني84)، رئيس(مسعود کيميايي85) از جمله آثار سينمايي او محسوب مي شود.
کيميايي در آخرين ساخته خود(رئيس)  رويکردي به قصه گويي دارد. "رئيس" متکي است بر ساختار روايي متقاطع با تمرکز بر دو خط اصلي که هر يک نقاط خالي ديگري را پر مي کنند و در سکانس پاياني به نوعي به هم مي پيوندند. اين دو خط به واسطه انتخاب دو کاراکتر پدر (رضا) و پسر (سيامک)، تضادهاي دروني و بيروني اين دو نسل را به گونه اي برجسته مي کند که نه تنها در مفهوم و ذهنيت بلکه در کنش و واکنش شخصيت ها به چشم مي آيد و اينجاست که مي توان "رئيس" را عرصه اي براي بروز تضاد دو نسل از قهرمانان مرد کيميايي دانست.
درباره تجربه بازيگري ات بگو؟
تجربه ام نسبت به کار درحال پيشرفت است وهمين طور کار کردن با پدرم باعث شده که تجربياتم بيشتر شود .
 نقش هايي که  تا به حال بازي کردم فوق العاده دوست داشتم و درحال پيدا کردن خود درسينما هستم.
 البته  بعد از فيلم حکم بود که دوستان لطف داشتند و انرژي مثبت دادند  دراين را ه خيلي تشويق شدم که اين باعث شد در"رئيس" هم با نيرو وانرژي بيشتري کارکنم.
 گفته مي شود در سريال سفر به تاريکي هم بازي درخشاني داشته اي. اين درخشش را تا چه حد مديون مسعود کيميايي هستي؟
سينما را با مسعود کيميايي شناختم،  درنهايت همه چيز را  حتي نوع نگاهم به سينما را  از او ياد گرفتم ; نوع  ژانري که کارمي کنم درسينماي او پيدا کردم و مديونش هستم.  منتها خيلي براي اين کار زحمت کشيدم تا توانستم   خود را به او ثابت کنم و اين يکي از افتخاراتم است که خود رابه سينمايش  تحميل نکردم بلکه ثابت کردم; خوشحالم  ازسن کم شروع کردم و الان به جايي رسيده ام که مي توانم درگوشه اي ازسينمايش زندگي و بازي کنم و اين برايم قوت قلبي است.
بين حکم و رئيس کداميک ساختار جذاب تري دارند؟
  فيلم   رئيس خيلي مستقيم و روراست تر با مخاطب ارتباط برقرار مي کند و درقصه گويي روان تر است، فيلم  حکم در نوع ساختاري اش لکنت  داشت. رئيس را با  حکم قابل مقايسه نمي بينم،بخصوص قهرمان هايش را و تقابل نسل هايش را.
 به نظرم فيلم  رئيس  جاافتاده تر و فيلم کاملتري درنوع خود است. البته حکم را هم خيلي دوست داشتم چون جزو بهترين کارهايم است و شخصيت خاص حکم  را دوست داشتم،  زيرا خيلي ازسکانس هايش درخشان بود.
کداميک از نقش هاي خودت را بيشتر از بقيه مي پسندي ؟
محسن در حکم !  چون نقش کاملي بود.
در رئيس جاي کدام بازيگر را با توجه به حکم خالي مي ديدي؟
در رئيس جاي هيچ کس خالي نبود.  به نظرم از لحاظ بازي فيلم رئيس چيزي کم ندارد  البته از کارهاي قبلي پدرهم کم ندارد حتي بيشتر هم است، بازي خسرو و ارجمند مثل هميشه   درخشان است، همين طور بازي هاي زنگنه و افشارخيلي خوب بود و همه اين ها در کنار هم سبب شده، فيلم جاي خوب و درستي ايستاده است.
درفيلم رئيس فرامرز قريبيان نقش پدرتان را ايفا مي کردند از بازي نقش مقابل بگو؟
من از کودکي به ايشان نزديک بوده ام و به عنوان دوست قديمي پدرم که مثل عضوي از خانواده ام است به او نگاه مي کنم و ايشان به من خيلي اعتماد به نفس مي دهد . سال ها اين حس و حال پسر و پدري بين ما بوده وچيزي نيست که الان شکل بگيرد . در اين فيلم واقعا احساس مي کردم قريبيان پدرم است.
بازي در سريال را هم گويا تجربه کرده اي. از اين تجربه بگو؟
تجربه بازي در سريال از جنسي است که در سينما به راحتي حاصل نمي شود. با هم زندگي کردن و باهم کارکردن در اين مدت، تجربه بسيار لذت بخش و در عين حال جالبي بود که اين امکان را براي درک فضاي بيشتر کار در اختيار من مي گذاشت.
از ويژگي هاي سريال بگو؟
از ديگر ويژگي هاي کار در سريال اين است که زمان بيشتري براي معرفي يک شخصيت در اختيار بازيگر قرار مي گيرد که اين زمان، در سينما بسيار فشرده است و همين موضوع باعث شد که تجربه کار در سريال برايم دلنشين تر شود.