نسخه شماره 1804 - 1387/02/31 -

 دولت مدرن در انديشه هگل  
نويسنده : حسين امامي

هگل آشکارا مفهوم دولت کامل (دولت اخلا قي) را از مفهوم دولت سياسي و دولت بيروني جدا مي کند، هرچند اين دو مفهوم اخير خود دقايقي از انديشه دولت کامل تلقي مي شوند.
دولت، محوري ترين مفهوم يا مقوله در مطالعه سياست و علوم سياسي بوده و بنابراين تعريف آن، همواره مورد مناقشه پژوهشگران و صاحب نظران بوده است.
مفهوم دولت، کاربردها، تعاريف و معاني بسيار گسترده و متعددي دارد و مي توان آن را براي اطلا ق به طيف وسيع و مجموعه اي از نهادها، تاسيسات، يک واحد ارضي يا قلمروي جغرافيايي، يک پديده يا هويت تاريخي، يک ايده يا نظر فلسفي و امثال آن به کار برد. به اعتقاد اکثر نظريه پردازان علوم سياسي، دولت مفهومي فراگير و محيط بر حکومت است. در اين نوشتار مفهوم دولت مدرن در انديشه هگل مورد بررسي و توجه قرار گرفته و بر اين نکته تاکيد مي شود که از ميان 3 نوع دولت، يعني دولت بيروني، دولت سياسي و دولت اخلا قي، هگل آخري (دولت اخلا قي) را بهترين دولت مي داند، زيرا اين شکل از دولت را به تحقق روح در تاريخ نزديک تر مي بيند. دولت مدرن برخلا ف نمونه هاي تاريخي خود آنچنان قدرتمند، عظيم و گسترده است که سرنوشت و ماهيت آن به صورت يکي از موضوعات محوري و مناقشه برانگيز در مباحثات سياسي و مناقشه هاي ايدئولوژيک درآمده است.
هنوز اختلا ف نظر فراواني در مورد سوالا تي نظير ماهيت قدرت دولت چيست؟  منشا قدرت دولت از کجاست؟ آيا قدرت دولت امري  الهي و ذاتي است؟ آيا امري برخاسته از طبيعت، جامعه، افراد يا ... است؟ دولت نماينده منافع چه قشر يا طبقه اي از اجتماع است؟ و نيز تفاوت ها و اختلا ف نظرات بسيار جدي و عميقي راجع به کارکرد مناسب و در واقع راجع به نقش دولت به اين معنا که حوزه هاي وظايف و کارکرد دولت کدام رسالت و وظايف آن چيست؟ و... وجود دارد.
دولت غالبا عبارت است از مجموعه مستقلي از نهادهاي سياسي که تحت نام منافع عمومي و در چارچوب قلمروي جغرافيايي معين و بعضا محدود به طور اخص با سازمان يا تشکيلات سلطه سر و کار دارد. روند تکامل دولت در شکل مدرن آن به مثابه قدرتي عمومي، مستقل از حاکم و اتباع آن بوده و واجد اقتدار عاليه سياسي در محدوده قلمروي معين است که همراه با روند تدريجي و کند تفکيک نهادين در عرصه هاي سياسي و اقتصادي، با رشد دولت مطلعه متمرکز و گسترش توليد کالايي ارتباط دارد.
دقيق ترين و نافذترين تعريف درباره دولت مدرن را ماکس وبر ارائه کرده است. وي در تعريف خود از دولت بر سه وجود اصلي دولت مدرن تاکيد دارد که عبارتند از: قلمرو سرزميني، انحصار تملک قوه قهريه و مشروعيت. و بر در بحث راجع به ماهيت و سرشت دولت، موضعي اتخاذ مي کند که فاصله نسبتا زيادي با ديدگاه ها و مواضع رايج در آن زمان داشت. از يک منظر وي دولت را پديده اي قابل تحسين و يکي از مهمترين، بهترين و ارزشمندترين آفريده هاي بشر مي دانست.
«کي. اچ ايلتينگ» در کتاب «فلسفه سياسي هگل; مسائل و ديدگاه ها» مي گويد: «دغدغه  اصلي هگل به عنوان انديشمندي سياسي صرف توسعه و تنظيم نظريه اي درباره دولت مدرن شده است.» تعيين جايگاه نظريه دولت هگل در بين نظريات مختلف درباره دولت کار آساني نيست. هگل با آن که نظريه خود درباره دولت را درون چارچوب متافيزيکي پيچيده اي جاي داده بود، با اين حال بر آن نظر بود که اصول فلسفي، اخلاقي و سياسي مندرج در رسوم، عادات عيني و واقعي جامعه هستند.

ظهور حقيقت در دولت

به عقيده هگل، فلسفه به منزله انديشه جهان تنها زماني ظهور مي کند که واقعيت فرآيند شکل گيري خود را به پايان رسانده باشد. پس از نظر هگل، براي فهم تاريخ فلسفه بايد به فلسفه تاريخ پرداخت; زيرا اگر تاريخ براي درک خود به فلسفه نياز دارد، فلسفه نيز به منظور دستيابي به حقيقت شناخت خود بايد از فرآيند تاريخي گذر کند. از اين رو، تاريخ از ديدگاه هگل هم روشي است فلسفي و هم واقعيتي است سياسي، بدين جهت تاريخ ما را به حقيقت مي رساند، ولي حقيقت در کالبد جامعه سياسي به وقوع مي پيوندد.

ظهور آزادي

هگل معتقد است حقوق فردي که در گستره خصوصي جاي مي گيرد، بايد همراه حقوق سياسي عمومي تکميل شود; زيرا منافع خصوصي شهروندان بخشي از منافع عمومي و کلي است. به عبارت ديگر، آزادي مدني شهروندان تنها در نهاد کلي دولت شکل نهايي خود را مي يابد. از نظر هگل اين تنها راه دستيابي به وحدت همگاني و گستره خصوصي است.
به قول هگل فرد در جامعه مدني برخلاف خانواده قادر است به استقلال فردي دست يابد; زيرا فرديتي که در خانواده تحت شعاع نفوذ نيازهاي مشترک قرار مي گيرد، در جامعه مدني به واقعيت عيني مي پيوندد، يعني ايده اخلاقي از مرحله مفهومي به مرتبه واقعي خود مي رسد. بدين گونه گذر فرد از خانواده به جامعه مدني به معني ارتقاي مرتبه منطقي، پديدار شناختي و حقوقي او از شکل جزئي به شکل کلي است. با اين همه به نظر وي جامعه مدني، بيانگر تماميت جامع وحدت و يکپارچگي ميان جز» و کل نيست; زيرا تماميت در جامعه مدني در وجود خصوصي افراد متبلور مي شود.
بنابراين، تنها نهاد دولت، تجلي واقعي يکساني ميان جز» و کل است; زيرا دولت به شکل مطلق تحقق مي يابد و داراي غايتي مطلقا کلي است. دولت از ديدگاه هگل تبلور آزادي تحقق يافت و زندگي اخلاقي کامل است، پس دولت روح اخلاقي اي است که با کسب شفافيت خود به شکل اراده اي جوهري تبلور مي يابد. از اين رو، دولت چيزي نيست جز کنش روح در جهان که به شکل خودآگاه تحقق يافته است، ولي از آنجا که روح در فلسفه هگل از جوهري مطلق برخوردار است، هگل مي گويد: دولت برترين تجلي روح عيني است.  اگر دولت نباشد هرگز نمي  توانيم آزادي يا معنويت خود را تحقق عيني بخشيم. بنا بر اين دولت به معناي تجلي عقل يا روح، خود نمونه اي از اراده الهي و خداوندي است، ولي دولتي که هگل از آن صحبت به ميان مي آورد، دولت آرماني آکوييناس قديس نيست، بلکه ماهيتي کاملا تاريخي و مدرن دارد. از اين رو هگل به خوبي با ماهيت مدرن فلسفه آگاه است و انتقاد او به فلسفه سياسي يونان باستان از همين زاويه شکل مي گيرد. ازديدگاه او تفاوت اصلي دولت مدرن با دولت شهر آتني در نحوه برخورد آن با حقوق و آزادي هاي فردي است.
حقوق و مسووليت هاي فرد
در دولت مدرن

به نظر هگل در جمهوري افلا طون، فاعل اجتماعي در زندگي دروني و فردي خود، آزاد نيست; زيرا حدود آزادي و مسووليت هاي او را قيم هاي سياسي او تعيين مي کنند، ولي در دولت مدرن حقوق فرد و مسووليت هاي او مکمل يکديگرند. بدين جهت، هگل به عنوان فيلسوف و انديشمند سياست مدرن، اصول ذهني حقوق فردي مدرن را مي پذيرد، ولي آنها را ناقص مي داند; زيرا به گفته او اگر دولت تنها بر مبناي حاکميت حقوق فردي بنا شود، به دليل انتزاعي بودن اراده فردي، ناتوان و ناپايدار خواهد بود. پس غايت دولت چيزي جز يکسان کردن آزادي فرد و جامعه نيست. از اين رو، دولت مدرن دولتي است که تجلي واقعي و نهايي آزادي مدرن باشد.
درانديشه هگل،  نقطه آغازين تکوين مفهوم دولت، پديد آمدن انقلا ب فرانسه، تجلي شکست آن در استقرار حکومت ترور و ظهور دوباره اش در ايجاد امپراتوري ناپلئون است. به طور کلي هگل ميان مفهوم حکومت و دولت تمايز قائل است. عقلا نيتي که درجهان انسان ها ريشه مي دواند، نخستين بار در قالب دولت ظاهر مي شود و در خانواده در پي احساس ها و عواطف جاي مي گيرد و در جامعه مدني به صورت ابزاري براي سود طلبي خود فرد رخ مي نمايد. در واقع،  عقل تنها در قالب دولت است که به خودآگاهي مي رسد. به عبارت ديگر تنها در دولت است که کنش هاي انسان با اهداف و مقاصد او يکي مي شوند. انسان  مي داند که چه مي خواهد و مطابق آن عمل مي کند. دولت تبلور عملي و واقعي انديشه اخلا قي است.
بنابراين،  دولت نمايانگر عينيت عقل بشر است. از نظر هگل وجود دولت براي ارتقاي آزادي انساني امري لا زم است; زيرا دولت در اين انديشه به هيچ وجه ابزار نيست، بلکه هدفي درخود است. دولت محل تحقق آزادي عقلا ني بشر است. دولت واقعيتي است که در آن فرد آزادي دارد واز آزادي خود برخوردار مي شود. هدف غايي در دولت هگلي،  آزادي عقلا ني يا اراده کلي است.
به نظر هگل دولت داراي معنايي دروني و ظاهري است. انسانها به حکم سرنوشت خود درون دولت ها رشد مي يابند، نه به اين دليل که دولت قدرتي گريزناپذير است، بلکه به اين جهت که دولت از درون نهاد آدميان به عنوان موجوداتي عقلا ني مي جوشد، پس دولت و افراد داراي جوهر و غايت مشترکي هستند.
هگل به منظور ربط دادن معاني دروني و ظاهري دولت در پي اثبات اين نکته بود که جهان عيني نهادها و قوانين،  در جهان ذهني آگاهي انسان ريشه دارد. دولت در انديشه هگل جزئي از پويش تکاملي روح است و بدين سان معنا و اهميتي سخت ارزش گذارانه و نيز تاريخي دارد. به زبان شکوهمندانه خود هگل; دولت اراده الهي است.

معاني دولت

هگل به سه معنا انديشه دولت را به کار مي برد: در تفسير سنتي انديشه هگل، تنها به دو معنا اشاره شده است. اين سه معنا عبارتند از:
1- دولت در متن جامعه مدني که هگل آن را دولت بيروني مي نامد.
2- دولت سياسي
3- دولت اخلا قي، که اين معنا کامل ترين و فراگيرترين معناي دولت در نظر هگل است و وجوهي از  معاني ديگر را نيز در بر دارد.
دولت بيروني: دولت در معناي اول مالا  به مفهوم مجموعه منظمي از قوانين است که فراتر از ازدحام اغتشاش آميز بازار قرار دارد.
همين معناي دولت است که در پشت مفاهيمي چون حق انتزاعي، اخلا ق و جامعه مدني در کتاب فلسفه حق نهفته است.
مصداق  مفهوم حق انتزاعي، قواعد حاکم بر حقوق و آزادي هاي فردي است. فرد که داراي استقلا ل و اختيار و برخي حقوق خاص است با دولت به عنوان مجموعه اي از قواعد خارجي روبه رو مي شود. هگل دريافته بود که به ويژه پس از انقلا ب فرانسه، فردگرايي در دولت مدرن جاي داده شد، چنان که وي مي گفت: اصل دولت هاي مدرن داراي توان و ژرفاي شگرفي است; زيرا موجب مي شود که سوبژکتيويته تا نقطه اوج پيشرفت کند.
دولت سياسي: هگل در کتاب فلسفه حق در بخشي با عنوان قانون اساسي، مفهومي از دولت را عرضه مي کند که پيشرفته تر از مفهوم قبلي است; اما باز هم محدود; يعني مفهوم دولت سياسي هگل دولت را در اين معنا بر حسب نهادهاي خاص حکومت بررسي مي کند.
وي قانون اساسي را در معناي قديمي تري و توصيفي تر آن، مشتمل بر پادشاه، قوه مجريه و قوه قانونگذاري مي داند. وي در اين جا به نظام قدرت سياسي نظر دارد. توصيف ساختاري دولت سياسي، توصيفي نسبتا مرسوم و معمولي از دولت است.
دولت اخلا قي: سومين معناي دولت که هگل آن را از مفهوم دولت سياسي متمايز مي کند، مفهوم دولت اخلا قي است. در اين مرحله است که شهروندان به وجود معنايي اخلا قي در ساختار نهادي دولت پي مي برند. هگل بر آن بود که ما درون دولت مدرن به اوج تکامل انساني و تاريخي خود مي رسيم. دولت نه صرفا مجموعه اي از قوانين مستقل و مجزا از علا ئق عملي شهروندان و نه ساختار سياسي مبين و نماينده مجموع منافع و علا يق موجود است. بلکه از لحاظ صوري، نهادي اخلا قي است که در قالب قوانين و ساختارهاي سياسي خود متضمن علا ئق اخلا قي افراد است. ميان اراده فرد و اراده يا غايت مندرج در قوانين هيچ گونه گسستگي وجود ندارد و نبايد هم وجود داشته باشد. براين اساس هگل استدلا ل مي کند که خواست ها و نيازها واقعا ذهني و درون شهروندان، در جهان عيني نهادها ريشه دارد.
هگل آشکارا مفهوم دولت کامل (دولت اخلا قي) را از مفهوم دولت سياسي و دولت بيروني جدا مي کند، هر چند اين دو مفهوم اخير خود دقايقي از انديشه دولت کامل تلقي مي شوند.
مفهوم اخلا ق دولت مبين دولت کامل يعني جامع ترين و کامل ترين معناي دولت است. روي هم رفته اند، انديشه هگل در تميز اين معنا از معاني ديگر دولت همواره منظم نيست; اما بي ترديد نظريه اخلا قي دولت، نظريه خاصي است که هگل به نظريات دولت ا فزوده است، به هر حال، دولت اخلا قي فرآيندي اجتماعي است که در آن جوهر آگاهي و اراده فردي در نهادها عينيت مي يابد. هگل دولت را در اين مرحله فعليت انديشه اخلا قي مي خواند، در اين مرحله است که آزادي واقعي به دست ميآيد و موضوعات اراده فردي با موضوعات عقل منطبق مي شوند.


نسخه چاپي ارسال به دوستان