از يک اتفاق ساده در کتابخانه ملي
تا دانشگاه شيکاگو
چه شد که شما به خواندن گل نبشته هاي باستاني علاقمند شديد و همه عمر را برسر اين کار نهاديد؟
من از بچگي ديوانگي خاصي داشتم و اون چيزي نبود جز علاقه شديد به تاريخ.
از کلاس سوم - چهارم ابتدايي بود که حس کردم تاريخ را با پوست و گوشتم درک ميکنم و راحتي خاصي با آن دارم. همين حس را به جغرافيا و فارسي هم داشتم در حالي که هيچ گاه چنين نزديکي را مثلا با رياضيات در خود احساس نکردم.
به خاطر دارم که تابستان بود و تازه سال سوم متوسطه را به پايان رسانده بودم که با چند تن از دوستان به کتابخانه ملي در خيابان قوام السلطنه (30 تير) رفتيم. هنگاميکه داشتم کارت کتابها را نگاه ميکردم تا از ميان آنها يکي را براي خواندن انتخاب کنم، اتفاقي نگاهم به کتاب «گاتها» -سرود زرتشت - از استاد ابراهيم پورداود افتاد. کتاب را درخواست و شروع به خواندن کردم. از خواندن آن بسيار لذت بردم، چراکه آهنگين، زيبا و لطيف بود. همان جا متن اوستايي و ترجمه فارسي گاتها را کپي کردم و در خانه شروع به کلنجار رفتن با متن اوستايي گاتها کردم تا بتوانم زبان اوستايي را از روي آن فراگيرم.
خاطرتان هست که چه سالي بود؟
دقيقا نه.
سال سوم دبيرستان را تمام کرده بودم. شايد سالهاي 34-1333 بود. به هر روي، اين علاقه را با خود حفظ کردم. در سال چهارم دبيرستان، دبير فرزانهاي داشتيم به نام «جلال متيني» که اکنون در آمريکا زندگي ميکند. او برايم الفباي پارسي باستان را آورد و من به کمک ايشان از روي آن شروع به يادگيري پارسي باستان کردم. چندي بعد نيز در يکي از روزهايي که از ميدان توپخانه ميگذشتم نگاهم به کتاب «کارنامه اردشير پاپکان» ترجمه محمد جواد مشکور افتاد که در کنار ترجمه فارسي، داراي متن پهلوي، لغتنامه، شکلنامه و... بود آن را خريدم و از روي آن شروع به آموختن زبان پهلوي کردم. همچنين يکسالي را که تا ورود به دانشگاه مانده بود، نزد «موبد شهزادي» پهلوي آموختم. تا اينکه به دانشکده ادبيات وارد شدم و در آنجا با جديت به فراگيري پارسي باستان، پهلوي و اوستايي ادامه دادم.
در اينجا جا دارد اشاره کنم که آشنايي من با خطوط قديمي از ترجمه بسيار شيواي داود رسايي از الواح سومري آغاز شد.
استادان شما در دانشکده ادبيات چه کساني بودند؟
روانشادان ابراهيم پورداود (زبانهاي اوستايي و پارسي باستان)، صادق کيا (زبان پهلوي)، ايندوشکر (سانسکريت)، پرويز ناتل خانلري، محمد معين، بديع الزمان فروزانفر، صادق گوهرين، ذبيح الله صفا، لطفعلي صورتگر (زبان و ادبيات فارسي)، مدرس رضوي و بديع الزماني (زبان و ادبيات عربي) و استادان ديگر که روان همه آنها شاد باد.
چه شد که براي ادامه تحصيل به آمريکا رفتيد؟
برادرم به من کمک کرد تا بتوانم از سوي يکي از استادان دانشگاه پنسلوانيا، بورس تحصيل در رشته زبانهاي ايراني را از آن دانشگاه دريافت کنم. هنگاميکه براي گرفتن توصيه نامه به نزد دکتر خانلري رفتم، ايشان از من خواست به جاي اين رشته، زبانهاي بين النهرين قديم و ايلاميرا فراگيرم تا خلا» اين مساله، در ايران پر شود. اين موضوع را با استاد پورداود در ميان گذاشتم و ايشان از توصيه دکتر خانلري بسيار استقبال کرد. چندي بعد (مهرماه سال 1344) راهي آمريکا شدم و هرچند که بورس تحصيلي در رشته زبانهاي ايراني را از دست دادم، اما توانستم پذيرش تحصيل در زبانهاي ميانرودان يا بين النهرين را از دانشگاه پنسلوانيا بگيرم. دو سالي آنجا درس خواندم و از آنجاکه دانشگاه پنسلوانيا متخصص زبان ايلامينداشت، براي فراگيري ايلاميرهسپار دانشگاه شيکاگو شدم.
همکاري با فرهنگستان ادب و هنر ايران
و چاپ فرمان کوروش بزرگ
فرهنگستان ادب و هنر ايران که پيش از انقلاب به سرپرستي روانشاد دکتر پرويز ناتل خانلري اداره ميشد، چه اهدافي را دنبال ميکرد؟ و شما به عنوان يکي از پژوهشگران اين فرهنگستان چه نقشي در پيشبرد اين اهداف داشتيد؟
اين فرهنگستان داراي بخشهاي مختلف در زمينههاي ايران شناسي بود که پژوهشگران در آنجا روي متون تاريخي، ادبي، استوره و... کار ميکردند. در اين فرهنگستان هر کس بنا به تبحري که داشت، پژوهش ميکرد.
چند سالي که در فرهنگستان کار ميکردم، دو دغدغه اصلي داشتم. يکي ترجمه فرمان کوروش بزرگ از بابلي نو به فارسي بود که نزديک دو سال به درازا کشيد و ديگري تهيه يک کتابخانه مرجع بود. من توانستم علاوه بر خريد کتاب براي اين کتابخانه، اشتراک 54 مجله معتبر را بگيرم و شرط من اين بود که اين مجلهها بايد از شماره نخست در اختيار کتابخانه ما قرار بگيرد. بنابراين حتي اگر نسخه اي از شمارههاي قبلي آن مجله موجود نبود، آنها آن نشريه را برايمان زيراکس ميکردند و ميفرستادند.
چه مقدار کتاب خريديد؟
سه تا چهار ميليون دلار، 8-27 ميليون تومان به پول آن زمان. البته اگر بخواهيم آن کتابها را اکنون تهيه کنيم، قيمت آن سر به فلک ميکشد.
اين کتابخانه الان کجاست؟
در پژوهشگاه علوم انساني است. از آنجايي که اين کتابخانه بعد از انقلاب ارتباط خود را با فروشگاههاي بزرگ کتاب قطع کرده، بسياري از نشريات آن اکنون ناقص مانده است.
چه انگيزه اي شما را بر آن داشت تا «فرمان کوروش بزرگ» را ترجمه کنيد؟
خب، يکي اينکه اين تنها متني است که از اين پادشاه بزرگ داريم و دوم اينکه قبلا روي اين متن کار کرده بودم و از کار کردن روي آن لذت ميبردم و سوم اينکه با شادروان خانلري قرار گذاشتم که پس از پايان کار ترجمه فرمان کوروش بزرگ به آمريکا بروم و خواندن گل نبشتههاي تخت جمشيد را آغاز کنم و برايش بفرستم تا ايشان آنها را در ايران چاپ کند که به انقلاب خورد و ايشان خانه نشين شدند و بعد من هم.
چاپ دوم کتاب شما دربردارنده چه افزوده هايي خواهد بود؟
در چاپ جديد، مقدمه و يادداشتها را طولاني تر کرده ام. مثلا تمام گزارش مراسم سال نو را که در متون بابلي ضبط شده و ... را آورده ام.
استوانه کوروش بزرگ چگونه و کي کشف شد و اکنون در کجا نگهداري ميشود؟
در سال 1879 ميلادي (1258 خورشيدي)، «هرمز رسام» که بابل را براي بريتيش ميوزيم حفاري ميکرد، اين استوانه را يافت. اين استوانه اکنون جزو مجموعه بريتيش ميوزيم در لندن است.
چه پژوهشهايي تاکنون روي اين استوانه صورت گرفته است و اکنون ما در کجاي اين راهيم؟
نخستين نسخه برداري از منشور کوروش بزرگ توسط «تئوفيلوس گ.پينچس (Pinches.G Theophilus)» در سال 1882 ميلادي به چاپ رسيد. نخستين آوانويسي لوحه نيز توسط «سرهنري راولينسون (Rawlinson.C.H Sir)» در سال 1885 چاپ شد. نخستين ترجمه منشور را هم «وايس باخ» آلماني (Bach Weiss) در سال 1911 چاپ کرد. پس از شش دهه از اين ترجمه قسمتي از يک لوحه استوانه اي که آن را از آن نبونئيد پادشاه بابل ميدانستند و در موزه دانشگاه ييل (Yale) در آمريکا نگهداري ميشد و در حقيقت جزيي از لوحه کوروش بزرگ بود، به لوحه اصلي ملحق گرديد و در سال 1975 «پرفسور پاول ريچارد برگر (Berger Richarb Paul)» استاد دانشگاه مونستر آلمان متن اين قطعه را همراه با متن لوحه اصلي به همراه تصحيحات و يادداشتهاي بسيار سودمندي به چاپ رساند. البته پيش از او نيز پرفسور «آيلرز» در سال 1974 ترجمه خوبي از اين استوانه ارائه کرده بود.
من نيز توانستم براي نخستين بار قسمت هايي از سطر 36 لوحه را بازسازي کنم و بر دانستنيهاي خود بر اين لوحه بيفزايم.
بيش از 2500 سال از صدور فرمان کوروش بزرگ ميگذرد. اين فرمان دربرگيرنده چه مضاميني است که جهانيان آن را به عنوان «نخستين منشور حقوق بشر» ميدانند؟
بندهايي در اين فرمان هست که ميگويد: «... آنگاه که سربازان بسيار من، دوستانه اندر بابل گام بر ميداشتند، من نگذاشتم کسي در تماميسرزمينهاي سومر و اکد ترساننده باشد. من بابل و همه شهرهاي مقدس را در فراواني نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را... درماندگيهايشان را چاره کردم و از بيگاري برهانيدم و...» به دور از بزرگي کوروش که شايد نمونهاي در تاريخ نداشته باشد، واقعيت اين است که برخي جملهها و تعبيرات اين فرمان کليشهاي است که ما در همه نوشتههاي متون پادشاهي ميبينيم. اين متن را يک روحاني بابلي نوشته و بنابراين زير نفوذ فرهنگ بين النهرين است. پس خواه ناخواه با متون و شيوه نگارش متنهاي پادشاهي آشنايي دارد، چراکه اينان فرهيختگان و درس خواندگانند.
ما شايد خيلي از اين اصطلاحات به کار رفته در فرمان را از 2000 سال قبل از ميلاد داشته ايم که مثلا عدل و داد را برقرار کردم و همه را در جاي خودشان آرام نگه داشتم. اما آنچه مهم است، اين است که شايد کوروش تنها پادشاهي بوده که به آنچه در فرمانش آمده عمل کرده و اين فرق فرمان اوست با فرمان پادشاهان ديگر.
مثلا شيوه آشوريها اين بوده که قتل و غارت کنند و به غنيمت ببرند. معابد را با خاک يکسان کنند و انسانها را اسير کرده و به آشور کوچ دهند. نمونه اي از اين رفتارها را در نوشته آشور بانيپال (645 پيش از ميلاد) پس از فتح شوش ميبينيم. پس از آشوريها نيز نوبت به بابليها ميرسد. آنها نيز چنين ميکنند و از آنجا که شريانهاي حياتي در شرق و شمال بسته شده، مدام به سوريه و اسرائيل حمله ميکنند و انسانها را از محلي به محل ديگر کوچ ميدهند. اما در مورد کوروش، دوست و دشمن چنين حرفي نزده اند و شهرت دادگري کوروش، قبل از اينکه سپاهيان او بابل را فتح کنند به بابل رسيده بود. چون براساس يک متن باستاني، شورشي در بابل به هواداري کوروش رخ ميدهد که نبونئيد آن را سرکوب ميکند. البته من گمان ميکنم اين نوشته بعدها نگارش شده است ولي به هر روي، در آن ردپاهايي از حقيقت وجود دارد.
مهم ترين علتي که سبب شد، کوروش خيلي از سرزمينها را بدون جنگ و خونريزي فتح کند اين بود که شهرت دادگري او به همه جا رسيده بود و مردمان نيز از پادشاهي او خرسند بودند چرا که در سايه پادشاهي او از يورشها و قتل و غارتهاي ساليانه اين قوم يا آن قوم نجات مييافتند. بنابراين اگر کوروش به بخش بزرگي از فرمان خود عمل کرده باشد که تاريخ اين را گواهي ميدهد، او نمونه آرماني يک شهريار دادگر در طول تاريخ است.
آيا از زمان کوروش بزرگ گل نبشته ديگري هم در دست داريم که آگاهيهاي بيشتري از اين پادشاه در دسترس ما بگذارد؟
ما دو گل نبشته ديگر داريم که من در چاپ دوم فرمان کوروش بزرگ آنها را خواهم آورد.
چرا شما به عنوان تنها مترجم ايراني «فرمان کوروش بزرگ» با توجه به کتاب سازيهاي اخير که از سوي فرد يا افرادي، بدون حتي اندک شناختي از خطوط باستاني و همچنين بدون آگاهي از زبانهاي خارجي و تنها با تغيير واژگان کتاب شما اقدام به چاپ کتابهايي به عنوان «منشور کوروش هخامنشي» مينمايند، اقداميبراي باز چاپ کتابتان که بيش از 30 سال از چاپ آن ميگذرد، نمي نمائيد؟
البته همان گونه که عرض کردم، چاپ دوم کتاب در حال آماده شدن براي نشر است ولي در کل بايد بگويم که متاسفانه در ايران رسم نيست، هنگاميکه من از کتابي برداشت ميکنم، بنويسم که آن را وامدار فلاني هستم. آن فلاني که من از کارش بهره ميگيرم، از من که چشمداشت مادي ندارد و در ضمن اگر استاد بزرگ و برجسته اي باشد، اعتبار کار مرا هم افزايش ميدهد. و اين امر نه چيزي از من ميکاهد و نه چيزي به او ميافزايد. اما رسم امانتداري رعايت ميشود.
متاسفانه برخي از پژوهشگران ايراني به رسم امانتداري چندان پايبند نيستند و اين خب، البته دردناک است. مثلا شما به اين کتاب تاريخ ايلام که به زبان انگليسي است بنگريد. ببينيد اين کتاب 100 صفحه اي 40 صفحه مرجع دارد. آيا چيزي از نويسنده اين کتاب کم شده؟ نه تنها چيزي از نويسنده اين کتاب کم نشده، بلکه حتي زماني که خواننده ميبيند وي مستند سخن ميگويد و وانمود نمي کند که همه چيز دان است، طبعا اعتبار کارش هم بالا ميرود. ولي در ايران سنتي به غلط جاافتاده که ميخواهيم بگوئيم که اين منم که همه چيز ميدانم. در حالي که ما اگر اندکي اندوخته داريم تنها از خواندن کارهاي استادان بزرگ حاصل شده است.
متاسفانه اگر اعتراضي هم بکني با فحش و ناسزا روبه رو ميشوي. همان طور که من شدم و من ديدم همکلام شدن با چنين کساني در شان و شخصيت من نيست و من آدمينيستم که بخواهم با ديگران دعوا کنم و براي خودم حاشيه بتراشم، اين بود که ديگر اعتراضي نکردم.
چندي است که هفتم آبان ماه به عنوان سالروز صدور فرمان کوروش به شکل گسترده اي توسط ايرانيان در سراسر جهان برگزار ميشود. امسال نيز بدين مناسبت سازمان ميراث فرهنگي، بازديد از پارسه و پاسارگاد را در اين روز رايگان اعلام کرد. نظر شما درباره تثبيت اين روز به عنوان «روز ملي ايران» چيست؟
البته معيار دقيقي براي تعيين اين روز وجود ندارد. ولي اگر بناست اين روز به عنوان روزي نمادين مطرح شود و اين گونه نباشد که يک فرقه خاصي بخواهد از بزرگي کوروش سو»استفاده کند و اغراض سياسي در کار نباشد، اين را کار مثبتي ارزيابي ميکنم.
داستان پر آب چشم گل نبشتههاي
تخت جمشيد
يادم آمد که چندي پيش، شما بحث بازگشت گل نبشته هاي پارسه يا تخت جمشيد که از سال 1314 نزد دانشگاه شيکاگو به امانت مانده است را مطرح کرديد. ماجرا به کجا انجاميد؟
گل نبشتههاي تخت جمشيد با اجازه دولت وقت ايران براي مطالعه و بررسي به دانشگاه شيکاگو منتقل شد و تا اواخر سال 1979 که روانشاد «ريجارد هلک» - استاد من و تنها استاد برجسته زبان ايلاميدر جهان - درگذشت، روزي نبود که اين پيرمرد ساعتهاي طولاني را صرف مطالعه اين گل نبشتهها نکند.
با پيگيري هايي که براي بازگرداندن اين گل نبشتهها به ايران انجام دادم، بنا شد که به دانشگاه شيکاگو بروم و آنها را تحويل بگيرم و به ايران بازگردانم. بنا به يکسري مسائل سازمان ميراث فرهنگي ميخواست شخص ديگري را براي اين کار بفرستد که دانشگاه شيکاگو نپذيرفت. سپس خودشان تصميم گرفتند که 300 تا 300 تا بفرستند. نخستين محموله را که آوردند چون تبليغات زيادي در ايران و آمريکا روي آن انجام شد، باعث گرديد که گروهي سودجو، بلافاصله دادخواستي به دادگاه بدهند که ايران در فلان بمب گذاري دست داشته و ما غرامت مي خواهيم. هنگاميهم که دادگاهي براي رسيدگي به دعاوي بازماندگان قربانيان انفجار سال 1997 اسرائيل که مدعي بودند جمهوري اسلاميايران در آن دست داشته آغاز به کار کرد، از آنجا که وزارت امور خارجه ايران اعلام نمود که آن را به رسميت نمي شناسد، طبعا وکيلي نيز براي دفاع به دادگاه آمريکايي معرفي نکرد.
لذا آنها غيابي راي خود را مبني بر حراج گل نبشتهها براي پرداخت غرامت صادر کردند. در غياب ايران، امانتدار گل نبشتهها - دانشگاه شيکاگو - خيلي تلاش کرد تا مانع صدور اين حکم شود. آنها حتي حدود يک ميليون دلار به عنوان هزينه وکالت در دادگاه اول خرج کردند. ولي از آنجا که دانشگاه، مالک گل نبشتهها نبود دادگاه، دانشگاه شيکاگو را طرف دعوي به شمار نياورد در نتيجه آنها کاري از پيش نبردند.
در حال حاضر نيز اين گل نبشتهها در دانشگاه شيکاگوست و پژوهشگران در آنجا مشغول عکسبرداري و خواندن گل نبشتههاي آراميهستند اما چون آنها در گرو دادگاه اند، امکان بازگرداندنشان به ايران وجود ندارد.
به غير از زبان ايلاميآيا اين الواح به زبانهاي ديگري هم هستند؟
بله. يک لوح از زبانهاي يوناني، فريژي، بابلي و اين اواخر به پارسي باستان کشف شده است.
چرا پس از گذشت بيش از هفت دهه از يافتن اين گل نبشتهها، بخش بزرگي از آنها هنوز خوانده نشده است؟
اين گونه سخن گفتن کم لطفي است. تفاوتي که الواح ايلاميبا الواح بابلي دارد، اين است که الواح بابلي در زمينههاي مختلف است از مشق ساده کودکان که استاد سرمشق داده و آنها کار کردند تا مسائل پيچيده رياضي، نجوم، تجارت، هندسه، حقوق، پزشکي، شعر، استوره، تاريخ محض (رويدادنامهها) و ... را در برميگيرد. اما در ايلاميغير از 600-500 گل نبشته که از خوزستان به دست آمده و آنهم به زبان اکدي يا بابلي است که شايد بتوان در آنها ردپايي از زندگي روزمره را يافت، بقيه آجر نبشته - سنگ نبشتههاي پادشاهي يا اسناد اداري و مالي هستند.
از آنجا که الواح بين النهرين به گونه اي مربوط به تاريخ اقوام و مذاهب گوناگون ميشود، بدين خاطر هم علاقمنداني مايلند براي خواندن آنها سرمايه گذاري کنند. مثلا پژوهشگري که الواح مربوط به داستان گيل گمش را ميخواند، اعلام کرد که درباره طوفان نوح مطالعه ميکند. در اين بين هم عده اي از يهوديان و مسيحيان و... علاقمند ميشوند و روي اين موضوع سرمايه گذاري ميکنند. ولي از آنجا که الواح ايلاميارتباطي با تاريخ اقوام و مذاهب ديگر ندارد، بسيار مهجور مانده است. در الواح ايلامي چيزهايي که نشان دهنده زندگي روزمره آنها باشد، در دسترس نداريم.
ما از الواح ايلاميميفهميم که کارگران به چه ميزان حقوق ميگرفتند ولي از روابطي که ميانشان برقرار بوده، کوچکترين اطلاعي نداريم. ما نمي دانيم که آنها چگونه وصيت ميکردند يا خدايانشان به چه کار ميآمدند و هر يک خداي چه بوده اند؟ ما از اين چيزها اطلاعي نداريم در حالي که از بين النهرين داريم. حتي شعر گونه اش را. از ايلام چون چنين چيزهايي در دسترس نيست به اين خاطر علاقمند هم نداريم. اين مساله آنچنان حاد است که اگر من و يک آمريکايي ديگر که تحصيل خود را به خاطر درگذشت شادروان ريچارد هلک رها کرد، افتخار شاگردي او را پيدا نمي کرديم، ايشان شاگرد ديگري در زمينه ايلامينداشت.
تعداد اين گل نبشتهها چقدر است؟
ميگويند که حدود 30 هزارتاست. البته همه آن گل نبشتهها، نوشته ندارند. خيلي از آنها داراي مهر خالي اند. برخي ديگر نيز براي نگارش آماده شده اند ولي عاري از نوشته اند.
پس از آماده شدن گل نبشتهها براي مطالعه، چند سال پيش از جنگ جهاني دوم صرف رمزگشايي و بررسيهاي نخستين شد. شادروان هلک پس از گذراندن دوره سربازي و بازگشت به دانشگاه شيکاگو، يک تنه به مطالعه و خواندن اين گل نبشتهها پرداخت و حاصل کار بيش از 40 سال تلاش وي، رمزگشايي و خواندن 4530 گل نبشته است که اگر با کار روي گل نبشتهها آشنائي داشته باشيم، در مييابيم که کاريست بس سترگ.
ريچارد هلک 2087 عدد از اين گل نبشتهها را خوانده و چاپ کرده (البته 143 عدد از اين گل نبشتهها را پوبل، کامرون و پير پورو خوانده اند) و 2586 تاي ديگر را هلک پيش از فوتش خوانده که دارم آنها را براي چاپ آماده ميکنم ولي از آنجا که پولي براي چاپ آنها ندارم، اين کار زمين مانده. من نيز 164 عدد از اين گل نبشتهها را خوانده ام که بزودي چاپ خواهند شد. بنابراين روي هم رفته زير 5000 تا خوانده شده و بين هشت تا 10 هزار تاي ديگر براي خواندن ميماند.
از آنجا که دانشگاه شيکاگو هزينههايش را از کمکهاي مردميتامين ميکند، خواندن اين گل نبشتهها بستگي به اين دارد که آيا کساني پيدا ميشوند که حاضر شوند براي خواندن اين گل نبشتهها به دانشگاه کمک کنند يا نه؟
آيا از سوي ايرانيان کمکي براي خواندن اين گل نبشتهها نشده است؟
نه! دريغا حتي يک سنت. چند ماه پيش شنيدم دانشگاه شيکاگو 300 نفر، ايراني ثروتمند را به مهماني اي در دانشگاه دعوت ميکند و از آنها براي خواندن الواح درخواست کمک ميکند و از آنان ميخواهد اگر کمکي هم نمي کنند، حداقل عضويت موسسه را بپذيرند تا با پرداخت سالانه 50 دلار حق عضويت، به خواندن گل نبشتهها ياري رسانند. باور ميکنيد که از اين 300 نفر حتي يک نفر، يک سنت هم پرداخت نکرده است. آنها به من ميگفتند: بيشتر ايرانيها حاضرند، چندصد دلار بدهند تا در کنسرت خواننده اي شرکت کنند ولي حاضر نيستند 50 دلار بدهند و به فرهنگ کشور خودشان کمک کنند. به راستي که اين موضوع يکي داستان است پر آب چشم.
البته چند سال پيش، يک ايراني آشوري که روانشناسي ساکن آمريکاست، 500 هزار دلار به دانشگاه شيکاگو براي اين امر کمک کرد که از اين مقدار 200 هزار دلار آن صرف خريد دوربين عکاسي شده که عکسهاي دو بعدي از گل نبشتهها ميگيرد و 300 هزار دلار باقي مانده نيز براي خواندن 400 قطعه ديگر صرف شده است.
اي کاش ميتوانستيم تعداد بيشتري از گل نبشتههاي تخت جمشيد را بخوانيم پيش از آنکه خداي ناکرده بلايي سرشان بيايد و ديگر هيچ دسترسي به آنها وجود نداشته باشد.
البته دانشگاه شيکاگو مصمم است تا با چنگ و دندان تا عاليترين مراجع قضايي ايالات متحده بجنگد. البته اميدوارم هيچ بلايي بر سر اين ميراث ملي ما نيايد.
آيا واقعا ميتوانند به آساني چوب حراج بر ميراث يک ملت بزنند؟
چرا که نه. مگر سر سرباز هخامنشي را با راي غيرقانوني دادگاه لندن حراج نکردند. در حال حاضر مسائل سياسي بر مسائل اخلاقي ميچربد.
من ميترسم که چنين بلائي بر سر گل نبشتههاي تخت جمشيد هم بيايد و گل نبشتهها را حراج کنند تا پول حاصل از آن را به شاکيان بدهند. در اين صورت هر تکه اي از اين گل نبشتهها دست يک نفر خواهد بود و اين فاجعه است فاجعه. در اين فاجعه ما هم بي تقصير نخواهيم بود.
استاد! شما اکنون به چه کاري مشغوليد؟
چندي پيش پروژه اي با ميراث فرهنگي داشتم و آن خواندن گل نبشتههاي شوش بود که انجام دادم و در اين پروژه توانستم 2700 عدد از گل نبشتههاي شوش و چغازنبيل را شناسنامه دار کنم.
در حال حاضر نيز مشغول کار روي دست نوشتههاي شادروان هلک هستم و ...