برو  
سایتهای مرتبط :: نمایشگاه تصاویر
  
نسخه شماره 1761 - 1386/12/25 -

 رقص دامن حرير باد روي شن هاي کوير 
نويسنده : مرجان حاجي حسني

اگر دستت را به من بدهي تو را به مهماني شهر ستاره ها خواهم برد. به آن کرانه هاي دور که در افق هاي ميشي چشمان کبوتران چاهي مي درخشد.
آهسته بيا، اينجا قلب تف داده مادرم ايران است. اينجا کوير است!
چشمهايت را ببند و دلت را به رقص شفاف باد بسپار تا آواز تکبيره الا حرام تاق را در گوشت زمزمه کند.
باد در قلب گرم کوير مرنجاب مي دود تا سايه مرطوب  دعا را در برکه ماه بريزد و من  در آغوش گرم خاتون خاوري ام ايران، مي دوم تا خود را پيدا کنم.
من فرزند شرقي اين سرزمين ، تنها يک صداي کوتاه از هفتاد ميليون آواز بلند خاتون خاوري، گلزاده مادري ام ايران هستم که آواز طلا يي شنهاي کوير را برايت به ارمغان آورده ام تا خالي شوي از اسارت و فارغ شوي از تعلق که کوير گرم سرزمين من، وابستگي را برنمي تابد.
قدم هايت را آرام بر شن هايش بگذار و برو. قرار نيست بي قراري شنهايش تو را اسير کند که اينجا سرزمين بي تعلقي هاست.
به کوير بيا تا ابهت طلا يي خورشيد را در شهر شن هاي روان بيني. ببيني که خورشيد با يک بغل مهرباني براي دل تف داده زمين آواز مي خواند. بيا تا خورشيد را با تمام صداقتش لمس کني.
وقتي آسمان به غروب مي نشيند و در آن کرانه دور شطي از خون جاري مي شود، شنهاي معلق در سايه مهتاب شنا مي کنند. آن وقت است که آسمان با تولد اولين ستاره اش تو را مبهوت مي کند.
و ضجه باد بلند مي شود که «چشم هايت را نبند خورشيد، مي خواهم ميان غمهايش لا نه بسازم» خورشيد، اما چشمان  خمارش را مي بندد و آسمان با تن پوش نقره اي ستاره ها، شن هاي ديوانه را به شام دعوت مي کند.
و تو مي تواني آن هنگام در سکوت اهورايي کوير خدا را احساس کني. آري شب کوير فصل مستي ستاره ها و نشانه اي از لبخند خداست.
با من به کوير بيا که از انجماد  خاک دور است و هيچ کس در آن از تاريکي نمي ترسد. بيا تا در سکوت رويايي خدا، سجده کنيم. آنقدر سجده کنيم تا شايد ابراهيم خليل الله،  تبر به دست شروع به شکستن بتمان کند و بشنويم صداي شکستن بتهاي نفساني را تا از اعماق وجودمان اين صدا به گوش برسد که «اينجا ملکوت است».

افسون کوير مرنجاب اسيرت مي کند

مادر بزرگ هميشه مي گفت: کوير آخر دنياست. اما وقتي مرنجاب با تمام آرامشش مرا به مهماني دعوت کرد سخاوت کوير را در اوج لطافتش احساس کردم و دريافتم که کوير حس قشنگ تولد يک نوزاد است و دلهره لحظه سال تحويل  و اولين قدمي است که کودک نو پا فارغ  از دستان  بزرگ پدر برمي دارد. کوير نقطه شروع است. کوير اول دنياست!
ما مهمان کميته ملي طبيعت گردي بوديم و هر دو مهمان دل بي آلا يش کوير مرنجاب!
ديدن زمستان کوير سرشار از لطف است و ما در يک روز نسبتا خنک زمستاني براي ديدن دل صاف کوير، دل به دريا زديم و رفتيم. آن هم چه دريايي! يک درياچه پر از نمک!
 پيکر بزرگ و بي انتهاي سرزمين من با سکوت رمزآلودش به استقبالمان آمده بود تا حرف هايي را که براي نگفتن دارد، بازگو کند. چه بي ادعا بود و آرام.
 در سينه عريان و داغش رقص شنها بيداد مي کرد. بعدها فهميدم آنجا که شن هاي روان گيسوي طلا يي خود را به دامن کوير پهن کرده اند را رمل مي گويند.
هيچ کجاي دنيا نمي تواني شيطنت باد را اينگونه بي محابا ببيني، چنان شاد و شنگول از اين سو به آن سو مي دود که انگار به خانه خاله اش آمده است.
وقتي کوير مرنجاب آغوش گرمش را برايمان باز کرد، رد پايمان روي شنزار دلش جامانده بود. راه رفتن روي گيسوي پريشان رمل لذتي داشت که انگار بر لطافت ابرها قدم مي گذاري. جلوتر که رفتم برگشتم و پشت سر را نگاه کردم، باد ردپايم را از دل شن ها پاک کرده بود. انگار که هيچ وقت به آنجا قدم نگذاشته ام. دستان سرآلود کوير پابندم کرده بود باد حسود اما دل بستگي ما راتاب نداشت و تمام ردپاها را از قلب ساده معشوقش پاک مي کرد.
شورپسندها چه سازگار بودند با دل کوير و گزوتاق با چه سماجتي سر از زير خاک گرم کوير بيرون آورده بودند. گستاخي اين گياهان براي رستن در جايي که مي گويند زندگي غيرممکن است به من نهيب مي زد که چه کم طاقتي در برابر مشکلات زندگي!
وقتي خورشيد چادر طلاييش را بر روي گيسوهاي پريشان رمل پهن مي کند و باد موج گيسوهاي رمل را تاب مي دهد فقط مي تواني سر به آسمان بلند کني در سکوت اهورايي کوير خدا را با تمام شفافيتش احساس کني.
پياده روي اجباري در کوير لذتي دارد که نمي توان توصيفش کرد. اگر اتوبوسي که قرار است شما را تا کنار رمل ها ببرد بدقولي کند و دير بيايد آن وقت متوجه مي شويد يک پياده روي ناخواسته در يک صبح دل انگيز زمستاني چه لذتي دارد.
آن وقت است که پنجه هاي طلا يي خورشيد را وقتي آرام آرام ابرها را کنار مي زند تا بيرون بيايد با تمام وجودت لمس مي کني.
راه رفتن روي رمل ها، بدون کفش جذابتر است، کفش ها که همسفر لحظه هاي سرد و گرم هستند در کوير مشکل ساز مي شوند چون شن سنگينشان مي کند و نمي تواني راه بروي.
روي رمل ها که بنشيني حس مي کني روي آب نشسته اي، به همان اندازه احساس طراوت مي کني. دستم را زيرشن ها مي برم و يک مشت شن داغ بر مي دارم. دستم را که باز مي کنم باد تمام شن ها را از روي دستم مي برد.
درست مثل زندگي. مثل آدم ها که يک روز ميآيند و يک روز مي روند و هيچ ردپايي از آنها بر جا نمي ماند، انگار که هيچ وقت نيامده اند. کوير تجربه کوچک زندگي است.
دوباره دستم را زير شن ها مي برم. دستم به ريشه يک گياه شورپسند مي خورد. ريشه را از زير شن ها  بيرون مي کشم، ده ها متر طول دارد. يک لحظه به آن ريشه سمج حسودي مي کنم که براي يافتن قطره اي آب اين همه راه آمده، تا خوشبختي را با رطوبت مطلوب يک قطره آب احساس کند. ما آدم ها  اما، نشسته ايم تا خوشبختي به هر شکلي به سراغمان بيايد!!!
در ميان رمل ها که دقيق  مي شوم شيارهاي ريزي مي بينم که بعد معلوم مي شود جاي پاي سوسک هاي کوچک خر خاکي است.
چه کسي گفته کوير سرزمين خشک و مرده است. اينجا پر از زندگي است. کوير مرنجاب با تمام سکوتش زيستگاه حيواناتي چون گرگ، شغال، کفتار، روباه شني، گربه شني، بزمجه، آفتاب پرست، انواع مارمولک، مار، عقرب، تيهو، عقاب و شاهين است.
حالا چه کسي مي تواند ادعا کند که در کوير زندگي جريان ندارد؟
شنيده بودم که دردبي روي رمل ها اسکي مي کنند. اما دلم نمي خواست آرامش کوير مرنجاب با چوب هاي خشن اسکي بشکند. دلم مي خواست سکوت اهورايي کوير همين طور دست نخورده و بکر باقي بماند.
پايين آمدن از رمل ها راحت تر بود، حتي مي شد روي آنها غلتيد، گاهي وقت ها کل ساق پا داخل شن فرو مي رفت و بعضي وقت ها با شتاب پايين مي آمديم.
از رمل ها که پايين آمدم، فکر کردم. چقدر خوب بود اگر جنبه استفاده از نعمت هاي زيباي خدا را داشتيم. بعضي وقت ها يادمان مي رود که چند ساعت خوش گذراني ما در طبيعت، تا چند سال براي دامن مهربان زمين دردسرساز مي شود. 


درياچه نمک، قلب سفيد کوير

وقتي باد گيسوهاي افشان رمل را نوازش مي کرد، آنها را با تمام آرامششان تنها گذاشتيم.
در طول مسير منطقه اي بود که به آن ختب شکن مي گفتند. فلسفه اين نام هم جالب است. مي گويند در گذشته روي جهاز شتر چوبي نصب مي کردند که به آن ختب مي گفتند اما به دليل شيب تند اين منطقه به محض اينکه شترها به آنجا مي رسيدند ختبشان مي شکست و اين شد که نامش راگذاشتند ختب شکن.
خلاصه از ختب شکن هم گذشتيم و صورت سفيد درياچه را ديديم که از دور به ما لبخند مي زند.
با اين که جاده پر پيچ و خم کويري آران و بيدگل به مرنجاب را پشت سرگذاشته بوديم اما با ديدن سفره سفيد درياچه نمک تمام آن پيچ و خم ها را فراموش کرديم.
به آن دورها که نگاه کني در آن افق هاي دور، جايي که سفيدي درياچه با آبي آسمان پيوند مي خورد، حس غريبي مي يابي که نمي داني نامش را چه بگذاري. دقيق تر که مي شوي حس مي کني اينجا دل ترک خورده کوير است. چند ضلعي هاي غيرمنظم و منظم درياچه تو را به ياد کندوي عسل مي اندازد و چه زيبا بود اگر اسمش را کندوي نمک مي گذاشتند اما بعدها شنيدم که نامش موزاييک کويري است نه کندوي نمک!
راه رفتن روي درياچه نمک عالمي دارد. صداي قرچ قرچ نمک هايي که زير پايت فرياد مي زنند دلت را مي لرزاند.
هميشه در افسانه ها شنيده ايم که يک آدم خارق العاده سوار بر قاليچه جادويي اش روي آب راه مي رفت. در درياچه نمک مي توان اين آرزو را برآورده کرد. مثل من که راه رفتن بر روي درياچه آرزوي کودکي ام بود و آن روز در دل کوير برآورده شد.
فرق درياچه نمک با ديگر درياچه ها اين است که آبش ديده نمي شود و شگفتي اين درياچه اين است که بيشتر از آب، نمک دارد.
اين درياچه با شکوه را رودخانه هايي که دشت کوير را مي شويند درست کرده اند. واقعا دست رودخانه هاي دشت کوير درد نکند که چه کرده اند!
آن وسط ها در عمق سفيدي درياچه، يک جزيره بي قرار وجود دارد که مردم نام آن را جزيره سرگردان گذاشته اند. عجب اسمي;  در آن سکوت کوير وقتي چشمان سرخ خورشيد، مست تماشا مي شود هر چيزي جاي آن جزيره بود سرگردان اين همه زيبايي مي شد. چه برسد به آن جزيره! که هر شب با يک جنگل ستاره بي قرار مي شود و هر صبح با لبخند سرخ خورشيد، عاشق! جزيره را از روز اول سرگردان نمي ناميدند، اما بعدها مردم کوير نشين متوجه شدند که وسط درياچه نمک جزيره اي است که يک روز اينجاست و يک روز آن طرف تر! اين بود که آن را سرگردان ناميدند. غافل از اين که تقصير جزيره بيچاره نيست تغييرات بارندگي در سال هاي مختلف باعث مي شود به نظر بيايد جزيره حرکت مي کند.
روي درياچه سکوت مطلقي وجود دارد. به قدري آرام است که خجالت مي کشم بلند صحبت کنم. يک لحظه با خودم فکر کردم سکوت شب هاي درياچه نمک چقدر مي تواند افسانه اي باشد، تصورش را بکنيد آنقدر ساکت و آرام است که اگر يک پشه روي درياچه وزوز کند حس مي کني که موتور گازي از آنجا مي گذرد.
دلم مي خواست مي ماندم و غروب درياچه را مي ديدم، تصورش را بکنيد وقتي رنگ هاي سرخ و نارنجي و ارغواني آسمان با سفيدي درياچه تلفيق شوند چه قيامتي به پا مي شود.
خوابيدن در چادر با سرماي ملس کوير چقدر لذت بخش است حتي درد استخواني  بعد از بيدارشدن در کيسه خواب به آدم دست مي دهد هم دوست داشتني است. بوي دود آتش که با جاجيم درهم مي آميزد آدم را ديوانه مي کند.
چقدر مست کننده بود اگر آن شب، کوير مرنجاب با يک جنگل ستاره به جنگ چشمهايمان ميآمد اما افسوس که بايد مي رفتيم و چقدر سخت بود خداحافظي با آن همه زيبايي! لحظه آخر که همه داخل اتوبوس رفته بودند، کمي از درياچه نمک چشيدم. به حدي شور بود که زبانم سوخت. فکر کردم اگر خيار داشتيم مي توانستيم آنها را به يک دريا نمک بزنيم و بخوريم. به محض اين که سوار اتوبوس شديم دلم براي کوير تنگ شد. درياچه مثلثي شکل نمک را يک بار ديگر نگاه کردم با تمام بانمکي اش، شيرين بود. نمي دانم چرا به نظرم شيرين مي آمد با اين که شنيده بودم با کاميون از اين درياچه نمک استخراج مي کنند آن هم چه نمکي! نمکي که نيازي به تصفيه ندارد.


کاروانسراي مرنجاب، ورق هاي سنگي تاريخ

کاروانسرا هميشه مرا به ياد روياهاي کودکي ام مي اندازد. نه اينکه فکر کنيد من در کاروانسرا بزرگ شده ام، نه! در قصه هاي مادربزرگ هميشه يک کاروانسرا بود و يک شتربان! فکر مي کردم اگر يک قصه اي کاروانسرا نداشته باشد قصه نيست! آن روزها قصه ها کاروانسرا داشته و امروز اين کاروانسرا يک دنيا قصه دارد.
نگاهش که کني برج هايش تو را به روزگاران قديم مي برد به آن زمان که نخستين تمدن هاي بشري ظاهر شد و مردم کويرنشين کشور من در زمره کساني بودند که اولين تمدن ها را  با خود به کوير آوردند.
مي گويند مردي به نام آران که در ميان ايرانيان باستان براي خودش ابهتي داشت، روستايي ساخت که اگر خوب گوش کني هنوز صداي گله گوسفندانش را مي شنوي که غروب هنگام، از صحرا باز مي گردند و چوپانانشان با يک چوبدستي بره هاي کوچک را که از گله عقب مانده اند به سوي گله مي رانند. اين روستا که آباديش را مديون آران بود، بعدها آران نام گرفت.
و اما آن طرف تر نيز روستايي بود. همانقدر زيبا و همانقدر کويري! آن روستا هم آنقدر سخاوتمند بود که مردمان زيادي را در دل خود جاي داده بود. حتي سرداران مغول را! يکي از سرداران مغول تصميم مي گيرد براي آن روستاي زيبا که در نزديکي روستاي آران است نامي انتخاب کند و نام چه کسي بهتر از نام دختر عزيزش بي بي گل! و اين گونه است آن روستا را به افتخار دخترش، بيدگل مي نامند. روزهاي گرم کوير مي آيد و به شب هاي پر ستاره اش پيوند مي خورد. روزگار مي چرخد و اين دو روستا هر روز پربارتر مي شوند.
جاده ابريشم که شهرها  و روستاها را به هم پيوند مي دهد از مجاورت اين دو روستا مي گذرد و کاروان ها هر روز با شترهايشان از جوار اين دو روستا مي گذرند تا اينکه زمان حکومت شاه عباس صفوي  فرا مي رسد يعني 350 سال پيش و او به اين فکر مي افتد در نزديکي دو روستاي آران و بيدگل يک کاروانسرا بسازد تا کاروان هايي که از اصفهان به مشهد مي روند، زين پس مکاني براي استراحت داشته باشند و اين گونه است که کاروانسراي مرنجاب در محلي به همان نام ساخته مي شود. آن هم چه کاروانسرايي!
به دستور شاه عباس اين کاروانسرا را از گچ و آجر مي سازند و آنقدر محکم بود که بعد از اين همه باد و باران و زلزله هنوز دوام آورده.
از آران و بيدگل که امروز تبديل به يک شهر واحد شده اند تا کاروانسراي مرنجاب حدود 2 ساعت راه است و در اين مسير هيچ روستايي وجود ندارد.
فقط در راه مي تواني گله  شترها را ببيني که با خونسردي تمام به تو زل زده اند و نشخوار مي کنند. قيافه شترها خيلي با نمک است اما بي خيالي شان آدم را کلا فه مي کند.
اما حضور اين شترها در آن حوالي جذابيت کاروانسرا را بيشتر مي کند. مي گويند شترسواري در کوير به اندازه موج سواري در دريا لذت دارد. من که هيچ کدام را تجربه نکرده ام چون از هر دو وحشت دارم، اما دلم مي خواست حداقل شترها را لمس کنم. با اين حال باقي دوستانم لذت شترسواري را در کاروانسرا تجربه کردند اما من فقط تماشا کردم و از هيجانات آنها لذت بردم.
کاروانسرا هم از بيرون جذابيت هاي خاص خودرا دارد و هم از داخل! از بيرون که نگاه کني 6 تا برج مي بيني که به آسمان اشاره مي کنند. نمي تواني سرت را بلند نکني و آسمان را نبيني که کاروانسرا اين روزها بهشت ستاره شناسان شده و يکي از مهم ترين رصدگاه هاي ايران! ما نديديم  اما مي توان تصور کرد تلسکوپ هاي گروه هاي نجومي را که در بام هاي کاروانسرا مستقر شده اند و آماده اند تا دانه هاي دل آسمان را به مهمانان شب زنده دار کوير نشان دهند.
از در بزرگ کاروانسرا که داخل رفتم بي اختيار صداي زنگوله شترهاي کاروان و صداي شيهه اسبان خسته در ذهنم تداعي شد. اتاق ها و اصطبل هاي کاروانسرا هنوز هم پابرجاست. ديدن فضاي مربع شکل کاروانسرا با چندين اتاق و شاه نشين که دورتا دور حياط آجري اش را پوشانده اند لذتي دارد که ديدن هيچ کدام از برج هاي شيک تهران در وجود آدم ايجاد نمي کند. با اينکه حول و حوش ظهر به کاروانسرا رفتيم اما اتاق هايش به قدري خنک بود که انگار چند کولر در آن نصب شده، اما هرچه گشتم نتوانستم تشخيص دهم که کدام مکان کاروانسرا به دستشويي اختصاص داده شده بود، گويا کاروان هاي قديم نياز به سرويس بهداشتي نداشته اند، در هر حال  ما که چيزي نديديم!
با اينکه ردپاي ما در شن هاي روان کوير يا همان رمل ها باقي نماند اما شاه عباس بدجوري رد پايش را در کوير به جا گذاشته. البته رد پايش با دستان معماران ايراني قرص و محکم شده اما نام او روي اين کاروانسرا به جا مانده. بعد از 350سال ردپايش در حال کمرنگ شدن بود که صندوق احيا و بهره برداري اماکن تاريخي دست به کار شد و با تعمير کاروانسرا در تغيير کاربري آن به هتل اقدام کرده است. معني اش اين است که از اين به بعد در دل مهربان کوير مرنجاب يک کاروانسراي آجري که ديگر تبديل به هتل شده پذيراي مهمانان کويري اش خواهد بود اما يادمان باشد که در دل کوير ما فقط مهمانيم نه صاحبخانه! صاحب خانه هاي اصلي آنجا سوسک هاي خرخاکي و شترهاي قهوه اي رنگ و روباه شني و گربه شني و گزها و تاغ ها هستند. محض رضاي خدا آرامش ناز صاحب خانه ها را با ارابه هاي آهنين و زباله هاي پلا ستيکي به هم نريزيم تا آغوش کوير هميشه به رويمان باز بماند.
و اما بعد...
و اما اينها تازه يک روي کاروانسرا بود. زندگي وقتي شيرين تر مي شود که از کاروانسرا خارج شوي. آن وقت است که در قلب داغ کوير لطافتي مي بيني که تو را اسير زيبايي اش مي کند. درست جلوي در ورودي کاروانسرا استخر آبي  هست که رقص موج هايش تن سبز درخت را در آينه آب مي لرزاند و چه بهشتي است آن استخر زيبا براي مرغابي هايي که پرهاي سفيدشان را به دست مرطوب آب سپرده اند.
بعد از پرسه زدن در شن هاي داغ کوير اگر پاهايت را داخل آب خنک استخر بگذاري تازه مي فهمي که در اعماق خيس استخر عشق جاري است که اگر نبود مولکول هاي هيدروژن و اکسيژن اين گونه عاشقانه همديگر را در آغوش نمي گرفتند که اشکشان سايه مرطوب درخت ها را در قلب خشک کوير به نمايش بگذارد.
آن طرف تر دو تنور صحرايي حس زندگي را فرياد مي کنند. چقدر زيباست وقتي مي بيني  مسافران کاروانسرا در مدت اقامتشان در اين تنورها نان مي پختند و چقدر زيباتر است که تنورها درست کنار استخر آب واقع شده اند و با جمع شدن آب و نان در کنار هم مي تواني گرماي زندگي را در دل کوير احساس کني.
خوردن يک ناهار گرم کنار استخر با غازهاي بازيگوشي که حتي هنگام خوردن غذا هم با نگاه پرتمنايشان راحتت نمي گذارند و مجبورت مي کنند آنها را هم با خود سهيم کني لذتي دارد که فقط در قلب تپنده کوير ايران جريان دارد و قصه وقتي زيباتر مي شود که يک زن و شوهر روستايي که به گفته خودشان اهل آران و بيدگل هستند همانجا برايت نان داغ درست کنند تا تو بتواني حس زيباي خوردن يک نان تازه کنار کاروانسرا را بچشي.


نسخه چاپي ارسال به دوستان