اينجا ساعت يک و نيم بعد از نيمه شب است و من تنها نشسته ام به قول اينها تو «ليوينگ روم» و صداي «باب ديلن» را تا آنجا که مي شود کم کرده ام تا کسي را بيدار نکند. از سر شب دارم زور مي زنم تا خاطره اي پيدا کنم از مردم سالاري که بشود نوشت و بشود چاپ کرد. خاطره زياد دارم از آن دو - سه سال، اما شک دارم اينهايي که من توي سرم مي چرخانم الان، بتوانند از زير تيغ حميد شکوهي جان سالم به در ببرند. اگر حميد هم زير سبيلي رد کند و جناب لباف هم طبق معمول سر بدهد روي ميز دکتر، مطلب از زير دست حضرتش سالم بيرون نمي آيد. احتمالا آقاي لباف يا حميدشکوهي، مطلب را مي گذارند روي ميز دکتر و جوري که انگار دارند ظرف کاشت انگل «کالي گالي» مي گذارند جلوش، مي گويند مطلب فلاني است. دکتر هم اول يک کم ذوق مي کند و احتمالا احوالي از ما مي پرسد و پرينت مطلب را مي گذارد کنار دستش تا سر فرصت و با حوصله بخواند. بعد که فرصت پيدا کرد، خودکار را مي گيرد دست راستش و عينکش را هم مي دهد دست چپش و خيمه مي زند روي مطلب و شروع مي کند به خواندن. خواندن که چه عرض کنم، جراحي! خط مي زند، حذف مي کند، اضافه مي کند، مي نويسد، کلا صفا مي کند با مطلب. حالا شما هي جيغ و داد کن و بزن به سر و کله ات که توي انديشه من دست برده اي و از اين خزعبلات. خودت را خسته مي کني. نهايتا شايد بگذارد نظرت را در مورد تغييرات اعمال شده بدهي، تازه اگر بچه خوبي باشي.
من بچه خوبي هستم. سه سال آنجا کار کردم. اولين سال همان سالي بود که قرار بود دکتر کواکبيان رييس جمهور شود که نشد. من هم اصلا فکرش را نمي کردم کسي که آن روز صبح تو فرودگاه مهرآباد همسفر ما شده بود به بوشهر قرار است معجزه هزاره شود و اين حرفها. شرط مي بندم دکتر هم نمي دانست. به حال من که فرقي نکرد. کلي شهرهاي ايران را با دکتر گشتيم و بعد شديم عضو تحريريه. آخرش هم همه زدند توي کله مان که خاک بر سرت، از آخور اين انتخابات همه جيب و شکم و توبره شان را پر کردند، تو هيچ غلطي نکردي. پر بيراه هم نمي گفتند. ولي همانش هم خوب بود به هر حال.
سر ظهر مي آمديم سر کار. کارت مي زديم و سلام مي کرديم به خانم برادران و جناب لباف و مي چپيديم تو تحريريه. سعيد تهراني پشت ميزش فرو رفته بود تو صندلي و هر دو دستش رو کيبورد بود و زل زده بود به کامپيوتر. همه چيزهايي که بعد اين مي گويم در طول سه سال بعد تغيير کردند، الا اين يکي. تعداد دفعاتي که سعيد را هنگام ورود در اين حالت نديدم، از تعداد دفعاتي که گربه عمه ام «گل سنگم» مي خواند کمتر است کلا. اعضاي تحريريه که بايد سلام و عليک مي کردي باشان، هميشه تغيير مي کردند. اين تغييرات هم درون گروهي بود بيشتر. دکتر هر وقت حوصله اش از قيافه تحريريه سر مي رفت، يکي - دو تايشان را با فني عوض مي کرد و يکي - دو تايشان را هم با بقيه روزنامهها «تاخت» مي زد! براي همين تنها قيافه تکراري تحريريه قيافه خود دکتر بود، که براي اين هم راه حل پيدا کرده بود. در واقع براي اينکه زياد جلوي چشم نباشد، دفترش را هميشه مي انداخت جايي که سال تا ماه نبينيمش.
دفتر طالقاني که بوديم، اتاق دکتر زير زمين ساختمان بود. اما از آنجا که يک بار زلزله آمد و همه اهل روزنامه ريختند بيرون و هيچ کس يک داد هم نزد که دکتر از زير زمين بيايد بيرون، و يک بار هم شاه لوله خيابان طالقاني ترکيد و همه آب منطقه شمال - شمال شرق تهران سرريز شد تو دفتر دکتر - شانس آورديم دکتر آن موقع روي صندلي شان نشسته بودند - بعد از انتقال به آريا شهر ايشان رفتند کله ساختمان و تحريريه را گذاشتند تو زير زمين. بعد هم در راستاي طرح مترقي تفکيک، همه خانم هاي تحريريه را کرد توي آکواريوم و شهرام صدوقي را هم گذاشت دم در به نگهباني نواميس تحريريه! هر چند که بعد از سه روز، خانم ها جلوي شيشه آکواريومشان پرده آويزان کردند.
به هر حال، برگرديم به همان قسمت ورود به تحريريه. سعيد را که يادتان هست؟ هنوز همانجا توي صندلي اش فرو رفته است. اولين نفري است که سلام و عليک مي کني و روبوسي. بعد سه تا حمد و هشت تا قل هو الله مي خواني و مي روي سمت ميز حميد شکوهي. اگر شکمش سير باشد و ماشينش خراب نشده باشد و با دکتر يا آقاي لباف دعوايش نشده باشد وکسر حقوق نياورده باشد و هوا زيادي گرم و سرد نباشد و رودل نکرده باشد و صفحهها دير نشده باشد و فني زياد ايراد نگرفته باشد و شب قبلش سواحل گواناي شمالي زلزله نيامده باشد، مي تواني اميدوار باشي يک و يک دهم درصد مواقع، آدم خوش برخوردي است! از حميد که به خير گذشت، يک سلام و عليک سر دستي با عباسي و روانبخش و افشار مي کني و مي روي سر کارت. سلام و عليک با بخش آکواريوم را هم مي گذاري براي وقتي که فرصت کافي داري. آن موقعها قره خاني مي نشست آن ته، رضايي و حاج حسني هم دوطرفش. اتاقشان را هم کرده بودند مثل اتاق عقد، اينقدر که جينگيل و وينگيل از در و ديوارش آويزان کرده بودند. فکر کنم آخر وقت، نوبتي روي سر هم قند هم مي ساييدند بعضي وقتها.
صفحه ها را که مي بستي و مي فرستادي بالا، بايد منتظر مي ماندي تا از فني صدايت کنند براي صفحه بندي. تو اين فاصله مي نشستي به عصرانه خوردن و قدم زدن توي تحريريه و سرک کشيدن به اين طرف و آن طرف، تا تلفنت زنگ بزند. بيشتر وقت ها صداي خسته خانم برادران بود که مي گفت «تشريف مي يارين واسه صفحه؟» و بعضي وقت ها صداي مودب خانم جهازيان که: «صفحه تون آماده اس!»، و معدود دفعاتي هم صداي داودي که: «آقا بيا صفحه تو ببند!» به هر حال فرقي نمي کرد کي باشد، تو تازه يادت مي افتاد که عکس هاي صفحه را نگرفته اي. آنجا بود که بايد مي رفتي سراغ وحيد حقي، که هيچ وقت پشت ميزش نبود. بايد آنقدر مي ايستادي آنجا منتظر که بالاخره با آن موهاي فرفري پرپشتش، پيدايش شود و با کلي غرغر، دو تا عکس برايت بفرستد توي صفحه. بعد هم مي رفتي وردست صفحه بندها; همايون، کامران يا فاطمه شيوري ...
راستش من نمي دانم اينها را که نوشتم تا الان اصلا قابل چاپ هست يا نه. فقط مي دانم خاطرات شيرين من از آن روزنامه هيچ کدامشان قابل چاپ نيستند. نمي دانم با اين متن چکار مي کنيد. برايم مهم هم نيست. چون احتمالا ديگر هيچوقت آن ساعات خوش تحريريه براي من تکرار نمي شود. شايد هرگز دوباره قيافه شاد و شنگول بچهها را نبينم کنار هم. دلم براي تيکههاي روان بخش، بوي پيپ افشار، لبخندهاي سعيد، آرامش محجوب حاج حسني، صداي خسته برادران، سرفههاي لباف، «چطوري نکبت» گفتنهاي داودي، خندههاي وحيد حقي، داد و هوارهاي دکتر و ... همه چيز آن روزنامه تنگ شده است. همين!