«کريستين بوبن» نامي است که اين روزها بر سر هر کتابي مي آيد خيلي زود مشتري هاي کتاب خوان آن را خريداري مي کنند. ايراني ها امروز «بوبن» را خيلي خوب مي شناسند، آن هايي که با ادبيات کلا سيک ايراني آشنايي دارند، به خوبي واقفند که امثال «بوبن» چقدر از ادب پارسي خوشه چيني کرده اند و آناني که ادب کهن ايران را نمي شناسند از تاثيرات رقيق شده آن در آثاري همچون آثار «بوبن» در مي يابند که تنه کهن ادب پارسي درختي تناور دارد و به راستي اين قدر تعليم دهنده است که بر جغرافياي خارج از مرز هاي ايراني نيز تاثير مي گذارد. نوشتار زير به بهانه فروش آثار «بوبن» در ايران است که البته از تقارن و تاثير آن با سال مولا نا که از طرف يونسکو نام گذاري شده نمي توان گذشت.
اکثر آدم ها به همان آساني که کتابي را در يک اسباب کشي ازدست مي دهند، روح شان را هنگام ورود به دنيا از کف فرو مي نهند. جهان از نژاد جديدي پر شده که همزمان تحصيل کرده و بي سواد است اينان بر رايانه تسلط دارند، اما چيزي از «روح» نمي فهمند و حتي از خاطر برده اند که واژه مذکور در گذشته چه معنايي داشته است، اين موجودات هنگامي که علي رغم همه دانايي شان با مساله اي از زندگي روياروي مي شوند - مثلا عزا يا جدايي - ناتوان تر از نوزادان به نظر مي رسند.
اين چند سطر از کتاب «رستاخيز» کريستين بوبن انتخاب شده است نويسنده اي که پيش از آن که سبک و سياق نوشتاري اش به لحاظ ادبي مورد توجه باشد، گزين گويه هاي مکتوبش جلب نظر مي کند. از اين نويسنده چند سالي است که در ايران کتاب هاي متعددي ترجمه و منتشر شده و اتفاقا مورد توجه مخاطبان زيادي هم قرار گرفته است. در اين بين نکته اي که انگشت نشانه ذهن به آن اشاره مي کند اين است که چرا مخاطبان چنين آثاري از گوهره ايجاد کننده اين آثار غافل اند يا دست کم توجه در خوري ندارند. کريستين بوبن به اقرار خودش در کتاب «نورجهان» مولا نا جلا ل الدين بلخي را «شاعر شاعران» مي نامد و اين در حاليست که مخاطبان ايراني آثار «بوبن» نثر او را «شاعرانه» مي خوانند، در اين بين دو نکته شايان توجه است، نخست اين که ترجمه هاي هميشگي آثار شرقي به ويژه مکتوبات ايران وهند و تحقيقات شرق شناسان تاثير به سزايي در نويسندگان، شاعران و به طور عمومي هنرمندان مغرب زمين داشته است و دوم اين که ما به عنوان پرورش يافتگان اين فرهنگ و تمدن به نسبت توجه غرب از آن غافليم و رقيق شده آن را در شکل هاي کنسرو شده بيشتر مي پسنديم و مي خوانيم، مانند اتفاقي که مثلا براي «بوبن» يا «پائولوکوئيلو» افتاده است. در ادب نظم و نثر فارسي از ديرباز تاکنون وجوهي به کرات مورد توجه واقع شده است، مشخصه هايي که نه به عنوان اتفاقات سطحي در اثر مکتوب، بلکه به عنوان بن مايه ودست مايه اصلي آثار مطرح بوده است.
از آن جمله مي توان به تعليمي بودن ادب پارسي اشاره کرد و هم چنين گزين گويه هايي که نه تنها در ادب نثر بلکه در شعر نيز بازتاب داشته است.
يکي از ويژگي هاي ضرب المثل ها و ابيات غزل ها اين است که مشابهت هاي اخلا قي و اجتماعي با هم دارند و مردم ايران زمين به اين نکات در زندگي روزمره شان توجه زيادي دارند. همين نوع و سياق در نثر هم سايه دوانده است، کليله و دمنه، قابوسنامه و سياستنامه، تاريخ بيهقي و بلعمي، تذکره الا وليا، مقالا ت شمس، فيه مافيه، المعات، رساله قشيريه، مقامات حميدي، اسرار التوحيد، مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري و بسياري متون ديگر که البته در شيوه نگارش و نوع رويکرد به مفاهيم اخلا قي و زمان با يکديگر متفاوتند اما همه از يک در سخن مي گويند. حال ترجمه بخشي از اين آثار يا برگردان بن مايه انديشه اي اين آثار به غرب اين فرصت را به آن ها داده است که نه تنها از تکنولوژي و فلسفه براي ما کرکري خواني کنند بلکه از ابزاري که در حوزه ادب و انديشه در اختيارشان گذاشته ايم نيز حداکثر استفاده را کرده و رقيق شده اي از آن را تحويل مخاطبان ما دهند.
اين نکات و بيان آن هابه طور قطع به معناي بايکوت کردن يک نويسنده و شاعر نيست ودر اصل توانمندي آنان نيز خللي وارد نمي شود اما خواننده را به اين امر واقف مي سازد که در مواجهه با هر متني به منشا داده هاي اطلا عاتي آن نيز توجه کند، در واقع رسيدن به درک اين مساله که رابطه بينامتني بين آثار، مهم است و يک مخاطب حرفه اي شايسته است اين رابطه بينامتني را اضافه بر ويژگي هاي هر متن، دريابد خواننده را به سطحي از دانايي و وارستگي انديشه مي رساند که در آن رابطه علت و معلولي عناصر و بن مايه هاي فکري بيش از هر مشخصه ديگر مهم است.
«کريستين بوبن» از بن مايه هاي شرقي در آثارش بهره گرفته است. اين بن مايه ها در رفتار او با کلا م مکتوبش آن چنان جلوه گر است که مخاطب حرفه اي به راحتي مي تواند برگردان برخي از اشعار ايراني يا نکات اخلا قي نثر ادبي را در آن رديابي کند. البته اين به معناي گرته برداري مستقيم نيست، چرا که او به آن روايت يا شخصيت هايي نيز ويژگي هايي اضافه مي کند. و بين متونش با متوني چون «مائده هاي زميني» آندره ژيد فاصله هايي را ايجاد مي کند، اما موتيف هاي اصلي همان هايي هستند که در ادبيات ايران جزو اصلي ترين دستاويزهاي نويسندگان، شاعران و انديشمندانند. به اين سطرها از کتاب «فراتر از بودن» توجه کنيد:
«براي آن که کمي، حتي اگر شده کمي زندگي کرد، دو تولد لا زم است، تولد جسم و سپس تولد روح، هر دو تولد مانند کنده شدن هستند، تولد اول بدن را به اين دنيا مي افکند و تولد دوم روح را به آسمان مي فرستد» .
اين مفاهيم که در نگاه کريستين بوبن به هستي وجود دارد، نگاهي است که ادب پارسي به عنوان مساله اي اساسي هميشه مطرح بوده است. «تولد روح» همان وارستگي و توجه نکردن به جيفه دنياست، که اگر انسان به درستي راهش را يافته باشد، روحش متکامل مي شود و پله هاي رسيدن به خدا را طي مي کند تا به نيازش پاسخ گويد. اين ديدگاه اصولا شرقي است، اگرچه در غرب نيز «تکامل روح» وجود دارد، اما اين نقطه نظر خاستگاه عميق شرقي دارد و «بوبن» به درستي اين خاستگاه را دريافته و موتيفي از آن را در سراسر آثارش گسترانده است. او زماني که از غم و شادي نيز حرف مي زند باز هم کمي به سمت و سوي شرقي ها شرق مي آيد جايي که رسيدن به راستي را راهي پرفراز و نشيب و گاهي غم بار مي دانند و از همه مهم تر رنج و به راستي و حقيقت از راه رنج بردن را در مقابل شادي مي گذارد، اگرچه در شرق رنج بردن در نهايت به شادي وصف ناپذير «حقيقت» منجر مي شود:
در هر زندگي چيزي دهشتبار وجود دارد، در عمق هر زندگي چيزي دهشتبار، سنگين، سخت و گس وجود دارد. چيزي مانند يک رسوب، سرب، لکه، رسوب غم، سرب غم، لکه اي از غم، جز قديس ها وبعضي سگ ها همه ما کمابيش به بيماري غم مبتلا هستيم، اين بيماري حتي در جشن هاي مان هم وجود دارد.
شادي کمياب ترين ماده در اين دنياست. شادي هيچ ارتباطي با سرخوشي، خوش بيني يا شور و شوق ندارد، شادي يک حس نيست، چرا که تمام احساس هاي ما محسوس هستند. شادي از درون سرچشمه نمي گيرد بلکه در بيرون پديدار مي شود. شادي چيزي است جاري، سبک چون هوا، در پرواز، يک هيچ. ما براي غم اعتباري بيشتر قائل هستيم تا براي شادي.
براي غم که پيشينه اش، وزن اش و عمق اش را به رخ مي کشد. شادي هيچ پيشينه، وزن و عمقي ندارد، در دم متولد مي شود، در پرواز است، در لرزش آواي چکاوک، شادي پرارزش ترين و کم ارزش ترين ماده در دنيا است. تنها کودکان آن را مي بينند، کودکان، قديس ها و سگان ولگرد، و تو! تو شادي را در حين پروازش به دام مي اندازي (اين «تو» مي تواند خواننده متن باشد) و بعد در همان لحظه آزادش مي کني، کاري جز اين نمي توان با آن کرد و تو مي خندي، تو در برابر اين شکوهي که اهدا شده، در برابر شکوهي که دريافت شده، مي خندي با اين همه تو هم مانند همه با اين امر دهشتبار در زندگي ات با اين سايه پنهان بي نهايت سنگين، سخت و گس سروکار داري.
تو در زندگي ات براي غم هم مانند ساير مسائل جا باز مي کني، تو چنان با محبت در را به روي غم مي گشايي که غم خودش را، راه و رسم تيره اش را گم مي کند و ديگر قابل تشخيص نيست.
حظ و فيض هميشه با قيمتي گزاف به دست مي آيند. شادي بي نهايت تنها با شهامتي بي نهايت به دست مي آيد. من شهامت تو را در خنده ات مي شنيدم، عشقي چنان قوي که حتي زندگي هم نمي توانست آن را تيره کند».
از موتيف هاي ديگري که در نظر «بوبن» هميشه به عنوان فرايندي سيال مطرح بوده است «کودکي» است. «کودکي» در برخي آثار «بوبن» نه به عنوان مضموني کودکانه بلکه به عنوان فضايي که سلا مت روان و تحليل گر آنها را نشان مي دهد، آمده است.
رفيق اعلي
يکي از مهم ترين کتاب هاي «کريستين بوبن» کتاب «رفيق اعلي» است اين کتاب درباره زندگي قديسي به نام فرانچسکوست. «فرانچسکو» شخصيت شناخته شده اي در ادبيات اروپا دارد. فرانچسکو علي رغم به دنيا آمدن در خانواده اي مرفه به اين دستاوردهاي دنيايي پشت پا زد و به خدمت جذاميان رفت و در نهايت فرقه اي را به اين نام در اروپا پايه گذاري کرد. البته نبايد اين نکته را ناديده گرفت که فلسفه غرب در بررسي تاريخي خود جريان هاي بزرگ و تاثير گذاري داشته است. تاثير «اپيکو» از يک طرف که مسلک شادبودن و شادزيستن را ترويج مي داد و... «رواقيون» که از طرف ديگر رنج کشيدن را برتر مي دانستند دو جريان مهم از جريان هايي است که در فلسفه غرب جريان دارد و «بوبن»با آشنايي خود از فلسفه توانسته بخشي از اين جريان را به نام «فرانچسکو» تمام کند.
اما نکته مهم در «رفيق اعلي» استحاله روحي «فرانچسکو» است. او زماني که از طبقه «بورژاي» خودش جدا مي شود و به تمام آن عادت ها پشت پا مي زند، روحش را به سمت دريچه هاي تازه اي هدايت مي کند دريچه هايي که از آنها بادهاي دانايي به سمت انسان مي وزد. دغدغه ديگري که «بوبن» دراين کتاب علاقمند است آن را مطرح کند، خلا»هايي است که روح و روان انسان مدرن درگير آن است. اگرچه به طور واضع اين خلا»ها را بر نمي شمارد، اما همين که به تنش ها و اضطراب هاي انسان هاي داستان اشاره مي کند، مي توان آنها را به تمام انسان ها تعميم داد.
کتاب «رفيق اعلي» در دوازده فصل به زندگي «فرانچسکو» قديس از دوران کودکي تا مرگ او مي پردازد. در اين اثر باز «بوبن» اندوه کودکي دارد، اندوهي که به تبع آن فکر مي کند، اگر کودک بوديم انديشمند بوديم و فيلسوف، چون کودکان، بزرگترين انديشمندان جهانند والبته سالمترين آنها. و حالا که از دوران کودکي فاصله گرفته ايم از انديشيدن درست هم فاصله گرفته ايم. کتاب «رفيق اعلي» جايزه هاي زيادي به خود اختصاص داده است که از آنها مي توان به «جايزه بزرگ ادبيات کاتوليک» اشاره کرد.
رستاخيز
«رفتن به گورستان براي ديدار کسي که دوستش داشته ايد، تجربه عجيبي است با گردشي کاهلانه آغاز مي شود، آرام و روياگونه تا آن لحظه که ديگر گامي به جلو گذاشتن امکان ندارد و خود را مقابل سنگ گوري مي يابيم که همچون مانعي غيرقابل عبور است.
خويشتن را براي ديدار کسي حاضر کرده ايم، اما کسي نيست، هيچ کس، حتي هيچ چيز، مثل اين که جهان مسطح بوده است و ما از سر حواس پرتي به يکي از کناره هايش رسيده باشيم. من در برابر فرار پدرم چنان بودم که گويي مقابل ديواري قرار گرفته باشم، در انتهاي يک بن بست»
اين جملات در رستاخيز از زبان انساني بيرون مي آيد که آمده پدرش را ببيند، پدري که ديگر نيست و حالا بايد با سنگ قبر او حرف بزند.
«رستاخيز» از بارقه هايي سخن به ميان مي آورد که ازديار غربت خبر دارند و خبر مي آورند.
انسان پر از دغدغه، با روايتي ساده و مستقيم به پيرامونش مي نگرد و جملاتي را بازگو مي کند که مخاطب را ياد متون گزين گويه شرقي مي اندازد، درجايي از کتاب وقتي افراد مختلف را وصف مي کند درباره خودش مي گويد: «خودخواهي فروتني ام آموخت. از شتابزدگان آرامش فرا گرفتم، از اشخاص نادرست، راستي آموختم و کساني که روحي ساده داشتند به من خواندن رازهاي جهان مرئي و نامرئي قلبشان را آموختند، به همان سادگي که نوزادي از چهره مادرش بسياري چيزها در مي يابد».
اين جملات اگرچه به پايه حکايات سعدي در گلستان به لحاظ اخلاقي بودن و به پاي سطرهاي ناب «فيه مافيه»، «مقالات شمس»، «اسرار توحيد» يا هر اثر عرفاني ايراني نمي رسد، اما همين که تاثير اين متون، به ويژه متوني که انديشه مولانا در آن نهفته است، در آنها مي توان ديد، جاي خرسندي است، چرا که اين مساله نشان مي دهد «بوبن» و نويسندگان امثال او فراوانند که از سرچشمه بزرگ انديشه شرق مي نوشند و اقرار مي کنند که جهان شرق به ويژه جهان ادبيات شرقي و ايراني، سرچمشه اي است جوشان و غني که نمي توان دستاوردهاي آن را در جهان ناديده گرفت.
ابله محله
صبح بخير. اسم من «آلبن» است، آگهي شما را خواندم، از آن خوشم آمد. من تا به حال در کتابفروشي کار نکرده ام اما در شغل سابقم با مردم زياد سر و کار داشتم. به آنها قابلمه مي فروختم، بنابراين به خوبي مي توانم کتاب هم بفروشم، کسي که بتواند کارهاي کوچک تر را انجام بدهد، در کارهاي بزرگتر هم موفق مي شود - يا بر عکس. نظر شما چيست؟ آدرسم را برايتان مي گذارم. خدانگهدار شما.
رمان «ابله محله» از زمان آلبن و ژه است و اين گونه آغاز مي شود: «هنگامي که لبخند بر لبان «ژه» نشست، دو هزار و سيصد و چهل روز از مرگ او گذشته بود». اين فضايي که در رمان ترسيم مي شود فضايي پر از خلا » است، اما مخاطب در هيچ جاي اين نوشتار احساس گم گشتگي ندارد، مفاهيمي که از زبان «ژه» و «آلبن» مي شنويم، اگر چه مفاهيمي بلند و متعالي اند، اما براي مان غريبه نيستند. در اين اثر نيز «کريستين بوبن» موتيف اصلي تفکر مشرق زمين و به ويژه مولا نا را که به تحقيق يکي از بزرگ ترين تاثيرگذاران بر او بوده به نمايش مي گذارد. دستاوردهاي تازه اين تفکر همان است که «ژه» نمي خواهد مانند انسان هاي پيراموني خود باشد. او مي خواهد کشف کند، بيافريند، زندگي تازه داشته باشد، زندگي اي که مثل زندگي ديگران پر از ماشين و خانه و زمين و وسايل خانه و آشپزخانه و طلا و جواهرات نباشد.
او زيستن گران بهايش را به ارزاني چنين کالا هايي نمي دهد.
در مقدمه، مترجم کتاب «ابله محله» مي نويسد: «ژه» در «ابله محله» زندگي روستازاده اي است که نه در کودکي و نه در جواني، همانند ديگرانسان هاي نسل خودش نمي انديشد. ديدگاه او چنان متمايز ، تخيلا ت اش آنقدر متفاوت و رفتارش تا آن اندازه شگفت انگيز ند که پدر و مادر و اطرافيان، وي را ديوانه يا احمق مي دانند. اما آيا در اين جنون، پرتوي از خردمندي يافت نمي شود؟
آيا «آلبن» بينشي صحيح تر و شفاف تر از ديگران ندارد؟ بي شک اين پرسش ها ياد «ابله»- اثر داستايوسکي- را در اذهان بيدار مي سازد.
کتاب بيهوده
«بوبن» از شاعران و نويسندگان هم حرف زده است. او در کتاب بيهوده از کافکا، فردينان رامور، ساموئل بکت، پونژ، آپولينر، گوستا و کلودل نمونه هايي مي آورد و به انديشه آنها مي پردازد. اما او در تلا ش است با بهانه قراردادن اين نام ها به «انديشيدن» شاعران و نويسندگان بپردازد، او پيوسته از نقاطي نمونه مي آورد که در ظاهر با هم متفاوتند. جايگاه فکري شاعران و نويسندگاني که نام برديم، قطع و تعيين بايکديگر متفاوت است، اما، با نازک خيالي «بوبن» اشتراکات اين نام ها در کنار هم آورده شده است. «بوبن» «مو» را نمي بيند، بلکه پيچش هاي «مو» را مي بيند، مثالي که در ادب پارسي زبان زداست که «توموبيني و مجنون پيچش مو». در اين کتاب فراز و نشيب هاي انديشه به سطحي مسطح تبديل مي شود که اين سطح مي تواند آينده انديشه و نقاط طلا يي آن را نشان دهد.
«بوبن» اين نقاط طلا يي را در مسير انديشه نويسندگان و شاعران دريافته و آن را بيان مي کند و اين جاست که مشترکات شکل تازه اي به خود مي گيرند و آن گونه نموده مي شوند که ما تاکنون نديده ايم يا توجه نکرده ايم. «بوبن» در جايي از اين کتاب از کمک به ستمديدگان و درماندگان حرف مي زند و به عقيده «بکت» ادبيات را داراي رسالتي نجات دهنده توصيف مي کند و جايي ديگر ادبيات را در حد يک سرگرمي و لا لا يي براي کودکان تغيير جايگاه مي دهد.
نور جهان
در اين اثر است که «کريستين بوبن» از تاثير مولا نا بر خود سخن مي گويد و مولا نا را «شاعر شاعران» مي خواند، در اين کتاب که عرفان به کندوي زنبور تشبيه شده و زنبورها افرادي هستند که در اين فضا مي چرخند و شهدهايي را که در خود جمع کرده اند در آن جا جمع و نگهداري مي کنند، مولا نا را به سان زنبوري مي پندارد که بر گل هاي زيادي سرزده و از شهد آنها درون خود آغشته ساخته و حال بوي همه آن گل ها در مشام اوست. جالب اين جاست که به دليل تاثير مولا نا در غرب مثنوي معنوي و غزليات شمس چندين سال پياپي جزو پرفروش ترين آثار ادبي خارجي در اروپا و آمريکا بوده است و «بوبن» يکي از تاثيرگرفتگان اين اثر عظيم است. در اين بين «بوبن» مولا نا را شاعري(زنبوري) مي داند که ديگر شاعران را در نور خود خاموش و بي فروغ کرده است و اين نشان از عنايت بوبن به ادب مشرق زمين به ويژه ايران است.
«نور جهان» مصاحبه طولا ني «ليدي داناس» با «کريستين بوبن» است. در اين کتاب که به هفت فصل تقسيم بندي شده، ديدگاه هاي مختلف «بوبن» مورد بررسي قرار گرفته است و از آنجا که «بوبن» خيلي عميق و تاثيرگذار و البته دوستانه حرف مي زند اين کتاب سرشار از نکته ها و مطلب هاست. در اين اثر که «داناس» پرسش هايش را از آن حذف کرده ابتدا «بوبن» به دغدغه هاي روحي اش مي پردازد و سپس از شاعران و نويسندگان مورد علا قه اش سخن به ميان مي آورد. «بوبن» که انديشه اي فلسفي نيز دارد در اين کتاب سعي مي کند فضاهاي تازه اي را براي مخاطب ترسيم کند، فضاهايي که اگر پاسخ به مخاطب نمي دهد، پرسش هايي اساسي و کليدي براي او مطرح کند و او را به سمت و سوي دانايي هدايت کند. «بوبن» همان طور که در اين کتاب «بودلر» را نکوهش مي کند داستايوفسکي روسي را که نماد رئاليست است، مي ستايد و کتاب «ابله» او را بسيار گرامي مي دارد.
فراتر از بودن
«واقعه مرگ تو، تمام مرا از هم پاشيد، تمام وجود جز قلب مرا. قلبي که تو ساختي، قلبي که تو هنوز مي سازي، قلبي که تو هنوز با دست هاي گم گشته ات شکل مي دهي، با صداي گم گشته ات آرام مي کني، با خنده گم گشته ات روشن مي سازي. دوستت دارم: چيزي جز اين جمله نمي توانم بنويسم، چيزي جز اين جمله براي نوشتن نمي يابم، تو نوشتن آن را به من آموختي، توصيح بيان کردن را به من آموختي، صحيح بيان کردنش را، با تامل بسيار، هر کلمه جداگانه، به درازاي چندين قرن، با کندي همان دوست داشتني که خاص تو بود.»
«فراتر از بودن» شبيه واگويه هاي شخصي کسي است که براي معشوقه اش مي نويسد، يا براي انساني که درجايي دور و روزگاري دور با او زيسته يا مي خواهد بزيد. در اين ميان «بوبن» همچون ساير آثارش سعي مي کند نگاه فلسفي ساده و بي پيرايش اش را در اثر به جريان بيندازد. او از زندگي فردي و دروني انساني حرف مي زند که به جهان سطحي نگاه نمي کند. او به عمق پديده ها مي نگرد، پديده هايي که زندگي انسان را تحت الشعاع قرار مي دهند.
در پايان اثر متوجه مي شوي که تمام اين واگويه ها براي «ژيلسن» است انساني که ديگر نيست. «بسيار خوب ژيلسن، بسيار خوب، من همچنان اين زندگي را که تو ديگر در آن نيستي، پاس خواهم داشت، همچنان آن را دوست خواهم داشت، هر روز بيش از پيش آن را دوست دارم و با چنين عشقي بايد آواز سر داد».
موتسارت در باران
«براي آنکه از اين دنيا جدا شوم، کافي است توجه ام را به چيزي جلب کنم که طنين مي اندازد: به حقيقت، به صداي باران روي سقف ماشين، به کلمه هاي عاشقانه يا به پيانوي موتسارت».
در «موتسارت و باران» حکايت «سفيد و سبک» کودکي را مي خوانيم که از زمان تولدش روايت مي کند. او مي گويد اولين برخوردش با زندگي سفيد و سبک بوده است. بعد از زندگي و رنج مي نويسد، اين رنج همان رنجي است که در عرفان شرق سالک بايد آن را در جان خود بپروراند. «زندگي رنج به همراه دارد، زندگي به اندازه رنج، کودکي به همراه دارد، رنج و کودکي در حقيقت يکي هستند، روح کودکي براي دنيا تحمل ناپذير است، دنيا کودکي را رها مي کند تا دنيا بماند، آنچه رها مي شود هيچ وقت نمي ميرد، بلکه سرگردان، بي آنکه لحظه اي آرام گيرد، به راه خود ادامه مي دهد، درد آن را همراهي مي کند.» «موتسارت و باران» ادامه همان تک گويي «فراتر از بودن» است، دغدغه اي از همان جنس و از همان لحن.
بوبن و جهان پيراموني
فلاسفه هميشه در پي تبيين و توضيح جهان پيرامون بوده اند، آنها هميشه در تلاش بوده اند جهان را در سه ساحت فرد، اجتماع و کيهان بررسي کنند و تمام عناصر هستي را در آن بگنجانند، برخي از فلاسفه که در دستگاه هاي فلسفي شان جايگاه غامض نويسي را هيچ گاه ترک نکردند چندان نتوانستند به مردم خردمند در حوزه هاي مياني جامعه نفوذ کنند، اگرچه در بين خواص به درستي و دقت زبانزد و شهره شدند، اما عده اي از فلاسفه به قدري در نگارش مستقيم بودند که تقريبا از بيان نوشتاري آنها مي شد مقصود آنان را دريافت.
در چنين شرايطي رمان نويسان و شاعران توانستند مفاهيم فلسفي را پس از رنگ و بوي عمومي و مردمي به آن دادن، وارد جامعه کنند و به اقشار مردم جامعه بياموزند که رمان خواندن يعني مدرن بودن، از همين رهيافت به مردم آموختند چگونه مي توان به سادگي فلسفه خواند و انديشيدن آموخت. «بوبن» نويسنده نامدار فرانسوي که در رشته فلسفه تحصيل کرده بود اين گونه دانايي و دانستن را در نوشته هايش به مخاطب انتقال داد.