آن روزها که هنوز قدم به دنياي کاغذي روزنامه نگذاشته بودم تصورم از دفتر روزنامه يک مکان شيک و با ديسيپلين بود که کارمندانش دستمال گردن قرمز بسته اند و در حال نوشيدن نسکافه داغ از زير عينک نازکشان با دقت به کلمات ريز و درشتي که در کاغذهاي تلمبار شده روي ميز قرار دارد نگاه مي کنند و با جديت آنها را بررسي مي کنند.
روزي که تقدير مرا به سمت روزنامه مردم سالاري کشاند هم با همين ذهنيت وارد دفتر روزنامه شدم. نمي دانم آن زمان چند شماره از روزنامه روي گيشه رفته بود، اما هر چه بود امروز که 2000 شماره از اين روزنامه مردم سالاري به چاپ رسيده و حدود (5-6) سال از آن روز مي گذرد با خودم فکر مي کنم که «انگار همين ديروز بود» اما واقعيت اين است که طي اين چند سال دفتر اجاره اي روزنامه ما بارها و بارها تغيير مکان داده و ما که به بودن در کنار مردم سالا ري عاشقانه عادت کرده ايم هربار کوله بارمان را جمع مي کنيم و همراه عوامل روزنامه به جاي جديدي مي رويم و زير لب مي گوييم «امان از اجاره نشيني!»
دفتر جديد ما
امسال هم با پايان موعد قرارداد ، صاحب خانه عذرمان را خواست و ما ناچار شديم به دنبال يک مکان جديد باشيم. قيمت سرسامآور اجاره بها و شرايط ويژه دفتر روزنامه مساله اي نبود که فقط فکر مدير مسئول را درگير کند بلکه تک تک بچه هاي روزنامه که خود به نوعي اجاره نشيني را چشيده بودند به اين مساله مي انديشيدند، اما مشکل اصلي که پرداخت هزينه سنگين دفتر جديد بود بر مي گشت به مدير مسئول روزنامه!
خلاصه بعد از کلي بحث و برنامه ريزي و جستجوي فراوان قرارداد دفتر جديد بسته شد و يک اسباب کشي حسابي افتاد گردن ما!
وقتي اسباب کشي به پايان رسيد و جاها مشخص شد سرم را چرخاندم و دفتر جديد روزنامه را با دقت نگاه کردم براي يک لحظه خنده ام گرفت. دفتر جديد روزنامه شباهت عجيبي به کشتي تايتانيک داشت.
البته در تايتانيک ما از عشق و عاشقي خبري نبود چون خبرنگارها در زمره افرادي هستند که ضرب المثل «گرسنگي کشيده که عاشقي از يادش نرفته» در موردشان به شدت صدق مي کند.
آنچه دفتر روزنامه مردم سالاري را به کشتي تايتانيک شبيه مي کرد نحوه چينش دفتر بود.
دفتر روزنامه ما از دو طبقه نسبتا بزرگ تشکيل شده که طبقه بالاي آن طبق دستور مدير مسئول به قشر حاکم اختصاص پيدا کرد و طبقه پايين به قشر رعيت درست مثل کشتي تايتانيک!
دکتر کواکبيان هم اين سيستم را در روزنامه پياده کرد و طبقه بالا رابه خودش اختصاص داد و طبقه پايين اختصاص يافت به 1- منشي
2- حسابداري و امور مالي
3- دفتر سردبيري
4- تحريريه با تمام سرويس هاي خبري
5- فني شامل دفتر تايپ و صفحه بندي
6- اينترنت
7- تصحيح (نمونه خاني)
8- سرويس عکس
9- سرور کامپيوتر
10- دفتر روزنامه پيام سمنان
11- ليتوگرافي
طبق دستور اکيد دکتر مصطفي کواکبيان مدير مسئول محترم روزنامه مردم سالاري اعضاي تمامي اين گروه ها که در هر کدام از آنها چندين نفر مشغول به کارند به صورت فشرده و با مهرباني هر چه شديدتر در يک ساختمان متري کنار هم قرار گرفتند و معدود افرادي يک طبقه با همين متراژ را به شخص خودشان اختصاص دادند.
و اما اعضاي روزنامه ما
دکترمصطفي کواکبيان
مدير مسئول روزنامه مردم سالاري
از دکتر کواکبيان آنقدر گفته ايم که قبل از پرداختن به ويژگي هاي ايشان هر خواننده اي به قطعيت مي داند که مدير مسئول اين روزنامه فردي است دموکرات و انسان دوست.
از سال جديد که خداوند به ما اين توفيق را داد که مدير مسئول روزنامه مان را در کرسي نمايندگان مجلس ببينيم، کمتر او را ملا قات مي کنيم و بيشتر از خودش عکسش را در روزنامه ها و خبرگزاري هاي مختلف شاهد هستيم.
برخي از خبرگزاري ها هم نامردي نمي کنند و بعضي وقت ها عکس هايي در حال فرياد زدن از دکتر کار مي کنند که هر کس نداند فکر مي کند دکتر کواکبيان در کميسيون جنگ مجلس شوراي اسلا مي مشغول به فعاليت است اين در حالي است که آنها فقط يک روي چهره دکتر را به معرض نمايش مي گذارند.
دکتر کواکبيان هميشه هم اين گونه نيست وبعضي وقت ها که از آن ور بوم مي افتد آنقدر مهربان و رقيق القلب مي شود که آدم را دچار تضاد شخصيتي مي کند. بد نيست سايت هاي خبري بعضي وقت ها عکس هاي مهربان دکتر کواکبيان را هم در معرض نمايش بگذارند تا هميشه تصوير در حال فرياد او در ذهن مردم نقش نبندد.
ميرزا بابا مطهري نژاد
سردبير روزنامه مردم سالا ري
ما از اول سال جاري افتخار همکاري با آقاي مهندس مطهري نژاد را داشتيم. سردبير روزنامه ما برخلاف مدير مسئولمان که خلق و خويش مانند هواي بهاري دائما در حال تغيير است، از ثبات اخلا قي ويژه اي برخوردار است و در بعضي موارد به قدري آرامش به خرج مي دهد که همه را به تعجب وا مي دارد نمونه بارز اين رفتار در جلسات تحريريه بروز مي کند. اصولا در جلسات تحريريه که گاهي اوقات با حضور کمرنگ بچه ها صورت مي گيرد همه شاکي هستند و خود را صاحب حق مي دانند لذا جلسات هميشه با دعوا شروع مي شود و بدون صلح هم پايان مي پذيرد اما نوبت به سخنراني مهندس مطهري نژاد که مي رسد او در اوج داد و بيدادها چنان با آرامش از عملکرد همه تشکر مي کند که خشم ها فرو مي نشيند و همه فراموش مي کنند که تا لحظه اي پيش مثل اسفند روي آتش بودند.
رضا حقي دبير سرويس اقتصادي
و مسوول سازمان آگهي ها
اگر بخواهيم ترين هاي روزنامه را معرفي کنيم، رضا حقي در زمره يکي از پولدارترين هاي روزنامه قرار مي گيرد.
يک ضرب المثل چيني مي گويد «هر کس وارد سازمان آگهي هاي يک روزنامه شود در مدت زمان کوتاهي به يکي از پولدارترين هاي شهر تبديل مي شود، روزنامه که سهل است.»
اين ضرب المثل در مورد آقا رضا هم صدق مي کند.
از نشانه هاي پولدار شدن آقا رضا همين بس که او هر 6 ماه يک بار سرويس مبلمان منزلش را تعويض مي کند و مبل هاي قديمي که دلش را زده به روزنامه ميآورد و اتاق اشرافي اش را با آنها تزئين مي کند و به بقيه بچه ها فخر مي فروشد. البته قضيه به همين جا ختم نمي شود. مساله زماني حاد مي شود که دکتر جلسات ماهيانه و يا فصلي اش را برگزار مي کند. آن وقت است که آقا رضا شروع مي کند به ايراد سخنراني در مورد به گل نشستن کشتي مردم سالا ري و ارائه راه حل مبني بر اينکه براي سبک تر شدن اين کشتي بايد نيمي از ساکنانش را به آب پرتاب کنيم تا کشتيمان را از غرق شدن نجات دهيم.
شايد حرف هاي آقا رضا منطقي باشد اوضاع روزنامه هاي غيردولتي، اين روزها نقل محافل است و حتي کساني که سواد خواندن و نوشتن ندارند مي دانندکه اين روزنامه ها به شدت تحت فشار هستند و نه تنها حمايتي از دولت شامل حالشان نمي شود بلکه سوبسيد کاغذ و آگهي هاي دولتي اشان هم قطع شده و نفس هايشان به شماره افتاده.
احمدي، مسئول تدارکات
آقاي احمدي خونسردترين فرد روزنامه است. آرامش او به حدي است که با ديدنش ناخودآگاه آرام مي شوي.
البته اين آرامش و خونسردي گاهي اوقات با کارش جور در نميآيد و زماني که لا زم است در کارش سرعت داشته باشد باز هم اين آرامش به سراغش مي آيد و مانع پيشرفت سريع او مي شود.
از چهره آقاي احمدي هيچ وقت نمي توان شادي، غم و خشم او را حس کرد چون او در همه حال يکسان است و من فکر نمي کنم هيچ کس تغيير حالت او را ديده باشد. البته لا زم به ذکر است آقاي احمدي بنا به اقتضائات شغلي اش در طبقه اشرافي زندگي کند اما اين به معني مرفه بودن او نيست اين بازي روزگار است که او را در طبقه بالا جاي داده.
طبقه پايين کشتي تايتانيک
اين طبقه که همه اعضاي روزنامه را در خود جاي داده شلوغ ترين قسمت روزنامه مردم سالاري است. چاره اي هم ندارد. تمام زواياي اين طبقه را که نگاه کنيد يک آدم مي بينيد روي صندلي ها کنار ميزها، گوشه اتاق ها، روي طاقچه ها، داخل آشپزخانه، کنار کابينت ها، داخل حياط خلوت، و حتي حمام که امروز تغيير کاربري داده و به اتاق ليتوگرافي تبديل شده.
فخري مسچي، منشي روزنامه
اما از در که وارد شويد اول ميز منشي را مشاهده مي کنيد ملا قات با منشي بستگي به ساعت ورودتان دارد. اگر قبل از ساعت 4 به روزنامه ما بياييد با خانم مسچي برخورد مي کنيد.
حضور خانم مسچي با بسته بيسکويت ساقه طلا ييش رسميت پيدا مي کند. اگر بيسکويت ساقه طلايي را نديد بدانيد که آن روز خانم مسچي در روزنامه حضور ندارد.
خيالتان از جانب خانم مسچي راحت باشد. از برکت بيسکويت هاي ساقه طلايي فشار خون او هميشه نرمال است و اعصابش آرام! پس در ساعات حضور او با خيال راحت به روزنامه زنگ بزنيد و مطمئن باشيد که با يک منشي خوش اخلاق مواجه خواهيد شد و هيچ گونه خشونتي در کار نخواهد بود.
فهيمه جهازيان، مدير روابط عمومي
فهيمه جهازيان معروف به «ف. جيم» نوبرترين روابط عمومي دنياست. وضعيت رفتاري جهازيان بستگي به اين دارد که صبح ها از کدام دنده بلند شود.
بنابراين اگر يک روز به روزنامه مردم سالاري زنگ زديد و بيشتر از دو کلمه صحبت کرديد و ناگهان متوجه شديد که يک نفر گوشي را توي سرتان کوبيد بدانيدکه آن روز خانم جهازيان از دنده چپ بلند شده.
البته خيلي نگران نباشيد اين شرايط کاملا لحظه اي و گذراست و صبح روز بعد جهازيان خرم و خندان را مي بينيد که گذشته ها را فراموش کرد و با اميدواري تمام به کارش چسبيده.
اصولا جهازيان به کارهاي سخت و طاقت فرسا علاقه فراواني دارد و هر چقدر سرش شلوغ تر باشد لذت بيشتري از زندگي مي برد البته لازم به ذکر است حتي در آن لحظه هم غر زدن را فراموش نمي کند.
اما با تمام اين احوال همه مي دانند که دل «ف. جيم» مثل آينه صاف است و هيچ کس از داد و فريادهايش ناراحت نمي شود و انتظار عذرخواهي از او ندارد چرا که همه مي دانند جهازيان اعتقادي به عذرخواهي ندارد و معتقد است اگر سرکسي داد زده حتما حقش بوده و دليلي براي عذرخواهي وجود ندارد.
مرتضي داوودي، منشي دوم روزنامه
ساعت 4 عصر به بعد پشت ميز منشي با مرد قد بلندي مواجه مي شويد که مهارت فراواني درسوت زدن دارد.
البته اين تمام مهارت مرتضي داوودي نيست او تخصص ويژه اي در اعلام خبرهاي بد دارد به همين مناسبت روزي که تعدادي از بچه هاي روزنامه به دليل مشکلات مالي روزنامه تعديل شدند، داوودي مسئوليت خطير خبررساني به آنها را به عهده گرفت و بدون اينکه يک لحظه خود را جاي آنها بگذارد به محض ورود افراد تعديلي با خوشحالي و سوت زنان به آنها اعلام مي کرد که «بي خود کارت حضور نزن تو تعديل شدي» و وقتي با قيافه بهت زده و ناباور افراد مواجه مي شد باز هم مسئوليت خطير خبررساني را به شديدترين نحو ممکن دنبال مي کرد و اصلا هم برايش مهم نبود که ممکن است قلب طرف ضعيف باشد!
البته اين تنها ويژگي داوودي نيست او هنرهاي ديگري هم دارد و يکي از هنرهايش که کمتر در بچه هاي مردم سالا ري به چشم مي خورد با سليقگي زايدالوصف اوست. اين مساله به حدي شديد است که اگر پوشه هاي روي ميزش از زوايه 90 درجه خارج شود، اعصابش به هم مي ريزد و فورا آنها را صاف مي کند.
از وقتي داوودي مسئوليت منشي گري را پذيرفته آرشيو روزنامه هاي داخل قفسه بسيار منظم شده و ذره اي کجي و نامرتبي در آنها به چشم نمي خورد، البته ناگفته نماند داوودي هم آدم خوش اخلاقي است و البته بسيار صادق و راستگو و همين صداقتش باعث مي شود ذره اي خويشتن داري نکند و در تمام موارد راست بگويد.
حميد لباف، معاون مدير مسوول
در انتهايي ترين قسمت سمت راست طبقه پايين اتاقي وجود دارد که متعلق به امور مالي، حسابداري، سردبيري و سرويس ورزشي روزنامه است.
آقاي لباف هم به عنوان معاون مديرمسوول روزنامه در اين اتاق مستقر است. البته در گذشته حضور او در روزنامه پررنگ تر بود اما از وقتي که صبح هايش را به کار ديگري اختصاص مي دهد کمتر شاهد حضورش در روزنامه هستيم.
ويژگي بارز آقاي لباف اين است که از 50 تا سلامي که به او بدهي يک دانه راجواب مي دهد و بقيه سلام ها به ديوارها اصابت مي کند.
خودش معتقد است، هيچ تعمدي در بين نيست و جواب ندادن سلام ها ناشي از حواس پرتي اوست. البته سن و سال آقاي لباف به حدي از کمال رسيده که نمي توان انگ عاشقي را به او چسباند و علت حواس پرتي او نياز به يک کار کارشناسي گسترده دارد که فقط از عهده خودم بر مي آيد.
حسين يزدي حسابدار
و دبير سرويس ورزشي
ديدن يک فرد با دو سمت ناهمگون در روزنامه مردم سالاري به هيچ وجه جاي تعجب ندارد. در اينجا انسان ها استعدادهاي مختلفي دارند که در نيمکره چپ مغزشان نهفته و بخش ديگر در نيمکره راست مغز! بنابراين افرادي مثل حسين يزدي مي توانند در آن واحد هم حسابدار باشند و هم دبير سرويس ورزشي.
البته اگر به قيافه اش نگاه کني نمي تواني از بين موهاي نسبتا ژوليده اش نيمکره هاي مغزش را تشخيص دهي اما نديدن دليل بر نبودن نيست.
حسين يزدي جزو آن دسته آدم هايي است که علاوه بر نيمکره هاي مغزش حالت هاي چهره اش هم پنهان است. اصولا ميميک صورت او به گونه اي است که نمي تواني غم و اندوه و شادي او را تشخيص دهي چون خميره چهره اش بي حالت است. در گذشته اخلاقش هم مثل چهره اش ثابت بود و ثبات اخلاقي اش باعث مي شد همه با او راحت باشند اما تازگي ها مقداري خورده شيشه در وجودش نفوذ و او را از داشتن قلبي کاملا صاف محروم کرده.
وحيد حقي، سرويس عکس
نگران نباشيد اينکه وارد شد متکا نيست، اين شکم وحيد حقي است اگر يک ربع صبر کنيد نوبت به خودش هم مي رسد و به دنبال شکمش وارد مي شود.
اگر کار واجبي با او داريد ردش را بگيريد و دنبالش برويد چون ديگر او را پشت ميز کارش نخواهيد ديد و احتمالا او علاقه اي به ميزش ندارد چون تا ولش مي کنند مثل کش در مي رود.
اما نگران نباشيد او براي پيدا شدنش يک ردياب دارد و آن هم صداي بلند اوست. کافيست کمي هيجان زده شود آن وقت است که تن صدايش بالا مي رود آنقدر که در دلت به قدرت حنجره اش آفرين مي گويي.
تحريريه روزنامه مردم سالاري
تحريريه روزنامه ما از دو بخش تشکيل شده، تحريريه آقايان که شامل يک سالن بزرگ با کف سراميک و ديوارهاي سفيد و ميزهاي سفيد است که سفيدي بيش از حدش چشم آدم را مي زند. اما نگران نباشيد کمي که آنجا بمانيد مردمک چشمتان تنگ مي شود و مي توانيد چهره اعضاي تحريريه را ببينيد. البته ملاقات با اعضاي تحريريه بستگي به ساعت حضور شما در روزنامه دارد چون تحريريه ما شبيه ميني بوس هاي صادقيه - تجريش است که با يکي دو نفر حرکت را آغاز مي کند در پايان مسير که اصولا آخرين ساعت هاي کار است پر مي شود.
اين از تحريريه آقايان! اما ميز منشي را که رد کنيد آن طرف تر چسبيده به فني، اتاقي است که به اصطلاح تحريريه خانم هاست.
به محض ورود به اين اتاق با عکس نوه هاي مردم سالاري مواجه مي شويد و بعد هر چه بخواهيد در اين اتاق پيدا مي کنيد از سجاده و چادر نماز گرفته تا چوب لباسي و خط نستعليق و چسب و کاغذ و قيچي و گل مصنوعي! از جينگيلي جاتش ديگر چيزي نمي گويم تا احمد مشکلاتي از آن سوي آبها برايمان پيغام نفرستد که اتاق شما شبيه اتاق عقد است.
محمدحسين روانبخش
دبير سرويس سياسي
اگر روزي، روزگاري گذرتان به روزنامه مردم سالاري افتاد و ديديد يک نفر زودتر از همه با بشکن و آواز وارد روزنامه شد بدانيد که او محمدحسين روانبخش است.
اصولا روانبخش هيچ اعتقادي به جريان جدي زندگي ندارد و فارغ از همه قوانين و بگير و ببندها، براي خودش يک دستور العمل زندگي تعريف کرده و کاري هم به بقيه ندارد.
چنانچه مشکلي از جانب او در روزنامه ايجاد شود و دکتر را ناراحت کند يک آواز لري به لهجه ترکي براي دکتر مي خواند و همه چيز را فيصله مي دهد.
از ديدگاه او غم و غصه در زندگي هيچ جايگاهي ندارد لذا هر وقت مي خواهد به کسي تسليت بگويد با خنده مستانه به سراغش مي رود و مصيبت وارده را تسليت مي گويد و توقع دارد طرف هم در همان لحظه تسلاي خاطر پيدا کند و همه چيز را به باد فراموشي بسپارد.
پژمان موسوي، دبير سرويس اجتماعي
پژمان موسوي آدم کم حرفي است، بنابراين فرصت هاي بي کاري اش را صرف صحبت کردن با اين و آن نمي کند اما در عوض تمهيداتي انديشيده تا اين خلا» را پر کند.
او عادت دارد اوقات فراغتش را با بازي کردن با ريشش پر کند تا محتاج خلق نباشد. بنابراين اگر در روزنامه مردم سالاري با پسر جواني روبه رو شديد که ريش پروفسوري دارد بدانيد که آن ريش جنبه تزئيني ندارد و براي اهداف والاتري روي صورت موسوي نصب شده.
مهدي عباسي، دبير سرويس مجلس
عباسي سربه زيرترين فرد روزنامه است. البته منظور از سربه زيري نجابت او نيست بلکه پايين بردن بيش از حد سرش هنگام خواندن مطالب است. وقتي مي خواهد مطالب صفحه اش را بخواند اول اخمهايش را تا دم زانوهايش آويزان مي کند وبعد سرش را آنقدر به کاغذ نزديک مي کند که تمام دنيا را در مطالب کاغذ مي بيند.
اگر بخواهيم او را در رده ترين ها بياوريم بايد رتبه بم ترين صدا را به او بدهيم به طوري که وقتي همه آقايان در تحريريه يک صدا مي خندند و يا سرو صدا مي کنندصداي عباسي از بين آنها کاملا معلوم است.
او اين روزها فرصت زيادي براي حضور در روزنامه ندارد چون برادرش مصطفي که روي تخت بيماري خوابيده بيشتر از مردم سالاري به مهدي عباسي نياز دارد. وقتي اوبا عجله روزنامه را ترک مي کند تا خود را به مصطفي برساند همه ما از خدا مي خواهيم به حرمت وفاداري برادر امام حسين «ع» ، برادر همکار ما را لباس عافيت بپوشاند.
آرش محبي، سرويس سياسي
آرش محبي هم جزو افرادي است که روش خاص خودش را براي زندگي انتخاب کرده به عنوان مثال او اعتقادي به سلام و عليک ندارد و ورود خود را به روزنامه به منزله سلام و عليک مي داند. بنابراين توقع نداشته باشيد در برخورد با آرش محبي کلمه سلام از دهان او خارج شود.
او به محض ورود به روزنامه يکراست سراغ ميزش مي رود و فقط هم به روبه رو نگاه مي کند تا خداي نکرده چشمش به چشم کسي نيفتد و ناچار به سلام و احوالپرسي نشود.
از آنجايي که او در گذشته در خبرگزاري ايلنا مشغول به کار بوده لذا تعصب خاصي روي اين خبرگزاري دارد و اصولا 96 درصد خبرهاي صفحه 12 که مسووليت آن با محبي است از خبرگزاري ايلنا تغذيه مي شود و 4 درصد بقيه از اين ور و آن ور!
حميدرضا شکوهي، دبير تحريريه
حميدرضا شکوهي جزو آن دسته افرادي است که از شماره اول روزنامه مردم سالاري در اين روزنامه حضور داشته پس او حق آب و گل در مردم سالاري دارد اما مردم سالاري هم حق بزرگي بر گردن شکوهي دارد چرا که به ازاي اضافه شدن هر شماره به شماره هاي روزنامه 100 گرم به وزن شکوهي افزوده شده البته به تناسب همين افزايش وزن اخلاقش هم يک درجه بهتر شده. حتي تولد دختر کوچولويش، باران هم نتوانسته مانع اين سير صعودي اضافه وزن شود.
نگراني کارشناسان و منتقدان روزنامه مردم سالاري از اين است که چنانچه تعداد شماره هاي اين روزنامه به 10/000 برسد مردم جلوي در روزنامه صف بکشند و بخواهند از شکوهي امضا بگيرند چرا که يقينا آن موقع همه او را با حسين رضازاده اشتباه خواهند گرفت.
احمد مشکلاتي
دبير سابق سرويس اجتماعي
افراد زيادي در کشتي تايتانيک با ما همسفر شده اند. اما اکثر آنها بعد از يک ماه کاملا از ذهن ها پاک شده اند به جز احمد مشکلاتي که هر چه تلاش مي کنيم نمي توانيم فراموشش کنيم. شايد علت اين مساله استعداد ويژه او بود. مشکلاتي استعداد خارق العاده اي در خنده هاي بي دليل و سوال برانگيز داشت و هر وقت وارد تحريريه مي شد نيشش تا دم گوشش باز بود. با اينکه ما هم به خنده هاي بي دليلش عادت کرده بوديم اما به محض ديدنش بي دليل مي خنديدم انگار که با يک جوک جديد برخورد کرده ايم.
هيچ چيز مشکلاتي شبيه بقيه نبود خوردنش هم با همه فرق مي کرد. با اينکه او مثل مورچه خوار دائم در حال خوردن بود اما هيچ گاه وزنش از 45 کيلو و هفتصد و پنجاه گرم تجاوز نمي کرد و اين مساله باعث شده بود که جليقه مشکي اش که او را به شدت شبيه پدر ژپتو کرده بود هيچ وقت برايش تنگ نشود. اما هر چه بود هيچ کس استعدادش را جدي نگرفت و سرانجام عضو خندان تحريريه ما در يک روز تابستاني به استراليا رفت و با کانگروها محشور شد. يادش گرامي باد
ايمان حاجي حسني، سايت
ايمان آخرين نفري است که به روزنامه مي آيد، او همکار سعيد تهراني است و کوچکترين عضو روزنامه.
اصولا ايمان اعتقاد زيادي به حرف زدن ندارد و ترجيح مي دهد انرژي زبانش را صرف خوردن کند نه حرف زدن.
اگر احيانا سوالي از ايمان داشته باشيد با يک کلمه (بله يا نه) جواب شما را مي دهد و توضيحات اضافه را واگذار مي کند به هوش سرشار خودتان تا با حدس و گمان و دو دو تا چهار تا باقي جواب را پيدا کنيد.
به هيکل ورزشکاريش نگاه نکنيد او به اندازه يک بچه آهو آرام است و آنقدر که آرامش و بي خياليش بعضي وقت ها اعصاب آدم را خورد مي کند. اصولا استرس و عجله و نگراني براي ايمان معني ندارد و اين خونسردي را در همه حال حفظ مي کند و اصلا عجله به خرج نمي دهد، حتي اگر جايي در حال آتش گرفتن باشد باز هم او خونسردي اش را حفظ مي کند و اصلا عجله به خرج نمي دهد، استرس را هم از خودش دور مي کند و وقتي خانه کاملا سوخت با طمانينه محل حادثه را ترک مي کند.
مرجان حاجي حسني
دبير سرويس فرهنگ و ادب
روزنامه ما از حيث داشتن خانم مرجان حاجي حسني مي تواند به خود ببالد چون در تاريخ عنواني داشته و آيندگان از اين شخص مي توانند به عنوان مارکوپولوي زمان خودش نام ببرند. ايشان 35 روز از روزهاي ماه رادر گشت و گذرهاي داخلي و خارجي به سر مي برد. خانم حاجي حسني روي مارکوپولو را هم سفيد کرده و بيچاره مارکوپولو در مقابل اين خانم زانو زده است.
خيلي وقت ها شده مرجان مارکوپولو راه خانه اش را هم فراموش کرده و از اين پرواز نرسيده با عجله خود را به پرواز بعدي رسانده است. مگر مي شود يک نفر از شيراز نرسيده به مشهد برود و از آنجا با يک توقف کوتاه در فرودگاه مهرآباد به تبريز ترانسفر شود؟
البته اين موضوع بيشتر از خود مرجان و اطرافيانش، مسوولين امور مالي اداري روزنامه را دچار مشکل کرده است چون در پايان هر ماه هنگام بررسي ساعات حضور و غياب اين خانم مجبورند يک معادله چند مجهولي را حل کنند تا بتوانند حقوق مارکوپولوي روزنامه مردم سالاري را کامل و دست نخورده پرداخت نمايند.
شهرام صدوقي، سرويس اقتصادي
اصولا هر کسي وارد سرويس اقتصادي مي شود، وضعيت اقتصاديش ناگهان متحول مي شود البته اين مساله به خودي خود اتفاق نمي افتد و عوامل مهمي در آن تاثيرگذار است که در مورد شهرام هم صدق مي کند.
شهرام صدوقي پس از چندين سرمايه گذاري گسترده در کشورهاي آلمان و فرانسه امسال افتخار داد و بخشي از دارايي خود را در کيش و تهران سرمايه گذاري کرد و پس از اينکه خيالش از بابت املا ک و مستغلا ت راحت شد اقدام به خريد يک خودرو کرد.
اما از آنجايي که اين روزها مساله مهم در مورد ماشين مساله سوخت است، صدوقي کارت سوخت خود را پشت تابلوي خانه شان قايم کرده و تا به اين لحظه محض رضاي خدا يک بار هم از کارت سوختش استفاده نکرده و هر روز از يکي از بچه ها کارت مي گيرد.
احتمالا قصد او اين است که در صورت بروز قحطي در زمينه بنزين مثل کاهنان معبد آمون کارت سوختش را به رخ بچه ها بکشد وبه بچه ها اجازه دهد باک بنزينش را بو بکشند.
سياوش پرتوي، عکاس
اگر سياوش پرتوي را از دور برانداز کنيد بي ترديد ابهت سبيل و غبغبش لرزه بر اندامتان مي اندازد اما واقعيت اين است که او بي آزارترين فرد روزنامه است.
پرتوي براي روزنامه مردم سالاري حکم ستاره سحر را دارد چون خيلي سريع مي آيد و سريعتر از آن مي رود.
بنابراين ديدن او نيازمند به گذراندن يک دوره کامل نجوم است.
اما اگر يک روزي روزگاري گذرتان به روزنامه افتاد و ديديد که پشت يک ميز کنفرانس چند تا صندلي کيپ تا کيپ به هم چسبيده اند، پيشنهاد مي کنم که روي آن ننشينيد چون احتمال اينکه سياوش پرتوي روي آنها به خواب رفته باشد زياد است. با تمام اين حرف ها حضور پسر حسين پرتوي در مردم سالا ري براي ما افتخار و شفاي عاجل عکاس انقلا ب آرزوي ماست.
علي کاشي، کاريکاتوريست
حضور کاشي هر روز در روزنامه الزامي است. نه از جهت اينکه کاريکاتور بکشد بلکه از اين جهت که کاريکاتورهايي را که روز قبل کشيده توجيه کند چرا که فقط خود کاشي مي تواند کاريکاتورهايش را درک کند و از ديدگاه او ما هم اگر چشم برزخ بين داشتيم متوجه مفهوم کاريکاتورهايش مي شديم چون همه آنها ماورايي و اهورايي هستند و به درد دنياي مادي ما نمي خورند!
کاشي علا وه بر هنر کاريکاتور هنر طبابت هم دارد و به محض اينکه کسي سرما بخورد تجويزهاي کاشي شروع مي شود که يک پياز را آب پز کن بعد با آب کدو و ترخون خشک شده و تفاله چاي و برگ ترب و کتيرا و هسته آلبالو مخلوط کن و نصفه شب از خواب بيدار شو و بخور، صبح روز بعد از مريضي ات خبري نيست!!!!
علي کاشي صاحب يک جفت گوش تيز است و چنانچه دو نفر در آن سوي فلکه صادقيه راجع به جوش خوردن معامله اي پچ پچ کنند علي کاشي فردا در يک کاريکاتور برايشان پيام تبريک مي فرستد.
حميد باقري - مسوول ليتوگرافي
نظارت چاپ و مدير توزيع
خوش روحيه ترين فرد روزنامه کسي نيست به جز حميد باقري! بنابراين چنانچه مرد ميانسالي را با پيراهن فسفري ويا نارنجي شبرنگ و صورتي و قرمز و يا عنابي و يا زرد اخرايي ديديد مي توانيد به او بگوييد «از آشناييتان خوشحالم آقاي باقري»
باقري مرد تنهاي شب است چون کار ليتوگرافي و چاپ شبها انجام مي شود و حميد باقري فقط کمي ديرتر از روانبخش براي انجام کارهاي پاياني روزنامه به دفتر ميآيد.
هر شب به محض ورود باقري همه تقويم هايشان را چک مي کنند تا مطمئن شوند که اشتباه نکرده اند چون او به محض ورود با همه روبوسي مي کند و ناگهان همه بچه ها تصور مي کنند که سال جديد تحويل شده!
هديه گل محمدي، عضو صفحه بندي
آهسته، آرام، متين! مصداق «آسته بيا، آسته برو که گربه شاخت نزنه!». اين متانت و آرامش حتي روي عطسه هايش هم اثر گذاشته، به نحوي که در طول عمر 30... ببخشيد 25 ساله ايشان هيچ کس صداي عطسه او را نشنيده است. براي عطسه کردن خيلي باطمانينه، يک دستمال کاغذي از کيفش بيرون مي آورد و سر صبر. تايش را باز مي کند، بعد جواب يکي از همکاران که او را صدا کرده مي دهد، سپس دستمال را جلوي دهانش مي گيرد و بر مي دارد. اگر شما تازه او را ديده باشيد، فکر مي کنيد که چرا چنين کرد؟ اما بر اثر دقت بسيار در طول زمان مي توانيد متوجه شويد که سر ايشان به اندازه يک ميلي متر در زماني کمتر از يک دهم ثانيه تکان مي خورد که همان نشانه عطسه است. (از سردبيري اشاره مي کنند که قرار است راجع به هديه گل محمدي بنويسيم نه عطسه گل محمدي!)
دختر باهوش و مستعدي است و به تازگي دست به قلم هم شده است. خدا به فرياد اهالي تحريريه برسد!
فاطمه شيوري، عضو صفحه بندي
نوعروس روزنامه است و عقل حکم مي کند که درباره او فقط تعريف و تمجيد نوشته شود! صفحه اول روزنامه توسط ايشان بسته مي شود و طبق آمار و اطلاعات 1937 صفحه اول از مجموع 2000 صفحه اول تاريخ مردم سالاري کار او بوده است.
از وقتي به جرگه متاهلين پيوسته کمي تا قسمتي از تند و تيزي اش کاسته شده و به تر و فرزي اش افزوده شده است. صفحه ها را زودتر مي بندد تا به کارهاي مهم تر برسد، البته اگر ابر و باد و مه و خورشيد و فلک بگذارند که معمولا يکي از اينها گير مي دهد و باعث مي شود که همچنان تا ساعت 9 شب در روزنامه باشد!
راستي يک چيز يادم رفت: دي دي دي ديم، دي دي دي ريم ريم دي ري ريم (لطفا با آهنگ عروسي بخوانيد). يعني عروسي ايشان در پيش است و انشا »الله مبارکش باد!
آزاده رضازاده
مسوول انفورماتيک و چيزهاي مهم!
سر و سامان دادن به سخت افزار و نرم افزار کامپيوتري روزنامه عمده ترين وظيفه آزاده رضازاده است اما گاهي کامپيوترهاي روزنامه به بلايي دچار مي شوند که از دست او هم کاري بر نمي آيد. البته دليل دارد! به نظر ايشان بعضي از کامپيوترهاي روزنامه به شدت قديمي هستند و اطلاق نام کامپيوتر بر آنها شايسته نيست و بهتر است به آنها بگوئيم «قهوه جوش»! (واقعا آفرين به اين استدلال)
موقعيت فيزيکي رضازاده از آقاي سلطانپور هم بدتر است چون بين او و وحيد حقي تنها يک پارتيشن ناقابل فاصله است که براي ايشان آرزوي اجر جزيل و صبر جميل داريم.
الهه رمضاني، واحد حروفچيني
شوخي ندارد! آدم يا بايد تايپيست باشد يا با ديگران شوخي کند. خوب، ايشان تايپيست است ديگر! البته بعضي وقت ها چاي هم مي خورد. از ايشان اطلاعات بيشتري در دسترس نيست!
آها، يادم آمد. ايشان تايپيست خوبي است و شوخي هم ندارد! به اين راحله خاني هم بگوييد شوخي نکند.
راحله خاني، واحد حروفچيني
از هواداران پر و پاقرص مرحوم مغفور جنت مکان خلد آشيان الکساندر گراهام بل است. مي گويند گراهام بل از آن دنيا mail-E فرستاده و گفته که اگر راحله خاني نبود معلوم نبود اختراع من اين قدر به درد بشريت بخورد.
در ابتدا به عنوان صفحه بند به روزنامه آمد اما چون تير تعديل نيرو از کنار گوشش رد شد و فقط بادش به او خورد، تبديل به حروفچين شد! خواهر شوهر آزاده رضازاده است اما مظلوم تر از آن است که زورش به رضازاده برسد و نمي توان خيلي به او اميد داشت که وظايف سنتي اش را به خوبي به انجام برساند.
احسان يزدي، واحد حروفچيني
دعاي قبل از تحرير: خدايا، به من کمک کن که درباره احسان يزدي بتوانم چيزي بنويسم. الهي آمين!
احسان يزدي آخرين نخبه اي است که جذب روزنامه مردم سالاري شده است.
وي توانسته ظرف 6 ماه يک دوره آموزش حروفچيني را با موفقيت به اتمام برساند.
احسان يزدي برادر حسين يزدي است اما بعضي ها عقيده دارند که حسين يزدي برادر او است. بعضي ها هم مي گويند فرقي ندارد. خود احسان در اين زمينه نظري ندارد!
احسان در آينده مطمئنا حروفچين قابلي خواهد شد. دير و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. فقط خدا کند ما تا آن وقت زنده باشيم و موفقيت احسان را ببينيم.
محمود افشار، مدير فني
از دوران«صبح امروز» ريش پرفسوري اش را به يادگار نگه داشته است. بعضي وقت ها مي نشيند و دستي به ريش پرفسوري اش مي کشد و زير لب زمزمه مي کند: ياد اون روزا بخير که عاشقي حرمتي داشت ...
تا چند ماه قبل عضو پيشکسوت تحريريه بود اما الان مدير فني است و از پنجره اي کوچک به تحريريه نگاه مي کند و مي خواند: پنجره، پنجره، پنجره ها - وا شده روي خاطره ها!
افشار ارادت خاصي به مديران روزنامه دارد، فقط مراتب ارادتش براي مديران محترم کمي تا قسمتي دردناک است! ديگر چه بگويم که ناگفتنم بهتر است.
سعيده ميرزايي
صفحه شهرستان ها
همسر حميدرضا شکوهي و مادر باران (منظور ابر نيست، بلکه منظور مادر باران شکوهي است). ايشان تا چند ماه قبل گاه و بيگاه به گله و شکايت از حميد شکوهي مي پرداخت اما خوشبختانه آنقدر باران وقت او را گرفته که فقط مي تواند به گله و شکايت از باران بپردازد و ديگر نوبت به حميد نمي رسد! با اين همه بايد گفت که او هر چه مي کشد از اين شکوهي ها مي کشد.
فاطمه گلرخ، صفحه حوادث
برادرش ازدواج کرد و او به همه روزنامه شيريني داد. خواهرش ازدواج کرد و او دوباره به همه روزنامه شيريني داد. فقط مانده شيريني اصلي که اميدواريم زودتر نصيبمان شود.
گلرخ واقعا خوش صحبت ا ست اما گاهي دير «کات» مي دهد! بالاخره آدم گاهي اوقات بايد به گوش دوروبري ها چند دقيقه استراحت بدهد ديگر.
محمد سلطانپور
عضو ارشد واحد فني
پرسابقه ترين عضو روزنامه و يادگار دوراني که هنوز روزنامه نگاري، بچه بازي نشده بود! زماني که ايشان مشغول به خدمت در مطبوعات شدند هنوز پدر و مادر اکثر اعضاي تحريريه با هم ازدواج نکرده بودند. داراي متانت منحصر به فرد که مي توان آن را حاصل سابقه طولاني و شخصيت انساني اش دانست.
همسايه ديوار به ديوار وحيد حقي است و از اين نظر بايد به ايشان تبريک و تسليت گفت (تبريک به خاطر اينکه لااقل يک ديوار هست و تسليت به خاطر اينکه ديوار هم نمي تواند مانع از آلودگي صوتي و تصويري وحيد حقي شود). مدتي دختر محترمشان هم جزو همکاران روزنامه بودند که در يک برهه تاريخي، تير تعديل چرخيد و چرخيد و مستقيم به دختر ايشان اصابت کرد; حالا اين تير را چه کسي انداخته بود، خدا مي داند!
دختر رفت و خوشبخت شد. پدر مانده است و دارد تحمل مي کند.
محمد اخباريون، عضو تصحيح
عينک،کمي تا قسمتي ريش وکمي تا قسمتي مو وجه مميزه چهره ايشان است. البته اگر صحبت کند، ته لهجه اصفهاني اش هم در شناسايي اش موثر است. در مواقع اضطراري اين ته لهجه، اندک اندک غليظ مي شود تا به اوج خودش مي رسد، اما خوشبختانه اين مواقع اضطراري خيلي پيش نمي آيد.
در تصحيح از هيچ ويرگولي نمي گذرد. قاطع، بي رحم و خشن در برخورد با انواع علائم سجاوندي، اعم از دو نقطه، پرانتز، گيومه و ساير اقلام لازم. در عوض در برخورد با انواع و اقسام انسان ها از رافت اسلامي استفاده موثر و مطلوبي مي کند به طوري که هيچ کس عصبانيت او را نديده، نمي بيند و نخواهد ديد.
در واقع معتقد است که اصولا احتياجي نيست که آدم براي موضوعات بي اهميت، خون نجسش را کثيف کند!
فخري، واحد تصحيح
خودش در روزنامه کار مي کند اما پسرش (دارا) از خودش معروف تر و شناخته شده تر است براي همين هم بيشتر اوقات، مطالبش را به نام پسرش مي نويسد و چاپ مي کند! نماينده تام الاختيار شمال کشور در روزنامه مردم سالاري است و اجازه نمي دهد حتي يک ساعت لهجه شمالي در اذهان عمومي به فراموشي سپرده شود براي همين حتي اخبار مربوط به انتخابات آمريکا و درگيري هاي آفريقا را هم با لهجه مي خواند.
عضو ارشد و دبيرکل کلوپ قدبلندهاي روزنامه است. فاصله قد او تا نفر قد بلند بعدي بيش از 60 سانتيمتر است و به همين دليل هم دبيرکلي را هرگز از دست نخواهد داد.
احسان دهرويه، توزيع و امور اداري
احسان تازه داماد است. يعني در طي يک ماه، 17 دفعه استعفا داد، آن هم به روش هاي مختلف. مثلا ساعت 3/5 شب زنگ مي زد منزل يکي از مديران روزنامه و به او اطلاع مي داد که از فردا نمي آيد، يا يک بار نامه نوشته بود که اگر مرا تسويه نکنيد، غوغا مي کنم ... تا بالاخره همه فهميدند که دردش چيست ... و احسان ازدواج کرد. با اين همه هنوز باورش نشده که ازدواج کرده است!
سيد مجيد حسيني
رئيس دفتر مديرمسوول
سيدمجيد حسيني معروف به «سيد» است اما بعضي اوقات خود را «سيد مردم سالاري» معرفي مي کند. به طور بالقوه صلاحيت دبيرکلي حزب و مديرمسوولي روزنامه را دارد اما متاسفانه هيچ وقت اين توانايي بالقوه به فعليت نمي رسد.
رفيق بازي اش عجيب و غريب است و گاهي هم 180 درجه فرق مي کند. يعني واي به روزي که سيد مردم سالاري با کسي در بيفتد... شاعر گفته است: با آل علي هر که در افتاد، ورافتاد!
نيره رضايي، صفحه گوناگون
همسر سيد جلال افتخاريان و مادر آرين. مهمترين دغدغه روزنامه نگاري او اين است که شهرام صدوقي بچه اش را بغل نکند!
نمونه وطني خانم اوشين تاناکورا است. بچه به بغل در مزرعه... ببخشيد در روزنامه کار مي کند و زحمت مي کشد و عرق مي ريزد. ظاهري به شدت آرام دارد ولي در باطنش چه مي گذرد، الله اعلم! اين را حتي سيد جلال هم نمي داند.
شبنم موسوي، خبرنگار اجتماعي
نجيب، صادق و توانا; اگرچه نجابت خيلي به درد روزنامه نگاري نمي خورد! بنا به اطلاع واصله ايشان هم جزو نوعروسان روزنامه هستند و همين باعث مي شود که در اينجا يک آهنگ خاص براي ايشان بنويسيم: دي دي ري دي ريم، دي دي ري ديم، ديم دي ري ديم (با شيوه مخصوص عروسي خوانده شود).
توانايي اش در گرفتن مصاحبه زبانزد خاص و عام است و مي تواند با يک نفر مصاحبه مفصل و تخصصي کند بدون آنکه بداند طرف چه کاره است! براي همين مي توان آينده روشني براي وي در روزنامه نگاري و خبرنگاري متصور شد.
حاج جعفر اسحاقي، ليتوگرافي
«عکسمه وردار - عکسمه وردار
عکست ور مي دارم خوشگل و زيبا!»
قربون سيبل مغوليت- زنده باد اون مخت!»
اگر کسي را ديديد که با دلخوشي و سرخوشي مثال زدني دارد اين شبه شعرها را با لهجه لري مي خواند، جعفر آقاي ماست. قبلا تاکسي داشت و شايد اگر کمي به مخ خود فشار بياوريد، يادتان مي آيد که يک بار سوار تاکسي شده بوديد و راننده مخ شما را کار گرفت و عکسمه وردار را برايتان خواند!
سياوش حقاني، ليتوگرافي
کسي که بايد عکس حاج جعفر اسحاقي را بردارد، اوست. چون اکثر اوقات، حقاني مخاطب جعفرآقا است.
سياوش در زمينه مد و لباس تخصص و مطالعات و مشاهدات بسياري دارد. بعضي روزها از سر پل تجريش پياده راه مي افتد و تا فلکه دوم صادقيه، همه بوتيک ها را ديد مي زند و قيمت مي پرسد و بعد به روزنامه مي آيد (اين سفر معمولا از 6 صبح تا 8 شب طول مي کشد).
صدايش کمي تا قسمتي شبهه برانگيز است، مخصوصا اگر پشت تلفن شنيده شود که ديگر خيلي شبهه برانگيز است. شاعر درباره او گفته: «صدات، صدا بود وقتي که مي خوندي!»
با تمام اين حرفها
با همه اين حرف ها، همه ما بچه هاي مردم سالا ري اعضاي يک خانواده هستيم و با وجود تمام قهر و آشتي ها و خوشي ها و ناخوشي ها، هم همديگر را دوست داريم وهم روزنامه عزيزمان را!
از تمام حرف ها و شوخي ها که بگذريم همه بچه هاي روزنامه مردم سالا ري به همراه نوه هاي دوست داشتي اين روزنامه از صميم قلب آرزو مي کنند شماره هاي روزنامه محبوبشان به 20000000000000 و بالا تر برسد و گراني ها و مشکلات ديگر، روزنامه عزيزمان را مثل امسال لاغر نکند و کشتي تايتانيکمان بر فراز آبهاي حقيقت همواره راه بپيمايد و ناخداي کشتي ناچار نشود براي جلوگيري از به گل نشستن اين کشتي ساکنانش را پياده کند.