نسخه شماره 1588 - 1386/05/18 -

حسين خاني بيک در گفت وگو با مردم سالا ري:
اعتبار من حاصل رضايت مردم است


ورق هاي زندگي من

علا قه کريستين بوبن به مولوي
دلم مي خواهد براي شما چاي بريزم آقاي مولا نا

گفت وگو با رويا تيموريان
به دنبال نقش هاي متفاوت هستم


آلن دلون مرد تنهاي هاليوود

لاله صبوري:
موقعيت کار در سينما برايم پيش نيامده است


 حسين خاني بيک در گفت وگو با مردم سالا ري:
 اعتبار من حاصل رضايت مردم است 
نويسنده : مرجان حاجي حسني

امروز تولد 66 سالگي حسين خاني بيک است. او  در چنين روزي يعني 18 مرداد 1320 در محله پامنار شهر تهران متولد شد.
به گفته خودش خانه پدري او در پامنار يک در ارسي زيبا داشت با اتاق هاي تو در تويي که زمستان ها با کرسي گرم مي شد و تابستان نسيمي که از پنجره حياط به درون خانه مي وزيد اتاق ها را خنک مي کرد.

هادي اسلا مي به نوعي برادرم بود

روزي که حسين خاني بيک به دنيا آمد، پسر دايي اش، هادي اسلا مي يک کودک نوپاي دو ساله بود که حالا  صاحب يک پسرعمه شده بود. شايد آن روز اين دو کودک  هرگز تصورش را هم نمي کردند که دست سرنوشت چه بازي هاي عجيبي را با آنها خواهد کرد و تقدير آنها به نوعي به هم گره خواهد خورد.
 حسين خاني بيک که علي رغم تصوري که قبلا  از او داشتم مرد بسيار خوش اخلا قي است با خنده از روزهاي کودکي اش مي گويد و با تاسف از پسر دايي اش ياد مي کند. از زنده ياد هادي اسلا مي که به نوعي برادر  رضاعي خاني بيک نيز بود.
 خاني بيک که در روز تولد 66 سالگي اش  غرق در خاطرات کودکي شده مي گويد: وقتي بزرگ تر شدم و به سن مدرسه رسيدم در همان محله پامنار در مدرسه اي به نام  برزويه تحصيلا تم  را آغاز کردم. آن روزها معلمي داشتم به نام حسن نيرزاده که خدا بيامرز با چوب و تخته  به نوآموزان خواندن و نوشتن  مي آموخت و من الفباي اوليه زندگي را از او آموختم.
اين هنرمند دوست داشتني که در سريالهايي چون شب دهم، سربداران، پهلوانان نمي ميرند، پليس جوان، روزگار جواني، امام علي(ع)، ميرزا کوچک خان، ملا صدرا، دست شيطان ايفاي نقش کرده است مي گويد: من در يک خانواده  مذهبي بزرگ شدم  و به همين دليل گرايش بسيار زيادي به ائمه اطهار(ع) پيدا کردم چرا که سوم هر ماه درخانه ما مراسم روضه خواني برپا بود و ما روز سوم هر ماه 16 روضه خوان به خانه دعوت مي کرديم و من با اين ذهنيات  بزرگ شدم و خواندن روضه ها را از بچگي ياد گرفته بودم.
 او ادامه داد: من و زنده ياد هادي اسلا مي از همان ابتدا به هنر علا قمند  بوديم و تئاترهاي مدرسه فرصت مناسبي بود تا ما هيجانات هنري خود را تخليه کنيم و اوج علا قه به هنر در سال 1332 که همان حادثه 28 مرداد رخ داد نمود پيدا کرد. من آن روزها يک پسربچه 12 ساله بودم و گرايش شديدي به کارهاي نمايشي پيدا کردم و از طرفي عشق تماشاي فيلم هاي سينمايي در من شدت گرفت.
خاني بيک ادامه داد: روزگار  چرخيد و سرانجام در سال 1345، زنده ياد مهين ديهيم،  خانه تئاتري درست کرد که به خانه هنر معروف شد و من اولين بار در همان محل کار تئاتري خودم را آغاز کردم و اولين جرقه هاي هنر تئاتر به صورت حرفه اي در من پديد آمد.
تا اينکه در سال 1347 توسط آقاي عباس جوانمرد و زنده ياد هادي اسلا مي به طور رسمي کار تئاتر را آغاز کردم و گروهي به نام گروه دوم هنر ملي تشکيل داديم که اعضاي آن را هنرمنداني چون خسرو شکيبايي، سيروس گرجستاني، زنده ياد رقيه چهره آزاد، مهري مهرنيا، کيومرث ملک مطيعي،  قاسم افشار و ... تشکيل مي دادند.
او مي گويد: ما افراد منسجمي بوديم و همديگر را بسيار دوست داشتيم و به دليل علا قه شديدي که به تئاتر داشتيم تبديل به آچار فرانسه اداره تئاتر شده بوديم.
آن روزها گروه اول هنر ملي را دوستان عزيزم،  عزت الله انتظامي، محمدعلي کشاورز، علي نصيريان، خانم جميله شيخي و ... تشکيل مي دادند.

براي تئاتر با معتادها همنشين شدم

او مي گويد: هادي اسلا مي قلم بسيار زيبايي داشت و من روزهاي اول کارم را با نمايشنامه هايي که هادي مي نوشت  آغاز کردم و در تئاترهايي چون حسن سنتوري نقش يک معتاد تارزن را بازي مي کردم.
جالب است که حسين خاني بيک آن زمان با وزن 130 کيلوگرم نقش يک معتاد را بازي کرده و خيلي خوب هم از عهده آن برآمده در حالي که  همه مي دانند که تصوير عمومي يک معتاد در ذهن مردم يک فرد لا غر و سياه چرده است که ناي حرف زدن و راه رفتن ندارد، نه يک مرد 130 کيلويي قدبلند!
خاني بيک مي گويد: وقتي هادي در نمايش حسن سنتوري نقش يک تارزن معتاد به نام عزيز تارزن را به من داد تصميم گرفتم خودم را با اين نقش وفق دهم به همين دليل سه روز  به يک قهوه خانه رفتم  آن هم چه قهوه خانه اي! قهوه خانه اي که پاتوق معتادها بود و آن را قهوه خانه دزدها مي ناميدند. به همين دليل با يک لباس مندرس به آنجا مي رفتم و در رفتار  معتادهاي آن قهوه خانه دقيق مي شدم تا اينکه در شب سوم يک پيرمرد معتاد و مفلوک در حالي که سه تاري در دست داشت  وارد قهوه خانه شد و نکته جالب اين بود که سه تارش فقط دو تار داشت. پيرمرد به قهوه خانه  آمد و شروع به تار زدن کرد و من نقش خودم را در او پيدا کردم و تيپ او را گرفتم و با خود به صحنه تئاتر بردم با کمال تعجب ديدم که مردم از نقش عزيز تارزن استقبال بسيار زيادي کردند.
او ادامه مي دهد: آن روزها من کارمند دارايي کشور بودم و به قدري نقش عزيز تارزن در من تاثير گذاشته بود که رئيس اداره تا مدتها تصور مي کرد که من معتاد شده ام.
سرانجام عمو حسين در سال 1356 در پرده جادويي سينما نقش آفريني مي کند و به خانواده بزرگ سينما مي پيوندد. خودش در اين باره مي گويد: دوربين سينما برايم جذاب بود.
اولين کار سينمايي من باغ بلور نام داشت که در اين کار با هنرمنداني چون ناصر محمدي، پرويز فني زاده، پروين سليماني و ... همکاري مي کردم.
اولين تجربه حسين خاني بيک از سينما هم مثل همه تجربه هاي اول شيرين و به يادماندني بوده است، او در اين باره گفت: اولين تجربه من از سينما، تجربه خيلي شيريني بود به حدي که انتظارش را نداشتم. با اينکه قبلا  کار تلويزيوني کرده بودم و در سال 1348 نقش کيمياگر را ايفا کرده بودم اما دنياي سينما برايم جذابيت خاصي داشت مدتي جلوي دوربين سينما رفتم احساس بسيار خوشايندي داشتم.
و اينطور شد که حسين خاني بيک به خانواده بزرگ سينما پيوست و تاکنون حضور در 33 فيلم سينمايي و 48 سريال تلويزيوني را در کارنامه  کاري خود به ثبت رسانده است.
 خودش معتقد است:  هنرمند با بازي در هر فيلم جديد در واقع با دنياي جديد آشنا مي شود و درهاي تازه اي از تجربيات  به رويش گشوده مي شود.
حسين خاني بيک که در شبهاي سرد زمستان و در صميميت شبهاي تابستان مهمان خانواده هاي ايراني مي شود، درباره هنرش مي گويد: من مدت 5 سال است که در فستيوال حاضر نشده ام چرا که اعتباري که از طريق مردم به دست آورده ام مانع از اين مي شود که به راحتي هر کاري را قبول کنم.
او معتقد است: يک هنرمند در حريم مردم راه پيدا مي کند و ديگر متعلق به خودش نيست.

اعتبار من در رضايت مردم است

عموحسين مي گويد: وقتي من حس مي کنم که مردم کار پهلوانان نمي ميرند مرا پذيرفته اند و عميقا با آن ارتباط برقرار کرده اند به خودم اجازه نمي دهم که کارهاي سطح پايين و سبک را قبول کنم و فکر مي کنم اگر 5 سال بيکار بمانم بهتر از آن است که با بازي در يک کار ضعيف، زحمت  40 ساله ام را هدر دهم.
او ادامه مي دهد: دلم مي خواهد وقتي با جوانان اين مرز و بوم که مانند فرزندان من هستند صحبت مي کنم چيزي در چنته داشته باشم که براي آنها بگويم و کارنامه کاريم آنقدر پربار باشد که شرمنده علا قمندان هنر نشوم.

اعتبارم را به خاطر پول نمي شکنم

اين هنرمند مردمي مي گويد: من بيش از هر چيز براي مردم ارزش قائلم و اعتبار خودم را در رضايت مردم مي دانم و در واقع عاشق  مردم هستم و همواره به همسرم مي گويم که من فقط متعلق به شما نيستم من متعلق  به مردمم هستم.
بنابراين به خاطر مردم بازي در هر کاري را قبول نمي کنم و اين بدان معني نيست که من احتياج مالي ندارم، من هم مثل هر پدر ايراني مسووليت يک خانواده را بر دوش دارم و مانند بسياري از خانواده ها فرزند دانشجو دارم و به طور طبيعي مخارج سنگين زندگي براي من هم وجود دارد و شايد خيلي وقت ها به پول يک بازي احتياج داشته باشم، اما اعتبارم را به خاطر پول نمي شکنم و زير بار نمي روم تا کاري که دلم مي خواهد به من پيشنهاد شود.
عمو حسين، با خوشرويي ادامه مي دهد: خدا را شکر مي کنم که براي جوانان الگوي بدآموزي و حرفهاي رکيک نبوده ام. در حالي که متاسفانه اين روزها در سينما و تلويزيون شاهد اين مساله هستيم که هنرمندان کلماتي را بر زبان مي آورند که در شان آنها نيست و اين مساله براي کودکان و نوجواناني که آنها را الگوي خود قرار داده اند مشکل ساز است.
او معتقد است که يک هنرمند وارد حريم خانواده مي شود و با اقشار مختلف مردم ارتباط برقرار مي کند و هنرمند از اين حيث مسووليت شديدي بر عهده دارد.
حسين خاني بيک را در سريال روزگار جواني هم ديده بوديم.
خود او معتقد است که نقش عمو عزت او در آن سريال  تاثير بسزايي در اذهان مردم داشته و مردم تا مدتها او را در خيابان عمو عزت صدا مي کردند و با اين نقش ارتباط خوبي برقرار کرده بودند.
او مي گويد:  علا وه بر آن هنوز هم که هنوز است بچه هاي سينما مثل محمدرضا فروتن و آقاي فريبرز عرب نيا و آتنه فقيه نصيري مرا عموحسين صدا مي کنند و من فکر مي کنم بعضي از نقشها با شخصيت بازيگر ارتباط نزديک تري دارد و بيشتر در ذهن ما تاثير مي گذارد.
او به يک خاطره زيبا اشاره مي کند و مي گويد: آن زمان که آقاي قاليباف هنوز شهردار نشده بودند، يک بار براي من يک دعوتنامه فرستادند و روي دعوتنامه نوشته بودند «حضور محترم جناب سرهنگ خاني بيک» و اين صحنه براي من بسيار لذت بخش بود که حضور من در فيلم هاي پليسي به قدري تاثيرگذار بود که چنين اشتباهاتي را در پي داشته است و حتي يکبار که مرتکب  تخلفات راهنمايي و رانندگي شده بودم مامور نيروي انتظامي جلوي مرا گرفت و به محض روبرو شدن با من احترام نظامي گذاشت و اين تصور برايش ايجاد شد که من يک سرهنگ نيروي انتظامي هستم.
او مي گويد: وقتي اين صحنه ها پيش مي آيد، خدا را شکر مي کنم که در دل مردم جا دارم.
عموحسين دو مساله را عامل موفقيت خود ذکر مي کند و مي گويد: من تمام اعتبارم  را در درجه اول مديون همسرم  هستم و در درجه دوم مديون اخلا ق خوبم.
او با خنده مي گويد: گاهي اوقات خانم من از دست خنده هاي من به ستوه مي آيد و خوش اخلا قي و خونسردي من کلا فه اش مي کند.  و حتي گاهي اوقات  که براي تفريح به دربند و فضاي باز مي رويم از بلندي صداي خنده هاي من شاکي مي شود و تذکر مي دهد که کمي ملا حظه کنم و آرام تر بخندم.
البته عموحسين در فيلم هايي بازي کرده که در اکثر آنها قيافه اي عبوس و اخمو داشته است بنابراين من تصور چنين اخلا ق شاد و آرامي را از او نداشتم.  او در اين باره مي گويد: خيلي وقتها پيش مي آيد که مردم وقتي مرا در حال خنديدن مي بينند با تعجب  به سراغم مي آيند و سوال مي کنند که آيا واقعا من هميشه همين قدر خنده رو هستم يا نه، چون آنها نقش هايي چون کله پز مرا در «تابستان خوب من» ديده اند و تصور مي کنند من همان پدر غرغرو و اخمو هستم، در حالي که واقعيت چيز ديگري است.
عموحسين صاحب 4 دختر و يک نوه خوشگل است. او اهل ورزش است و خيلي از مردم شهر او را در حال دوچرخه سواري يا کوه نوردي ياسوارکاري ديده اند. اما او دائما اعلا م مي کند که تمام موفقيت هايش را مديون همسر مهربانش است.
او عاشق امام حسين(ع) است و «زائر تنها» را در حرم امام حسين(ع) بازي کرده است و اين بازي يکي از شيرين ترين بازي هاي عمر اوست.
اما حسين خاني بيک در ميان اين همه فيلم و سريالي که  بازي کرده نقش خود را در فيلم مختارنامه  خيلي دوست دارد و مي گويد: در اين سريال 123 بازيگر حضور دارند که من 2 سال در اين سريال کار کردم و بعد از من فريبرز عرب نيا مدت سه سال است که در اين سريال کار کرده و يک سال ديگر هم باقي مانده است و من فکر مي کنم اين سريال بسيار بي نظير و تاثيرگذار شود.
او کار کردن با کارگرداناني  چون داوود ميرباقري را دوست دارد و معتقد است که داوود ميرباقري بازيگر را صاحب شناسنامه مي کند.

هادي اسلا مي يک مرد به تمام معنا بود

حسين خاني بيک مي گويد: هادي فقط پسردايي من نبود و از برادر به من نزديک تر بود. آن روزها زمستان ها خانه پدري من با يک کرسي گرم مي شد و من و هادي زير يک پايه کرسي مي خوابيديم. ما با هم و همراه هم بزرگ شديم و با هم به دنياي هنر راه پيدا کرديم.
او مي گويد: پس از مرگ هادي من سه ماه در حالت شوک بودم.
چون او لحظه به لحظه  در زندگي همراه من بود و شب عروسي من او خاطر خواه خواهرزاده ام شد و يک سال بعد هادي اسلا مي داماد خواهر من شد و اين پيوند رابطه ما را قوي تر کرد.
 حسين خاني بيک معتقد است که هادي اسلا مي يک مرد به تمام معنا بود و به قدري غم دوست و آشنا را مي خورد که حد و حساب نداشت.
او معتقد است که هادي اسلا مي يک درويش بود و يک هنرمند مردمي:  «و روزي که از دنيا رفت من حس کردم نيمه ديگرم را از دست داده ام به طوري که وقتي او را به خاک مي سپردند خاطرات 50 ساله من را با خود زير خاک برد».
او ادامه داد: روزي که هادي را به خاک مي سپردند  همه هنرمندان با بيل روي هادي خاک مي ريختند. اما من توان آن را نداشتم که با بيل روي هادي خاک بريزم لذا مشت هايم را پر از خاک کردم و آرام آرام روي دوست قديمي ام خاک ريختم.
او در پايان از هنرمندان عرصه تئاتر و سينما و تلويزيون ياد کرد و گفت: هنرمندان ما گوهرهاي بي بديلي هستند که تکرار نخواهند شد. و هيچ کس جاي هنرمندي را که از دنيا مي رود پر نخواهد کرد.
او يادي از بانوي هنرمند ايران حميده خيرآبادي کرد و گفت: شنيده ام که خانم خيرآبادي  اين روزها ناخوش احوال و در بستر بيماري است و همچنين زوج هنري او محمدعلي کشاورز هم به لحاظ جسمي دچار کسالت شده. اين وظيفه ماست که قدرشناس اين عزيزان باشيم و حال که در بستر بيماري هستند يادي از آنها بکنيم.


 ورق هاي زندگي من 
نويسنده : محمدعلي کشاورز

گروه فرهنگ: اين هنرمند محبوب را سالهاست که مي شناسيم. پدرسالا ر قصه ها اين روزها در بستر بيماري است و مدت هاست چهره مهربانش را در تلويزيون نمي بينيم.
محمدعلي کشاورز قصه زندگي اش را اين گونه تعريف مي کند:
من در جلفاي اصفهان که محله اي ارمني نشين است به دنيا آمدم، جايي با سابقه طولاني در زمينه موسيقي، نقاشي، منبت کاري، قالي بافي، قلم کاري و قلم زني. مردم آنجا اکثرا با ترانه هاي محلي و اجتماعي همچنين اشعار سعدي و حافظ همخو بودند و شب هاي طولاني زمستان مي نشستند وشاهنامه مي خواندند و در قهوه خانه ها هم هميشه بحث "نقالي" داغ بود. تئاترهايي هم به زبان ارمني اجرا مي شد که از همان زمان برايم بسيار اثرگذار بود. حتي براي اولين بار سالن تئاتر به صورت "جعبه ايتاليايي" در جلفاي اصفهان ساخته شد که هنوز هم وجود دارد.
اديان مختلف بدون آنکه برخورد قومي با هم داشته باشند زندگي مي کردند و تئاتر مي گذاشتند. من به کودکستان مريم مي رفتم و مدير آنجا فردي بود به نام "گراويدار" که زبان ايتاليايي و فرانسه را خيلي خوب مي دانست و به ادبيات فارسي هم بسيار مسلط بود و راجع به اشعار سعدي، حافظ، فردوسي، مولوي و شعراي اصفهان بحث مي کرد اين گفت وگوها و بحث هاي فرهنگي که مي شد روي ما بسيار تاثير مي گذاشت به خصوص اينکه در دوران کودکي و نوجواني بوديم و اين مسائل براي مان تازگي داشت. من بسيار تحت تاثير فضاي بسيار زيبا و قشنگ اصفهان بودم. به خصوص کاشي کاري هاي مساجد که هنوز هم بعد از گذشت صدها سال پا برجاست و کسي نتوانسته مثل آنها کار کند. آن زمان نه تلويزيون بود و نه راديو و ما به تماشاي نمايشنامه هايي که در قهوه خانه ها براي تفريح وسرگرمي مردم اجرا مي شد مي نشستيم. حدود 12 سال داشتم که کم کم سينما هم آمد، در آن روزگار پديده جديدي محسوب مي شد.
اکثر معلم هاي ما از تهران فارغ التحصيل شده بودند و آنها مسائل جديدي را به ما مي گفتند و يواش يواش ما را به تئاتر و سينما علاقمند کردند. خانواده ام هم هيچ مخالفتي براي وارد شدنم به کارهاي هنري نداشتند. در مدرسه تئاترهايي را کار مي کردم که بيشتر مسائل وطن پرستي در آنها مطرح مي شد و به موضوعاتي همچون علم بهتر است يا ثروت مي پرداختيم.
بعد از گرفتن ديپلم در دبيرستان "ادب" به تهران آمدم و بعد از گذراندن دوران سربازي چون کار خاصي نداشتم از زور بي کاري بعد از دادن کنکور به هنرستان هنرپيشگي رفتم و دوره سه ساله را در آنجا گذراندم، در آن دوره  20 نفر حضور داشتند واسماعيل شنگله و جمشيد لايق از هم دوره هايم بودند. اساتيد خوبي مثل استاد نامدار، مهرتاش، دکتر نصر، خان ملک، ساساني، صدري، گرمسيري و جنتي عطايي آنجا بودند و رشته هاي مختلف را به ما درس مي دادند. همزمان با تحصيل در هنرستان هنرپيشگي نوشين و دار و دسته اش بعد از سال 32 به خاطر مسائل سياسي کنار رفته بودند و تئاترهايي مثل دهقان و جامعه باربد وجود داشت که ما به تماشاي نمايش هايي که در آنجاها اجرا مي شد مي رفتيم و کارهاي کوچکي هم در هنرستان انجام مي داديم و بعد از فارغ التحصيلي جذب کار شديم.
از سوي اداره هنرهاي دراماتيک چند استاد از فرنگ آورده بودند و تئاتر را به صورت اختياري آموزش مي دادند که من به همراه نصيريان، شنگله، کرامت، والي و خسروي در اين کلاس ها حضور پيدا کرديم. کم کم تلويزيون ايران شکل گرفت و بچه هايي که در عرصه تئاتر کار مي کردند جذب تلويزيون شدند و نمايش هايي را به مدت نيم ساعت اجرا مي کرديم. اين درست در زماني بود که بعد از کودتاي 28 مرداد تئاترها به صورت کاباره درآمده بود و مردم به طور کلي از آن زده شده بودند و کمتر به آن توجه مي کردند. يواش يواش مجذوب نمايش هاي ما  که توسط گروهي از جوانان تحصيلکرده تئاتر که به صورت تک پرده اي در تلويزيون اجرا مي شد  شدند که اثر مستقيمي در کوتاهترين زمان مي گذاشت، آن زمان سينما هم فعال شده بود و عده اي هم در آن حوزه مشغول بودند و بيشتر فيلم هاي تجاري و سطح پايين ساخته مي شد اما ما به خاطر اينکه اعتقادي به آنهايي که سناريو مي نوشتند و فيلم مي ساختند نداشتيم علي رغم درخواست هايي که مي شد در فيلم ها شرکت نمي کرديم و رسالتي براي کار تئاترمان داشتيم.
بالاخره وزارت فرهنگ و هنر مجبور شد سالني بسازد و سالن 25 شهريور که الان سنگلج نام دارد، ساخته شد و ما با گروه هنرهاي دراماتيک به آنجا رو آورديم و چون ضعف نمايشنامه نويسي داشتيم مسابقاتي گذاشتيم و نمايشنامه هايي از بيضايي، رادي، کاردان و صياد که ايراني مي نوشتند دريافت کرديم. اجراي آنها با استقبال زياد مردم همراه مي شد، به طوري که بليط ها از يک ماه قبل رزرو و از قشرهاي مختلف براي تماشا مي آمدند. از جمله نمايش هايي که در آنجا اجرا کرديم مي توان به "پستخانه"، "اشباح"، "افول"، "عروسي باقرخان"، "حکومت زمان خان"، "بختک"، "دشمنان"، "دوزخ"، "سياوش برباد"، "سياه زنگي دايره زنگي و مرد فرنگي"، "چند لحظه تا مرگ" و "مترسک شب" اشاره کرد. در تئاتر سنگلج فقط بايد نمايشنامه هاي ايراني کار مي شد.
در آن زمان اداره هنرهاي درماتيک رييسي داشت به نام دکتر فروغ که آنرا تاسيس کرده بود و بسيار به رفتار و اخلاق هنرمندان حساس بود و هر کسي که جزو اداره تئاتر مي شد، حتما بايد از خصوصيات اخلاقي و سواد کافي بهره مي برد.
کمبود تحصيلات عاليه تئاتر احساس مي شد و دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران هم با گنجاندن اين رشته مخالفت کرده بود تا اينکه ما به همراه دکتر فروغ با زحمات زيادي که کشيديم دانشکده اي را به نام دانشکده هنرهاي دراماتيک با رياست دکتر فروغ تاسيس کرديم که رشته هاي کارگرداني و هنرپيشگي تئاتر و رشته هاي ديگري مثل سينما، ادبيات دراماتيک و طراحي صحنه در آن تدريس مي شد و اساتيد فوق العاده خوبي هم در آنجا جمع شدند ما هم با توجه به اينکه پيش زمينه اي هم از هنرستان هنرپيشگي داشتيم در آنجا مشغول به درس خواندن شديم و در دوره اول اين دانشکده فارغ التحصيل شديم که تعدادمان 20 نفر بود. در دوره هاي بعد هم کساني مثل سمندريان و شنگله که در اروپا تحصيل کرده بودند در آنجا مشغول به تدريس شدند.
از سال 1343 کم کم موج نو سينماي ايران شکل گرفت و افرادي همچون بهرام بيضايي  و داريوش مهرجويي به همراه افرادي ديگر شروع به کار کردند. در آن زمان ومن در فيلم "شب قوزي" به کارگرداني فرخ غفاري حضور پيدا کردم. آن زمان ديگر در تلويزيون و تئاتر بازيگر مطرح و چهره شناخته شده اي بودم و مردم من را مي شناختند ضمن اينکه همزمان در تئاتر هم حضور داشتم.
بعد از "شب قوزي" در"خشت و آينه" به کارگرداني ابراهيم گلستان بازي کردم که تعدادي از بچه هاي اداره تئاتر و افراد ديگري مثل فني زاده، مشايخي، فريد و هاشمي با من همبازي بودند. گلستان از آدم هاي باشعور وداستان نويسان و کارگردانان خوبي بود و مستندهاي خيلي خوبي هم مي ساخت که همکاري با او تجربه خيلي خوبي برايم بود.
مهرجويي بعد از اينکه به ايران آمد فيلمي را به نام "الماس 33 "ساخت که فيلم بسيار بدي بود، کاري تجاري که هيچ موفقيتي را به دست نياورد. بعد به همراه بچه هاي اداره تئاتر نظير نصيريان، مشايخي، انتظامي و دکتر ساعدي "گاو" را ساخت که کار موفقي بود و بعد "آقاي هالو" را که قبلا نصيريان نمايشنامه اش را کار کرده بود و سناريوي آن را نوشته بود را با هم کار کرديم. آن زمان بازي در "قيصر" هم به کارگرداني مسعود کيميايي به من پيشنهاد شد که نقش "فرمان" را ايفا کنم. اما با وسواس خاصي که داشتم و دارم دوست نداشتم در آن فيلم باشم و در واقع گروه خوني ام به آنها نمي خورد و معتقد به آن کارها و آن نوع سينما نبودم و از بچه هاي تئاتر تنها مشايخي در آن فيلم بازي کرد. کارگردانهاي فرهيخته اي بودند که اجازه داشتيم با آنها کار کنيم و حق شرکت در کارهاي تجارتي را نداشتيم خود بچه ها هم آنقدر شعور و سواد داشتند که خودشان هم در چنين فيلم هايي بازي نمي کردند.
"رگبار" را با بهرام بيضايي کار کردم که در سال 51 ساخته شد. بيضايي از نمايشنامه نويسان خوب تئاتر بود که از اين طريق با هم آشنا بوديم. همين الان هم از پژوهشگران خوب سينماو تئاتر است. در"رگبار" که اولين فيلم بيضايي بود فني زاده، معصومي، فريد و لايق بازي داشتند. "صادق کرده" هم اولين ساخته تقوايي بود که در همان سال ساخته شد. بعدها هم اين همکاري در "دايي جان ناپلئون" تکرار شد و آن زمان دوران اوج شکوفايي تقوايي بود. در "صادق کرده" سعيد راد، خوروش، احمدي، داورفر و انتظامي بازي مي کردند که تعدادي از بچه هاي اداره تئاتر بوديم و بعدها فخري خوروش هم به اداره تئاتر آمد.
در سال 55 کارگردان اين فيلم که محصول مشترکي از ايران، آمريکا، آلمان و فرانسه بود کارهاي سينما و تئاتر من را ديده بود و خواست در کارش بازي داشته باشم.
اين فيلم به زبان انگليسي در اصفهان فيلمبرداري مي شد و به همراه من، وثوقي، گرامي، کهنمويي و طباطبايي هم حضور داشتند و ساير گروه کاملا خارجي بودند.
آنتوني کوئين ومايکل سارازيب از ديگر بازيگراني بودند که در اين فيلم حضور داشتند. با حضور در اين فيلم تجربه هاي بسيار زيادي کسب کردم. کار من بيشتر با آنتوني کوئين بود او نقاش خيلي خوبي بود و شطرنج را هم فوق العاده بازي مي کرد. موزيک را خيلي خوب مي دانست و بسيار خوب مي خواند و در مجموع آدم باشعور و باسوادي بود. گفت وگوهايي که با هم مي کرديم برايم جالب بود که مي گفت آرزو دارم يک بار روي صحنه تئاتر بروم و وقتي فهميد من هنرپيشه تئاتر هستم گلايه کرد که چرا زودتر نگفته ام. ما خيلي با هم رفيق شديم و بحث و گفت وگوهاي زيادي با هم مي کرديم، حتي يک بار يکي از فيلمهايش در اصفهان اکران مي شد و با هم به تماشاي آن رفتيم و اينکه مي ديد صدايش به فارسي دوبله شده است برايش جالب بود و با شوخي مي گفت" کي فارس صحبت کردم که خودم خبر ندارم؟! "کاروانها" در ايران اکران نشد اما در آمريکا و ساير کشورها نمايش گسترده اي داشت، من در طول حضورم در اين فيلم ديدم که چقدر اينها به کارشان مسلط هستند، حتي در صحنه اي که هلي کوپتر مي آمد جوري صدابرداري مي کردند که فقط صداي بازيگر گرفته شود.
حتي در صحنه اي مقابل آنتوني کوئين بازي داشتم که يک مرتبه مدير فيلمبرداري کات داد و وقتي علت را پرسيدم گفت باد ملايمي آمد که روي نور اثر مي گذارد و آن را خراب مي کند. ديدم چقدر در کارشان دقت دارند و آنرا عاشقانه دوست دارند، حتي در سر يکي از صحنه ها اختلافي ميان آنتوني کوئين و کارگردان بوجود آمد و مجبور کردند فيلمنامه نويس اصلي از انگلستان بيايد و صحنه ها را عوض کند و در واقع همه چيز با دليل و منطق بود و بسيار به کارشان احترام مي گذاشتند، مسائلي که در سينماي آن زمان ايران اصلا مطرح نبود. "کاروا ن ها" آخرين فيلمي بود که قبل از انقلاب بازي کردم.
من در فيلم "صحراي تاتارها" هم که محصول مشترکي با ايران بود نيز بازي کرده بودم در واقع آقايي فرانسوي مصاحبه اي با من راجع به تئاتر داشت و بعد من را به کارگردان اين فيلم معرفي کرده بود.
در "صحراي تاتارها" با ماکس ماکسيدوف که يکي از بازيگران تواناي جهان بود، همبازي بودم که آدم بسيار باشعور و بامعلومات بود و حتي ادبيات ايران را خوانده بود و تاريخ ايران را خيلي خوب مي دانست به خصوص معماري ايران را، از او هم چيزهاي زيادي ياد گرفتم "صحراي تاتارها" در ايران اکران شد.


 علا قه کريستين بوبن به مولوي
 دلم مي خواهد براي شما چاي بريزم آقاي مولا نا 
نويسنده : حسن گوهرپور

«کريستين بوبن» نامي است که اين روزها بر سر هر کتابي مي آيد خيلي زود مشتري هاي کتاب خوان آن را خريداري مي کنند. ايراني ها امروز «بوبن» را خيلي خوب مي شناسند، آن هايي که با ادبيات  کلا سيک ايراني آشنايي دارند، به خوبي واقفند که امثال «بوبن» چقدر از ادب پارسي خوشه چيني کرده اند و آناني که ادب کهن ايران را نمي شناسند از تاثيرات رقيق شده آن در آثاري همچون آثار «بوبن» در مي يابند که تنه کهن ادب پارسي درختي تناور دارد و به راستي اين قدر تعليم دهنده است که بر جغرافياي خارج از مرز هاي ايراني نيز تاثير مي گذارد. نوشتار زير به بهانه فروش آثار «بوبن» در ايران است که البته از تقارن و تاثير آن با سال مولا نا که از طرف يونسکو نام گذاري شده نمي توان گذشت.  
اکثر آدم ها به همان آساني که کتابي را در يک اسباب کشي ازدست مي دهند، روح شان را هنگام ورود به دنيا از کف فرو مي نهند. جهان از نژاد جديدي پر شده که همزمان تحصيل کرده و بي سواد است اينان بر رايانه تسلط دارند، اما چيزي از «روح» نمي فهمند و حتي از خاطر برده اند که واژه  مذکور در گذشته چه معنايي داشته است، اين موجودات هنگامي که علي رغم همه دانايي شان با مساله اي از زندگي روياروي مي شوند - مثلا  عزا يا جدايي - ناتوان تر از نوزادان به نظر مي رسند.
اين چند سطر از کتاب «رستاخيز» کريستين بوبن انتخاب شده است نويسنده اي که پيش از آن که سبک و سياق نوشتاري اش به لحاظ ادبي مورد توجه باشد، گزين گويه هاي مکتوبش جلب نظر مي کند. از اين نويسنده چند سالي است که در ايران کتاب هاي متعددي ترجمه و منتشر شده و اتفاقا مورد توجه مخاطبان زيادي هم قرار گرفته است. در اين بين نکته اي که انگشت نشانه ذهن به آن اشاره مي کند اين است که چرا مخاطبان چنين آثاري از گوهره  ايجاد کننده اين آثار غافل اند يا دست کم توجه در خوري ندارند. کريستين بوبن به اقرار خودش در کتاب «نورجهان» مولا نا جلا ل الدين بلخي را «شاعر شاعران» مي نامد و اين در حاليست که مخاطبان ايراني آثار «بوبن» نثر او را «شاعرانه» مي خوانند، در اين بين دو نکته شايان توجه است، نخست اين که ترجمه هاي هميشگي آثار شرقي به ويژه مکتوبات  ايران وهند و تحقيقات شرق شناسان تاثير به سزايي در نويسندگان، شاعران و به طور عمومي هنرمندان مغرب زمين داشته است و دوم اين که ما به عنوان پرورش يافتگان اين فرهنگ و تمدن به نسبت توجه غرب از آن غافليم و رقيق شده آن را در شکل هاي کنسرو شده بيشتر مي پسنديم و مي خوانيم، مانند اتفاقي که مثلا  براي «بوبن» يا «پائولوکوئيلو» افتاده است. در ادب نظم و نثر فارسي از ديرباز تاکنون وجوهي به کرات مورد توجه واقع شده است، مشخصه هايي که نه به عنوان اتفاقات سطحي در اثر مکتوب، بلکه به عنوان بن مايه ودست مايه اصلي آثار مطرح بوده است.
از آن جمله مي توان به تعليمي بودن ادب پارسي اشاره کرد و هم چنين گزين گويه هايي که نه تنها در ادب نثر بلکه در شعر نيز بازتاب داشته است.
يکي از ويژگي هاي ضرب المثل ها و ابيات غزل ها اين است که مشابهت هاي اخلا قي و اجتماعي با هم دارند و مردم ايران زمين به اين نکات در زندگي روزمره شان توجه زيادي دارند. همين نوع و سياق در نثر هم سايه دوانده است، کليله و دمنه، قابوسنامه و سياستنامه، تاريخ بيهقي و بلعمي، تذکره الا وليا، مقالا ت شمس، فيه مافيه، المعات، رساله قشيريه، مقامات حميدي، اسرار التوحيد، مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري و بسياري متون ديگر که البته در شيوه نگارش و نوع رويکرد به مفاهيم اخلا قي و زمان با يکديگر متفاوتند اما همه از يک در سخن مي گويند. حال ترجمه بخشي از اين آثار يا برگردان بن مايه انديشه اي اين آثار به غرب اين فرصت را به آن ها داده است که نه تنها از تکنولوژي و فلسفه براي ما کرکري خواني کنند بلکه از ابزاري که در حوزه ادب و انديشه در اختيارشان گذاشته ايم نيز حداکثر استفاده را کرده و رقيق شده اي از آن را تحويل مخاطبان ما دهند.
اين نکات و بيان آن هابه طور قطع به معناي بايکوت کردن يک نويسنده و شاعر نيست ودر اصل توانمندي آنان نيز خللي وارد نمي شود اما خواننده را به اين امر واقف مي سازد که در مواجهه با هر متني به منشا داده هاي اطلا عاتي آن نيز توجه کند، در واقع رسيدن به درک اين مساله که رابطه بينامتني بين آثار، مهم است و يک مخاطب حرفه اي شايسته است اين رابطه بينامتني را اضافه بر ويژگي هاي هر متن، دريابد خواننده را به سطحي از دانايي و وارستگي انديشه مي رساند که در آن رابطه علت و معلولي عناصر و بن مايه هاي فکري بيش از هر مشخصه ديگر مهم است.
«کريستين بوبن» از بن مايه هاي شرقي در آثارش بهره گرفته است. اين بن مايه ها در رفتار او با کلا م مکتوبش آن چنان جلوه گر است که مخاطب حرفه اي به راحتي مي تواند برگردان برخي از  اشعار ايراني يا نکات اخلا قي نثر ادبي را در آن رديابي کند. البته اين به معناي گرته برداري مستقيم نيست، چرا که او به آن روايت يا شخصيت هايي نيز  ويژگي هايي اضافه مي کند. و بين متونش با متوني چون «مائده هاي زميني» آندره ژيد فاصله هايي را ايجاد مي کند، اما موتيف هاي اصلي همان هايي هستند که در ادبيات ايران جزو اصلي ترين دستاويزهاي نويسندگان، شاعران و انديشمندانند. به اين سطرها از کتاب «فراتر از بودن» توجه کنيد:
«براي آن که کمي، حتي اگر شده کمي زندگي کرد، دو تولد لا زم است، تولد جسم و سپس تولد روح، هر دو تولد مانند کنده شدن هستند، تولد اول بدن را به اين دنيا مي افکند و تولد دوم روح را به آسمان مي فرستد» .
اين مفاهيم که در نگاه کريستين بوبن به هستي وجود دارد، نگاهي است که ادب پارسي به عنوان مساله اي اساسي هميشه مطرح بوده است. «تولد روح» همان وارستگي و توجه نکردن به جيفه دنياست، که اگر انسان به درستي راهش را يافته باشد، روحش متکامل مي شود و پله هاي رسيدن به خدا را طي مي کند تا به نيازش پاسخ گويد. اين ديدگاه اصولا  شرقي است، اگرچه در غرب نيز «تکامل روح» وجود دارد، اما اين نقطه نظر خاستگاه عميق شرقي دارد و «بوبن» به درستي اين خاستگاه را دريافته و موتيفي از آن را در سراسر آثارش گسترانده است. او زماني که از غم و شادي نيز حرف مي زند باز هم کمي به سمت و سوي شرقي ها شرق مي آيد جايي که رسيدن به راستي را راهي پرفراز و نشيب و گاهي غم بار مي دانند و از همه مهم تر رنج و به راستي و حقيقت از راه رنج بردن را در مقابل شادي مي گذارد، اگرچه در شرق رنج بردن در نهايت به شادي وصف ناپذير «حقيقت» منجر مي شود:
در هر زندگي چيزي دهشتبار وجود دارد، در عمق هر زندگي چيزي دهشتبار، سنگين، سخت و گس وجود دارد. چيزي مانند يک رسوب، سرب، لکه، رسوب غم، سرب غم، لکه اي از غم، جز قديس ها وبعضي سگ ها همه ما کمابيش به بيماري غم مبتلا  هستيم، اين بيماري حتي در جشن هاي مان هم وجود دارد.
شادي کمياب ترين ماده در اين دنياست. شادي هيچ ارتباطي با سرخوشي، خوش بيني يا شور و شوق ندارد، شادي يک حس نيست، چرا که تمام احساس هاي ما محسوس هستند. شادي از درون سرچشمه نمي گيرد بلکه در بيرون پديدار مي شود. شادي چيزي است جاري، سبک چون هوا، در پرواز، يک هيچ. ما براي غم اعتباري بيشتر قائل هستيم تا براي شادي.
 براي غم که پيشينه اش، وزن اش و عمق اش را به رخ مي کشد. شادي هيچ پيشينه، وزن و عمقي ندارد، در دم متولد مي شود، در پرواز است، در لرزش آواي چکاوک، شادي پرارزش ترين و کم ارزش ترين ماده در دنيا است. تنها کودکان آن را مي بينند، کودکان، قديس ها و سگان ولگرد، و تو! تو شادي را در حين پروازش به دام مي اندازي (اين «تو» مي تواند خواننده متن باشد) و بعد در همان لحظه آزادش مي کني، کاري جز اين نمي توان با آن کرد و تو مي خندي، تو در برابر اين شکوهي که اهدا شده، در برابر شکوهي که دريافت شده، مي خندي با اين همه تو هم مانند همه با اين امر دهشتبار در زندگي ات با اين سايه پنهان بي نهايت سنگين، سخت و گس سروکار داري.
تو در زندگي ات براي غم هم مانند ساير مسائل جا باز مي کني، تو چنان با محبت در را به روي غم مي گشايي که غم خودش را، راه و رسم تيره اش را گم مي کند و ديگر قابل تشخيص نيست.
حظ و فيض هميشه با قيمتي گزاف به دست مي آيند. شادي بي نهايت تنها با شهامتي بي نهايت به دست مي آيد. من شهامت تو را در خنده ات مي شنيدم، عشقي چنان قوي که حتي زندگي هم نمي توانست آن را تيره کند».
از موتيف هاي ديگري که در نظر «بوبن» هميشه به عنوان فرايندي سيال مطرح بوده است «کودکي» است. «کودکي» در برخي آثار «بوبن» نه به عنوان مضموني کودکانه بلکه به عنوان فضايي که سلا مت روان و تحليل گر آنها را نشان مي دهد، آمده است.

رفيق اعلي

يکي از مهم ترين کتاب هاي «کريستين بوبن» کتاب «رفيق اعلي» است اين کتاب درباره زندگي قديسي به نام فرانچسکوست. «فرانچسکو» شخصيت شناخته شده اي در ادبيات اروپا دارد. فرانچسکو علي رغم به دنيا آمدن در خانواده اي مرفه به اين دستاوردهاي دنيايي پشت پا زد و به خدمت جذاميان رفت و در نهايت فرقه اي را به اين نام در اروپا پايه گذاري کرد. البته نبايد اين نکته را ناديده گرفت که فلسفه غرب در بررسي تاريخي خود جريان هاي بزرگ و تاثير گذاري داشته است. تاثير «اپيکو» از يک طرف که مسلک شادبودن و شادزيستن را ترويج مي داد و...  «رواقيون» که از طرف ديگر رنج کشيدن را برتر مي دانستند دو جريان مهم از جريان هايي است که در فلسفه غرب جريان دارد و «بوبن»با آشنايي خود از فلسفه توانسته بخشي از اين جريان را به نام «فرانچسکو» تمام کند.
اما نکته مهم در «رفيق اعلي» استحاله  روحي «فرانچسکو» است. او زماني که از طبقه «بورژاي» خودش جدا مي شود و به تمام آن عادت ها پشت پا مي زند، روحش را به سمت دريچه هاي تازه اي هدايت مي کند دريچه هايي که از آنها بادهاي دانايي به سمت انسان مي وزد. دغدغه  ديگري که «بوبن» دراين کتاب علاقمند است آن را مطرح کند، خلا»هايي است که روح و روان انسان مدرن درگير آن است. اگرچه به طور واضع اين خلا»ها را بر نمي شمارد، اما همين که به تنش ها و اضطراب هاي انسان هاي داستان اشاره مي کند، مي توان آنها را به تمام انسان ها تعميم داد.
کتاب «رفيق اعلي» در دوازده فصل به زندگي «فرانچسکو» قديس از دوران کودکي تا مرگ او مي پردازد. در اين اثر باز «بوبن» اندوه کودکي دارد، اندوهي که به تبع آن فکر مي کند، اگر کودک بوديم انديشمند بوديم و فيلسوف، چون کودکان، بزرگترين انديشمندان جهانند والبته سالمترين آنها. و حالا که از دوران کودکي فاصله گرفته ايم از انديشيدن درست  هم فاصله گرفته ايم. کتاب «رفيق اعلي» جايزه هاي زيادي به خود اختصاص داده است که از آنها مي توان به «جايزه بزرگ ادبيات کاتوليک» اشاره کرد.

رستاخيز

«رفتن به گورستان براي ديدار کسي که دوستش داشته ايد، تجربه عجيبي است با گردشي کاهلانه آغاز مي شود، آرام و روياگونه تا آن لحظه که ديگر گامي به جلو گذاشتن امکان ندارد و خود را مقابل سنگ گوري مي يابيم که همچون مانعي غيرقابل عبور است.
خويشتن را براي ديدار کسي حاضر کرده ايم، اما کسي نيست، هيچ کس، حتي هيچ چيز، مثل اين که جهان مسطح بوده است و ما از سر حواس پرتي به يکي از کناره هايش رسيده باشيم. من در برابر فرار پدرم چنان بودم که گويي مقابل ديواري قرار گرفته  باشم، در انتهاي يک بن بست»
اين جملات در رستاخيز از زبان انساني بيرون مي آيد که آمده پدرش را ببيند، پدري که ديگر نيست و حالا بايد با سنگ قبر او حرف بزند.
«رستاخيز» از بارقه هايي سخن به ميان مي آورد که ازديار غربت خبر دارند و خبر مي آورند.
انسان پر از دغدغه، با روايتي ساده و مستقيم به پيرامونش مي نگرد و جملاتي را بازگو مي کند که مخاطب را ياد متون گزين گويه شرقي مي اندازد، درجايي از کتاب وقتي افراد مختلف را وصف مي کند درباره خودش مي گويد: «خودخواهي فروتني ام آموخت. از شتابزدگان آرامش فرا گرفتم، از اشخاص نادرست، راستي آموختم و کساني که روحي ساده داشتند به من خواندن رازهاي جهان مرئي و نامرئي قلبشان را آموختند، به همان سادگي که نوزادي از چهره مادرش بسياري چيزها در مي يابد».
اين جملات اگرچه به پايه حکايات سعدي در گلستان به لحاظ اخلاقي بودن و به پاي سطرهاي ناب «فيه مافيه»، «مقالات شمس»، «اسرار توحيد» يا هر اثر عرفاني ايراني نمي رسد، اما همين که تاثير اين متون، به ويژه متوني که انديشه مولانا در آن نهفته است، در آنها مي توان ديد، جاي خرسندي است، چرا که اين مساله نشان مي دهد «بوبن» و نويسندگان امثال او فراوانند که از سرچشمه  بزرگ انديشه شرق مي نوشند و اقرار مي کنند که جهان شرق به ويژه جهان ادبيات شرقي و ايراني، سرچمشه اي است جوشان و غني که نمي توان دستاوردهاي آن را در جهان ناديده گرفت.

ابله محله

صبح  بخير. اسم من «آلبن» است، آگهي شما را خواندم، از آن خوشم آمد. من تا به حال در کتابفروشي کار نکرده ام اما در شغل سابقم با مردم زياد سر و کار داشتم. به آنها قابلمه مي فروختم، بنابراين به خوبي مي توانم کتاب هم بفروشم، کسي که بتواند کارهاي کوچک تر را انجام بدهد، در کارهاي بزرگتر هم موفق مي شود - يا بر عکس. نظر شما چيست؟ آدرسم را برايتان مي گذارم. خدانگهدار شما.
رمان «ابله محله» از زمان آلبن و ژه است و اين گونه  آغاز مي شود: «هنگامي که لبخند  بر لبان  «ژه» نشست، دو هزار و سيصد و چهل روز از مرگ او گذشته بود». اين فضايي که در رمان ترسيم مي شود فضايي پر از خلا » است، اما مخاطب در هيچ جاي اين نوشتار احساس گم گشتگي ندارد، مفاهيمي که از زبان «ژه» و «آلبن» مي شنويم، اگر چه مفاهيمي بلند و متعالي اند، اما براي مان غريبه نيستند. در اين اثر نيز «کريستين بوبن» موتيف اصلي تفکر مشرق زمين و به ويژه مولا نا را که به تحقيق يکي از بزرگ ترين تاثيرگذاران بر او بوده به نمايش مي گذارد. دستاوردهاي تازه اين تفکر همان است که «ژه» نمي خواهد مانند انسان هاي پيراموني خود باشد. او مي خواهد کشف کند، بيافريند، زندگي تازه داشته باشد، زندگي اي که مثل زندگي ديگران پر از ماشين و خانه و زمين و وسايل خانه و آشپزخانه و طلا  و جواهرات نباشد.
او زيستن گران بهايش را به ارزاني چنين کالا هايي نمي دهد.
در مقدمه، مترجم کتاب «ابله محله» مي نويسد: «ژه» در «ابله محله» زندگي روستازاده اي است که نه در کودکي و نه در جواني،  همانند ديگرانسان هاي نسل خودش نمي انديشد. ديدگاه او چنان متمايز ، تخيلا ت اش آنقدر متفاوت و رفتارش تا آن اندازه شگفت انگيز ند که پدر و مادر و اطرافيان، وي را ديوانه يا احمق مي دانند. اما آيا در اين جنون، پرتوي از خردمندي يافت نمي شود؟
آيا «آلبن» بينشي  صحيح تر و شفاف تر از ديگران  ندارد؟ بي شک اين پرسش ها ياد «ابله»- اثر داستايوسکي- را در اذهان بيدار مي سازد.

کتاب بيهوده

«بوبن»  از شاعران و نويسندگان هم حرف زده است. او در کتاب بيهوده از کافکا، فردينان رامور، ساموئل بکت، پونژ، آپولينر، گوستا و کلودل نمونه هايي مي آورد و به انديشه آنها مي پردازد. اما  او در تلا ش است با بهانه قراردادن اين نام ها به «انديشيدن» شاعران و نويسندگان بپردازد، او پيوسته از نقاطي نمونه مي آورد که در ظاهر با هم متفاوتند. جايگاه فکري شاعران و نويسندگاني که نام برديم، قطع و تعيين بايکديگر متفاوت است، اما، با نازک  خيالي «بوبن» اشتراکات اين نام ها در کنار  هم آورده شده است. «بوبن» «مو» را نمي بيند، بلکه پيچش هاي «مو» را مي بيند، مثالي که در ادب پارسي زبان زداست که «توموبيني و مجنون پيچش مو». در اين کتاب فراز و نشيب هاي انديشه به سطحي مسطح تبديل مي شود که اين سطح مي تواند آينده انديشه و نقاط طلا يي آن را نشان دهد.
«بوبن» اين نقاط طلا يي را در مسير انديشه نويسندگان و شاعران دريافته و آن را بيان مي کند و اين جاست که مشترکات شکل تازه اي به خود مي گيرند و آن گونه نموده مي شوند که ما تاکنون نديده ايم يا توجه نکرده ايم. «بوبن» در جايي از اين کتاب از کمک به ستمديدگان و درماندگان حرف مي زند و به عقيده «بکت» ادبيات را داراي رسالتي نجات دهنده توصيف مي کند و جايي ديگر  ادبيات را در حد يک سرگرمي و لا لا يي براي کودکان تغيير جايگاه مي دهد.

نور جهان

در اين اثر است که «کريستين بوبن» از تاثير مولا نا بر خود سخن مي گويد و مولا نا را «شاعر شاعران» مي خواند، در اين کتاب که عرفان به کندوي زنبور تشبيه شده و زنبورها افرادي هستند که در اين فضا مي چرخند و شهدهايي را که در خود جمع کرده اند در آن جا جمع و نگهداري مي کنند، مولا نا را به سان زنبوري مي پندارد که بر گل هاي زيادي سرزده و از شهد آنها درون خود آغشته ساخته و حال بوي همه آن گل ها در مشام اوست. جالب اين جاست که به دليل تاثير مولا نا در غرب مثنوي معنوي و غزليات شمس چندين سال پياپي جزو پرفروش ترين آثار ادبي خارجي در اروپا و آمريکا بوده است و «بوبن» يکي از تاثيرگرفتگان اين اثر عظيم است. در اين بين «بوبن» مولا نا را شاعري(زنبوري) مي داند که ديگر شاعران را در نور خود خاموش و بي فروغ کرده است و اين نشان از عنايت  بوبن به ادب مشرق زمين به ويژه ايران است.
«نور جهان» مصاحبه  طولا ني «ليدي داناس» با «کريستين بوبن» است. در اين کتاب که به هفت فصل تقسيم بندي شده، ديدگاه هاي مختلف «بوبن» مورد بررسي قرار گرفته است و از آنجا که «بوبن» خيلي عميق و تاثيرگذار و البته دوستانه حرف مي زند اين کتاب سرشار از نکته ها و مطلب هاست. در  اين اثر که «داناس» پرسش هايش را از آن حذف کرده ابتدا «بوبن» به دغدغه هاي روحي اش مي پردازد و سپس از شاعران و نويسندگان مورد علا قه اش سخن به ميان مي آورد. «بوبن» که انديشه اي فلسفي نيز دارد در اين کتاب سعي مي کند فضاهاي تازه اي را براي مخاطب ترسيم کند، فضاهايي که اگر پاسخ به مخاطب نمي دهد، پرسش هايي اساسي و کليدي براي او مطرح کند و او را به سمت و سوي دانايي هدايت کند. «بوبن» همان طور که در اين کتاب «بودلر» را نکوهش مي کند داستايوفسکي روسي را که نماد رئاليست است، مي ستايد و کتاب «ابله» او را بسيار گرامي مي دارد.

فراتر از بودن

«واقعه مرگ تو، تمام مرا از هم پاشيد، تمام وجود جز قلب مرا. قلبي که تو ساختي، قلبي که تو هنوز مي سازي، قلبي که تو هنوز با دست هاي گم گشته ات شکل مي دهي، با صداي گم گشته ات آرام مي کني، با خنده گم گشته ات روشن مي سازي. دوستت دارم: چيزي جز اين جمله نمي توانم بنويسم، چيزي جز اين جمله براي نوشتن نمي يابم، تو نوشتن آن را به من آموختي، توصيح بيان کردن را به من آموختي، صحيح بيان کردنش را، با تامل بسيار، هر کلمه جداگانه، به درازاي چندين قرن، با کندي همان دوست داشتني که خاص تو بود.»
«فراتر از بودن» شبيه واگويه هاي شخصي کسي است که براي معشوقه اش مي نويسد، يا براي انساني که درجايي دور و روزگاري دور با او زيسته يا مي خواهد بزيد. در اين ميان «بوبن» همچون ساير آثارش سعي مي کند نگاه فلسفي ساده و بي پيرايش اش را در اثر به جريان بيندازد. او از زندگي فردي و دروني انساني حرف مي زند که به جهان سطحي نگاه نمي کند. او به عمق پديده ها مي نگرد، پديده هايي که زندگي انسان را تحت الشعاع قرار مي دهند.
در پايان اثر متوجه مي شوي که تمام اين واگويه ها براي «ژيلسن» است انساني که ديگر نيست. «بسيار خوب ژيلسن، بسيار خوب، من همچنان اين زندگي را که تو ديگر در آن نيستي، پاس خواهم داشت، همچنان آن را دوست خواهم داشت، هر روز بيش از پيش آن را دوست دارم و با چنين عشقي بايد آواز سر داد».

موتسارت در باران

«براي آنکه از اين دنيا جدا شوم، کافي است توجه ام را به چيزي جلب کنم که طنين مي اندازد: به حقيقت، به صداي باران روي سقف ماشين، به کلمه هاي عاشقانه يا به پيانوي موتسارت».
در «موتسارت و باران» حکايت «سفيد و سبک» کودکي را مي خوانيم که از زمان تولدش روايت مي کند. او مي گويد اولين برخوردش با زندگي سفيد و سبک بوده است. بعد از زندگي و رنج مي نويسد، اين رنج همان رنجي است که در عرفان شرق سالک بايد آن را در جان خود بپروراند. «زندگي رنج به همراه دارد، زندگي به اندازه رنج، کودکي به همراه دارد، رنج و کودکي در حقيقت يکي هستند، روح کودکي براي دنيا تحمل ناپذير است، دنيا کودکي را رها مي کند تا دنيا بماند، آنچه رها مي شود هيچ وقت نمي ميرد، بلکه سرگردان، بي آنکه لحظه اي آرام گيرد، به راه خود ادامه مي دهد، درد آن را همراهي مي کند.» «موتسارت و باران» ادامه همان تک گويي «فراتر از بودن» است، دغدغه اي از همان جنس و از همان لحن.

بوبن و جهان پيراموني

فلاسفه هميشه در پي تبيين و توضيح جهان پيرامون بوده اند، آنها هميشه در تلاش بوده اند جهان را در سه ساحت فرد، اجتماع و کيهان بررسي کنند و تمام عناصر هستي را در آن بگنجانند، برخي از فلاسفه که در دستگاه هاي فلسفي شان جايگاه غامض نويسي را هيچ گاه ترک نکردند چندان نتوانستند به مردم خردمند در حوزه هاي مياني جامعه نفوذ کنند، اگرچه در بين خواص به درستي و دقت زبانزد و شهره شدند، اما عده اي از فلاسفه به قدري در نگارش مستقيم بودند که تقريبا از بيان نوشتاري آنها مي شد مقصود آنان را دريافت.
در چنين شرايطي رمان نويسان و شاعران توانستند مفاهيم فلسفي را پس از رنگ و بوي عمومي و مردمي به آن دادن، وارد جامعه کنند و به اقشار مردم جامعه بياموزند که رمان خواندن يعني مدرن بودن، از همين رهيافت به مردم آموختند چگونه مي توان به سادگي فلسفه خواند و انديشيدن آموخت. «بوبن» نويسنده نامدار فرانسوي که در رشته فلسفه تحصيل کرده بود اين گونه دانايي و دانستن را در نوشته هايش به مخاطب انتقال داد.


 گفت وگو با رويا تيموريان
 به دنبال نقش هاي متفاوت هستم 
نويسنده : م. حضرتي

رويا تيموريان متولد  1338 است. او ليسانس بازيگري و کارگرداني خود را از دانشگاه هنر  گرفت. در فيلم هايي همچون در حسرت ديدار، محرم مرد باراني، تيک، قارچ سمي، زندان زنان، دفتري از آسمان وکافه ستاره بازي کرده است. او در شب دهم کار حسن فتحي که ايام ماه محرم سال هاي پيش پخش شد خوش درخشيد. تيموريان اين روزها براي بار دوم کاري تاريخي را با حسن فتحي انجام داده است. "مدار صفردرجه"سريالي است که با استقبال بيننده هم روبروشده است. به اين بهانه با او گفت وگويي انجام داده ايم که از نظر مي گذرانيد.
اين روزها مشغول چه کاري هستيد ؟
به بازي در فيلم تلويزيوني "تنهايي" براي شبکه چهار سيما به کارگرداني حجت قاسم زاده اصل مشغولم  که موضوع اين فيلم خاص و درباره مرگ است.
در کنار چه کساني ظاهر شديد؟
شهاب حسيني، لاله اسکندري، مجيد مظفري، فرشته سرابندي، آفرين چيت ساز و... هم بازي مي کنند.
چه فيلم هايي را درحال پخش يا اکران داريد ؟
قرار بود که سنتوري اکران شود اما به دلايل نامعلومي اين فيلم ممنوع شده است. اما در سريال مدار صفر درجه به کارگرداني حسن فتحي ايفاي نقش مي کنم.
 اين دومين همکاريتان با حسن فتحي است؟
بله پيش از اين در سريال " شب دهم " که آن هم تاريخي بود با ايشان همکاري داشتم.
چه اتفاقي افتاد که سريال شب دهم با مضمون مذهبي به شدت بيننده را جذب کرد؟
چون در هر دوره اي يک نقطه عطفي در تلويزيون اتفاق مي افتد و ديگر موقع آن بود که اين اتفاق بيفتد من احترام خاصي براي آقاي فتحي قائلم، به پشتوانه اطلاعاتش مخصوصا در مورد تاريخمان.  موقعي که متن را خواندم و به آقاي فتحي جواب بله دادم ديدم اين کار تمام خواسته هاي تماشاچي را بر آورده مي کند  چون همه نوع سليقه اي را با خودش همراه مي کند به اضافه اين که از انتخاب هاي خوب فتحي بوده است. فکر مي کنم مجموعه اي که خيلي انتخاب هاي صحيحي بود و بازيگران چيده شده بودند و آقاي فتحي با درايتي که داشت خيلي خوب مي دانست که دارد چه کار مي کند.
در اين سريال"مدارصفردرجه"  دوبله روي صدايتان بود؟
البته  من به همراه مسعود رايگان، شهاب حسيني، آتنه فقيه نصيري به جاي خودمان صحبت مي کنيم.
از سريال مدار صفر درجه بگوييد؟
در زمان جنگ جهاني دوم رخ مي دهد. دکتر پارسا با بازي مسعود رايگان در کنار همسرش و دو فرزند خود با بازي "شهاب حسيني" و "آتنه فقيه نصيري" در بين سالهاي 1318 و 1328 در ايران زندگي مي کند و در اين ميان روابط اين خانواده و حوادث مهم تاريخي (معاصر) ايران همچون سقوط رضاشاه و ماجراهاي شهريور 1320 حمله متفقين به ايران درهم مي آميزد و ماجراهاي مختلف اين سريال را شکل مي دهد.
يک بازيگر چطور از کليشه شدن بايد جلوگيري کند ؟
همه بازيگرها دوست دارند نقش هاي متفاوت را تجربه کنند. البته اين اشتباه فيلم سازهاست که فکر مي کنند بازيگر فقط در يک چارچوب مي تواند خوب بازي کند. هم کارگردان نخواسته انرژي بيشتري بگذارد و هم اغلب بازيگرها چنين پيشنهادهايي را رد مي کنند. پس از زندان زنان کلي نقش مشابه به من پيشنهاد شد اما نپذيرفتم. در سريال ريحانه نقش جواني آن زن را طوري بازي کردم که زني ساده و دوست داشتني باشد اما همان هم با ملوک کافه ستاره خيلي فرق دارد سعي مي کنم نقش هايي که قبول مي کنم کاملا باهم متفاوت باشد.
چون شما در عرصه تئاتر حضور پررنگي داريد، مشکلات عرصه تئاتر چيست ؟
بارها گفتيم تا زماني که دولت و دستگاه هاي دولتي به شکل مستقيم به بخش هاي فرهنگي بخصوص حوزه تئاتر رسيدگي نکنند، اين مشکلات به قوت خود باقي خواهند ماند. ما حتي براي اجراي يک تئاتر کوچک با بازيگران محدود با مشکلاتي مواجه هستيم که غيرقابل تصور است. بسياري از تجهيزات و امکانات موجود در مجموعه تئاتر شهر که اصلي ترين مکان کار تئاتريها است بسيار ضعيف و مربوط به سي سال پيش است ديگر چه انتظاري مي توان داشت. امکانات ضعيف، تجهيزات کهنه و فرسوده، بودجه هاي ناچيز و مشکلات مالي و... همه و همه بر کيفيت کار تئاتري ها اثرات منفي مي گذارد. به اعتقاد من تمام کساني که در تئاتر کشور چه در پشت صحنه و چه در جلوي صحنه کار مي کنند همگي نابغه اند چرا که با حداقل امکانات فعاليت مي کنند. تا وقتي دولت و دستگاه هاي دولتي از هنرمندان تئاتر، - از نظر تامين شرايط فني و امکانات و سالن ها-  حمايت اقتصادي جدي به عمل نياورد نبايد توقع کيفيت کار بالا را داشت.
حالا  که سنتوري پخش نمي شود، آيا به موفقيت "گوشوار"ه فيلمي که قطعا اکران خواهد شد اميدواريد؟
چون فيلم هنوز اکران نشده است نمي توانم حرفي بزنم.  ولي تا اين حد بگويم که تجربه جديدي در يک نقش ديگري است.خيلي دوستان و همکاران که اين فيلم را ديده اند به من گفتند که من باور نمي کردم که اين شما هستيد و مردم هم بايد قبول بکنند که براي هر بازيگري شايد اتفاق بيفتد که به شکل هاي مختلف ديده بشود و اين بخشي از مسووليت يک بازيگر است.
درحال حاضر ازموقعيت تان در عرصه بازيگري راضي هستيد ؟
من 10 سال است که وارد سينما شده ام و پيشينه من بيشتر در تئاتر است و اين که در سينما موفق هستم يا خير اين را جامعه سينما و مردم تعيين مي کنند من سعي کردم که درست قدم بردارم و سعي مي کنم بيشتر به خودم نگاه انتقادي داشته باشم تا بخواهم به خودم بها بدهم.
لذت بخش ترين تئاتري  که اجرا کرديد چه بود ؟
عروسي خون تئاتري بود که دردونوبت درسال 78 اجراداشتيم که واقعا يک کار لذت بخشي برايم بود.


 آلن دلون مرد تنهاي هاليوود 
نويسنده : ديبا اميني

درباره برخي از نام ها به سادگي نمي توان مطلبي نوشت آن هم شخصيت هايي که از اسطوره هاي تاريخ سينما هستند.
شخصيت هايي که خاطره همه کساني هستند که بدون هيچ واسطه اي سينما را دوست دارند و خودشان را به جاي شخصيت هاي فيلم مي گذارند.
يکي از اين نام ها، آلن دلون است. مرد خوش سيماي سينماي فرانسه در همه اين سال ها، شمايلي ماندگار بوده است.
او در سال هايي بازيگر شد که ستاره هاي ديگري در اوج بودند. «ژان گابن» محبوب بود، «ژان پل بلموندو» را مردم دوست داشتند و «ايو مونتان» طرفداران زيادي داشت. اما با آمدن آلن دلون، همه معادلات به هم ريخت.
آلن دلون در 8 نوامبر سال 1935 در شهر کوچکي در حوالي پاريس به دنيا آمد. نام پدرش فابيان و مادرش اديت بود. آنها زماني که آلن 4 سال بيشتر سن نداشت از هم جدا شدند و به ناچار سرپرستي اش به خانواده ديگري واگذار شد. او در خانه اي رشد کرد که روبه روي يک زندان بود آلن با بچه هاي نگهبان زندان هم بازي بود. هنگامي که پس از چند سال پدر و مادر خوانده اش بر اثر حادثه اي کشته شدند وي دوباره تحت سرپرستي مادرش که با يک قصاب محلي ازدواج کرده بود قرار گرفت. او در دوران کودکي به دوچرخه سواري فوتبال و رفتن به سينما علاقه وافري داشت. او دوران تحصيلي خود را در مدارس کاتوليک گذراند و از آنجا که پسر پرشروشوري بود بيشتر از ده بار از مدرسه اخراج شد و در 15 سالگي به کلي درس و تحصيل را ترک کرد. پس به ناچار ناپدري اش او را به مغازه قصابي برد تا اين حرفه را به او بياموزد اما آلن هيچ علاقه اي به اين حرفه نداشت و در سن 17 سالگي خانه را ترک کرد و به ارتش پيوست.
وي در ارتش در يگان تفنگداران به عنوان چتر باز به خدمت ادامه  داد و در سال 1954 در جنگ هند و چين حضور داشت. او دوران خدمت خود را در ارتش با اشتياق ادامه داد  و در مورد خاطراتش در آن زمان مي گويد: در آنجا دوستاني پيدا کردم کساني که با آنها حرف مي زدم و به حرفهايم گوش مي دادند.
آلن در 1956 از خدمت ترخيص شد و به عنوان باربر و سپس نيز به عنوان پيش خدمت در کافه هاي مختلف پاريس به کار پرداخت. او درآمد ثابتي نداشت و مستقل از خانواده اش زندگي مي کرد. طي همين مدت با بسياري از بازيگران که در کافه هاي محل کارش رفت وآمد داشتند، آشنا شد يکي از بازيگران ژان کلود بريالي بود.
آنهايي که درباره او زندگي تحقيق کردند مي گويند که او با دنياي زيرزميني جنايتکاران در ارتباط بوده و مدتي هم با آنها زندگي مي کرد. اين دو دوست در سال 1957 تصميم گرفتند با هم به جشنواره فيلم کن بروند. اين تصميم زندگي آلن را براي هميشه تغيير داد.
آلن که يک آدم معمولي بود و هيچ گونه تجربه بازيگري نداشت آن شب هم با يک دست لباس کرايه اي به جشنواره رفته بود اما پيش از بازگشت از جشنواره به يک سوپر استار تبديل شده بود.
ستاره بي بديل سينماي دهه شصت فرانسه، بازيگري را يک دفعه شروع کرد. درسش را نخواند، سر کلاسي حاضر نشد و پيش کسي مشق نياموخت. زيبايي اش را به رخ کشيد و معصوميتي را که در چهره داشت به همه نشان داد. ظاهرش آن قدر مرتب بود که هر تماشاگري را به تحسين وامي داشت.
چهره فوق العاده جذاب او در آن مجلس کاملا سرآمد همگان بود و در آنجا بود که کارگردانان مختلف به سراغ او آمدند و پيشنهادهايي به او دادند. او اغلب در نقش آدم دزد يا آدم کش اجير شده بازي مي کرد.
آلن اولين بازي اش را در سال 1957 با فيلم «وقتي زن دخالت مي کند» شروع کرد و در سال هاي 58 و 59 فيلم  هاي «کريستيان» و  «زن ها طاقت ندارند» را کار کرد.
او در طول پنج سال در فيلم هاي «زير آفتاب سوزان، روکو و برادرانش/ 1960»، «شادي هاي زندگي،کسوف/ 1961»، «شيطان و ده فرمان/ 1962»، «يوزپلنگ، نغمه هاي زير زميني،لاله سياه/ 1963»، «قفس عشق، عصيانگر، رولز رويس زرد / 1964»، «زماني که دزد بودم/ 1965» نقش آفريني کرد.
در سال 1966 با فيلم هاي «آيا پاريس مي سوزد؟، تگزاس در آنسوي رودخانه، فرمان گمشده» به روي صحنه رفت.
در سال 1967 در فيلم هاي «حادثه جويان، سامورايي، چاکر شيطان صفتان» بازي کرد.
فيلم سامورايي، ساخته درخشان «ژان پي يرملويل» است. در آغاز اين فيلم جمله اي است با اين مضمون که شايد تنهايي سامورايي را کسي جز ببر جنگل نداشته باشد.اين توصيف خوبي است براي شناخت آلن دلون در اين سال ها.
دلون صدايي يکه داشت،  صدايي گرفته و همين بهانه اي بود براي اينکه دلون دوبله شده را  دوست نداشته باشند اما در ايران دوبله صداي آلن را با صداي خسرو خسروشاهي مي شناسيم. مردي که سي و يک بار به جاي دلون حرف زد و موقعي که او به ايران آمد و نسخه دوبله سامورايي را ديد، گفت که کاش خسروشاهي همه زبان ها را بلد بود و به همه زبان ها به جاي من حرف مي زد.
او تا سال 1970 در فيلم هاي «داستان هاي شگف انگيز، دختري با موتورسيکلت، خداحافظ عشق من/ 1968»، «استخر، جف، دسته سيسيلي ها / 1969» بازي کرده است.
اولين نامزد آلن «رومي اشنايدر» بازيگر معروف بود اما قبل از آنکه ازدواج کنند از هم جدا شدند.
آلن دلون سپس در سال 1964 با «ناتالي کانوواس» ازدواج کرد و از او صاحب يک پسر به نام «آنتوني» شد اما در سال 1969 اين دو نيز از هم جدا شدند.
اما در سال 1968 يک حاثه مهم در زندگي آلن دلون، به وقوع پيوست و آن پيدا شدن جسد «استفن مارکوويچ» در گاراژ خانه وي بود. شايعات حاکي از آن بود که آلن وي را به دليل علاقه به ناتالي کشته، به هر حال هيچ گاه زاويه تاريک آن قتل روشن نشد و آلن هم تبرئه شد.
آنتوني پسر آلن در حال حاضر بازيگر سينماست، اما هنوز نتوانسته مانند پدرش معروف شود. البته او تا حدي شبيه پدرش است اما مانند او جذابيت ندارد، خود دلون هم مي گويد : پسرم با من متفاوت است.
در دهه 1970 علاوه بر بازيگري، دومين کمپاني توليد فيلم خود را تاسيس کرد و به جمع آوري ثروت پرداخت. وي ديگر يکي از ثروتمندان جهان بود و فيلم هايي که تهيه مي کرد آرم AD را داشتند.
او سپس يک شرکت هواپيمايي تاسيس کرد و بخشي از ثروت خود را در زمينه مورد علاقه اش، يعني جمعآوري آثار هنري و پرورش اسب هاي  مسابقه سرمايه گذاري کرد. گنجينه شخصي او کم نظير است و صاحب عتيقه هايي است که بسياري از آنها در موزه ها به تماشا گذاشته شده است.
او در سال 1970 در فيلم هاي «بورسالينو» و «دايره سرخ» بازي کرد. در سال 1971 فيلم هاي «مدلي»، «سنج ها آهسته تر»، «بيوه کودرک» و «آفتاب سرخ» را کار کرد. در سال 1972 در «قتل تروتسکي» و «پليس» ايفاي نقش کرد.
فيلم هاي «عقرب»، «معالجه با شوک»، «اولين شب آرامش» و «يک زمان - يک پليس» را در سال 1973 و «اسلحه بزرگ»، «دو مرد در شهر»، «سيلي»، «کريزي»، «سينه هاي يخ زده» را در سال 1974 کار کرد.
 اسلحه بزرگ فيلمي جمع و جور و خوب درباره آدم کشي است که براي مايا کار مي کند و کم کم تصميم مي گيرد که خودش را بازنشسته کند.وقتي تصميمش را با يکي از روسا درميان مي گذارد و مردان مافيا مي دانند که او سر از رازهاي زيادي درآورده راهي جز کشتن او نمي يابند. اما به جاي او همسر و پسرش با بمبي که در اتومبيلش کار گذاشته شده کشته مي شوند و حالا او چاره اي جز انتقام برايش باقي نمي ماند.
او در سال 1975 براي فيلم هاي «انبارهاي سوخت شده»، «نسل ارباب ها»، «بورسالينو و شرکا»، «زورو»، «کولي»، «داستان پليس»  و در سال 1976 «آقاي کلاين»، «مانند بومرنگ» و در سال 1977 «مرد شتابزده»، «آرماگدون»، «مرگ يک فاسد»، «دوباره بچه ها نگاه مي کنند»  و «گانگستر» جلوي دوربين رفت.
فيلم «گانگستر» ساخته «ژاک دراي» است که آلن دلون رئيس يک گروه چهار نفره تبهکاري است که دست به سرقت هاي متعددي مي زنند، اما ...
اين فيلم در کارنامه دلون آن قدرها صاحب اهميت نيست، چون آن دلون هميشگي در آن ديده نمي شود.
او در سال 1978 فيلم «پزشک» و «دايره خونين» را کار کرد.
آلن در «دايره خونين» نقش وکيلي با نام «گوستاوماشار» را بازي مي کند که براي کمک کردن به دوستي که سياستمدار فاسدي را براي سرپوش گذاشتن بر بعضي حقايق به قتل رسانده خود را درگير مي کند ولي ناگهان خود را در ميان توطئه اي که توسط سياستمداران فاسد طراحي شده مي بيند.
او در دهه 1980 به سوئيس نقل مکان کرد و گفت که زندگي در حکومت سوسيالستي فرانسه را دوست ندارد.
او «سه مرد براي قتل» را در سال  1980، «به دنبال يک پليس» 1981 و «ضارب» را در سال 1982 کار کرد.
آن در فيلم «ضارب» پس از 9 سال  از زندان آزاد مي شود (اتهام وي سرقت الماس هايي به ارزش 4ميليون فرانک و قتل يک جواهر فروش بوده است). او پيش همسرش مي رود اما در اين حين عده اي او را تعقيب مي کنند و قصد دارند پي ببرند که وي الماس ها را کجا مخفي کرده است.
در ضمن او کارگرداني فيلم «ضارب» و «به دنبال يک پليس» را خودش بر عهده دارد.
آلن فيلم هاي «مخفي گاه» «عشق سوآن» را در سال 1983، «داستان ما»، «اتاق هاي جداگانه» در سال 1984 و «تسخير ناپذير»، «قول پليس»، «کفش هاي ايتاليايي» را در سال 1985 جلوي دوربين برد.
آلن در فيلم «قول پليس» بخاطر تبرئه شدن قاتلين همسرش خدمت پليس را ترک و به اتفاق تنها دخترش در آفريقا زندگي مي کند. پس از ده سال دخترش در فرانسه بدست گروهي که قصد پاک سازي افراد ولگرد و اوباش را دارند، به قتل مي رسد. او براي يافتن قاتلين دخترش به فرانسه باز مي گردد.
او در سال 1986 در «گذرگاه»  در سال 1988 در «پليس خوابيده را بيدار نکنيد»  و در 1990 «موج نو»، «ماشين رقص» نقش آفريني کرد.
آلن دلون در سال 1990 در سن 56 سالگي با «رزالي وان بيرمن» که يک مدل آلماني بود ازدواج کرد و از او صاحب دختري به نام «آنوشکا» و پسري به نام «فابياني» شد.
او در سال 1992 «بازگشت کازانووا»، در سال 1994 «خرس بازيچه»  و در سال 1997 «روز و شب» 1997 را کار کرد.
آلن در سال 1998 در فيلم «نيمه شانس» در کنار «ژان پل بلوموندو» بازي کرد و سپس اعلام بازنشستگي کرد و گفت: من در اکثر فيلم هايي که بازي کرده ام يا دزد بوده ام يا پليس، اما جالب اين است که فرقي نمي کرده است که چه نقشي را بازي مي کردم، چون در همه فيلم ها تنها بوده ام. نمي دانم اما فکر مي کنم کارگردان ها و حتي تماشاگران هميشه دوست دارند مرا تنها ببينند.
بازي هاي آلن عمدتا درخشان بودند و نقش ها را هميشه از آن خودش مي کرد و تا جايي که توان داشت سعي خود را مي کرد تا بهترين باشد.


 لاله صبوري:
 موقعيت کار در سينما برايم پيش نيامده است 

گروه فرهنگ: لاله صبوري يکي از بازيگران طنز تلويزيون است که همه او را درسريال هاي کمدي در تلويزيون شناخته اند. او تا به حال درسينما فعاليت نداشته وشايد علتش را سخت گيري بيش از حد دراوايل کارش ميداند. در اولين بازي تلويزيوني اش چنان محبوب شد که غيبت چند روزهاش در اواسط پخش جنگ 77، برنامه را با افت محسوسي روبرو ساخت. اما هيچگاه نتوانست يک درصد از محبوبيتي را که در کنار مهران مديري به دست آورده بود بار ديگر به دست بياورد. او اين روزها سريال تلويزيوني من نه منم به کارگرداني رسام را از شبکه دو درحال پخش دارد. به اين بهانه با اوگفت وگويي کرده ايم که با هم ميخوانيم .
اين روزها به چه کاري مشغول هستيد؟
مشغول نوشتن فيلمنامه هستم که با موضوع طنز است .
کارگردان اين کار مشخص است ؟
خير با اينکه سفارش گرفتن اين کار زياد است اما ترجيح ميدهم پس از اتمام آن به کارگردانش فکر کنم.
قصد نداريد کارگرداني اين فيلمنامه را خودتان انجام دهيد؟
خير! درست است که تا به حال کارگرداني کردهام اما تا به حال کارگرداني فيلم نود دقيقهاي انجام ندادهام .
کارگرداني کدام کارها را داشتهايد؟
چند کار مستند به نام  معرفي آتشکده آذرگشتاسب براي يونسکو و دو معرفي کار تاريخي زواره و بيرجند بوده است. همچنين ماه رمضان دو سال پيش هر شب برنامه حوض فيروزه را کارگرداني کردم که رسول نجفيان و صديقه کيانفر و جوادعزتي درآن  بازي ميکردند. البته کار کودک هم زياد کردهام اما تجربه کارگرداني يک مجموعه کلي نداشتم. کارگرداني کردن به مهيا شدن شرايط بستگي دارد و معتقدم که اگر  آدمي کاري مي خواهد انجام دهد درست  و  به جا انجام دهد.
درمورد بازي در سريال بگوييد کاري را آماده پخش نداريد؟
بازي در سريال24 قسمتي"بزرگ مرد کوچک"  به کارگرداني رسام را دوماه پيش به پايان بردم که پائيز پخش مي شود و همچنين سريال "من نه منم " را بروي آنتن شبکه دو درحال پخش دارم .
کار سينمايي چطور ؟
نه کلا تا به حال کار سينمايي  انجام ندادم.
علت خاصي دارد ؟
من آن اوايل وسواس داشتم و به دنبال نقش هاي ويژه و خاص مي گشتم و سخت گيرانه عمل کردم وبه  نقش اول ها اهميت مي دادم و خيلي ايده آليستي به کار نگاه و فکر مي کردم. الان اگر هم پيشنهادهايي هست نقش هاي ويژه اي نيست  که خاص باشند.  فعلا کار تلويزيون است خيلي دوست دارم که کار سينمايي انجام دهم اما  موقعيت کار در سينما برايم پيش نيامده است.
نقش هاي ويژه اي که مي گوييد بايد داراي چه ويژگي باشد؟
الان بحث اين نيست که صرفا نقش اول باشد، نقشي  ويژه که جاي کار و چند بعدي باشد.
درسريال من نه منم هم نقشي که ايفا مي کنيد طنزاست ؟
موقعيت طنزآن کمرنگ بود،  اما نقش بيشتر جدي بود و کار يک ملودرام جدي محسوب مي شد، در کارهاي رسام لحظات جدي و طنز آميخته به هم است.
سريال من نه منم چطور پيش آمد؟
فيلمنامه سريال آماده بود،  حضور داريوش بابائيان و حسن پورشيرازي که پارتنر خوبي برايم بود باعث شد که دراين سريال حضور داشته باشم .
کار با رسام چطور بود؟
بسيار خوب  وعالي بود.
 درسريال "من نه منم " بازي نقش مقابل چقدر روي بازي شما تاثير گذار بود؟
با  حسن پورشيرازي  کل لحظه ها را خودمان خلق ميکرديم .
اززمان پخش سريال "من نه منم" راضي هستيد؟
استقبال مخاطبين ربطي به زمان پخش ندارد، اگر در سريال  جذابيت هاي کافي و قوي باشد  ديده  مي شود و پس از آن  مخاطب به دنبال ساعت و زمان آن  مي گردد واگر  يک قسمت ازسريال را ببيند براي آن سريال برنامه ريزي و زمانش را تنظيم مي کند. البته سريال " منم نه منم "  به آن قدرتي که فکر مي کردم درنيامد.
فکر مي کنيد سريال بعدي رسام که پاييز پخش مي شود به خوبي با استقبال مواجه شود ؟
خيلي سريال خوبي است اميدوارم اين طور باشد.
بعد تلويزيون از لحاظ مخاطبين  چقدراست ؟
خيلي زياد است! يکي از جذابيت ها و انتخاب کردن تلويزيون اين است  که ابعاد بسيار وسيعي را در برمي گيرد،  يعني از کوچک ترين روستا تا بزرگ ترين شهرها بيننده تلويزيون هستند.
چه نقش هايي را دوست داريد؟
نقش هايي که روي بازي تاثير نگذارد بلکه نقش هايي که جاي کار داشته باشد. تاثيرگذار کلمه خوبي نيست، نقشي که خوب طراحي شده باشد. اگردقت کنيد  درسريالها يکي دوتا نقش را حذف کني هيچ اتفاقي درسريال  نمي افتد و کار جلو مي رود، دوست دارم  نقش جاي کار داشته باشد.
درمورد طنزهاي شبانه بگوييد؟
خيلي کار طنز شبانه  پيشنهاد مي شود، آخرين پيشنهاد طنز شاه نظري است  که در کيش بود که قبول نکردم البته  کارهاي شبانه بگير و نگير ندارد و، براي آدم هايي مثل من که  وسواس دارند در انتخابشان بايد دقت کنند.
تعريفتان ازطنز چيست؟
تعريف بزرگي است!  خصوصا در زماني که ما از چگونگي ساخته شدن برنامه هاي طنز اطلاع داريم. به نظرم هر کس يک تعريفي از خودش ارائه مي دهد، تعريف امروز جامعه از طنز تعريف عجيبي است.
بيشتر شما در طنز حضور داريد علت چيست؟
به خاطر اينکه اول کارم با طنز بوده ومردم مرا با طنز شناختند و  دراين بخش هم موفق بودم .
يک بازيگر از کليشه پرهيز مي کند؟
کليشه يعني يک نقش را عين خودش تکرارکند. بازيگر با قبول نکردن پيشنهاداتي که در سريالها نقش به هم نزديک باشد خود را به کليشه نزديک نميکند .
به عنوان مخاطب چه نقاط قوت و ضعفي را ازسريال" من نه منم "مي بينيد ؟
درجاهايي از سريال  ريتم بسيار کندي دارد،  قسمت هاي اول جذابيت هايش براي بيننده زياد بود افتادن از ريتم و طولاني شدن ماجرا باعث شد که مخاطب خسته و درنيمه  سريال را رها کند که اين ضعف کار بود .
براي بداهه گويي چقدر دستتان باز بود ؟
خيلي کم! فقط با نظرکارگردان ديالوگ ها را خودمان تغيير ميداديم من معتقدم اگر متن باشد خيلي بهتر است چون بداهه هم براساس يک خط کلي پيش ميرود. ولي خود من ترجيح مي دهم متن باشد. متني باشد که دوستش داشته باشم.