برو  
سایتهای مرتبط :: نمایشگاه تصاویر
  
نسخه شماره 2017 - 1387/11/30 -

 آزادي بيان  

سي امين سال پيروزي انقلاب شکوهمند اسلامي ياد آور شکستن طلسم  ديرپاي شاهنشاهي و رها شدن ملتي از يوغ جانفرساي ديکتاتوري و خفقان و تحقير است. آزادي در همه ابعاد آن يکي از سه خواسته مهم مردم و متبلور در شعار شور و شعور انگيز  "استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي"  هم مطلوب ملت و هم حق غصب شده ايشان بوده و به يقين آزادي در کلام، بيان، اظهارنظر، نقد و اعتراض از مصاديق بارز آن است. آزادي نه تنها از ملزومات دنياي جديد و متمدن امروزي است ، که ريشه در تعاليم و مفاهيم عاليه اسلامي دارد.
 مولاي متقيان (ع) در نامه اش به مالک اشتر، حاکم مصر که الحق مي بايست آن را "منشور حکومت اسلامي"  ناميد;  نصيحت، نقد و نظارت مردم، نسبت به حکومت را يک  "حق"  مي داند، ولي جالب و قابل تامل اينکه، آن را نه حق مردم بر والي، بلکه حق حاکم بر مردم! مي خواند و اين نکته اي بس زيبا و نغز است. يعني مردم مکلفند اين حق را ادا کنند. گويا در منطق امير مومنان (ع) اگر اين وظيفه کمرنگ يا تعطيل گردد، حاکم ممکن است در وادي اشتباه، غفلت  و يا گمراهي و جور در غلطيد، چرا که نفس قدرت،  داراي آفات و امراضي است که جز به مقراض نقد، نصح و ذکر،پيراسته نگردد.
در کنار  مواهب و عطاياي کثير  انقلاب، در زمينه آزادي بيان نيز مجال گسترده اي فراهم آمد که قابل تحسين و مايه مباهات شد. مناظرات و مباحث اصولي که بين شخصيت هاي انقلاب و مخالفين و حتي معاندين از صدا و سيما پخش مي شد، نويد خوش آغاز يک حکومت آزاد اسلامي را، نه فقط در برابر ديدگان غضب آلود  دول مرتجع و ديکتاتور منطقه که در مقابل چشم حيرت زده مدعيان دموکراسي صلا مي زد.
اين آزادي نه تنها به ضعف و زوال  حکومت نيانجاميد که به قوام و بقاي آن افزود. حقانيت و مظلوميت جمهوري اسلامي از نتايج تقابل و تضاد و تضارب آرا و اقوال بر مردم درون و برون  عيان مي شد.
طليعه ميموني که بعدها کم فروغتر شد و در اين اواخر به جايي رسيد که بعضا نقد بخشي از حاکميت (صاحب منصب ، سياست يا عملکردي)  مخالفت با اصل نظام و ذنب لا يغفر محسوب گرديد!
بارها از خود پرسيده ام، عمده ترين دليل نرسيدن ما به قله هاي آرماني انقلاب که شايسته اش بوديم  چيست ؟ چرا  بايد پس از سي سال استقرار نظام اسلامي، همچنان کشوري جهان سومي باشيم آن هم با اين همه منابع انساني و مادي و سابقه و توان؟! 
آيا علت آن اسلامي بودن، انقلابي بودن، در افتادن با نظام سلطه جهاني و به چالش کشيدن هژموني امپريالسم و ليبرالسيم و به تبع آن دشمني اربابان مستکبر  دنيا و سنگ اندازي و مشکل آفريني آنهاست ؟ آيا عقب ماندگي تاريخي خصوصا در دو عصر قاجار و پهلوي است ؟ آيا ضعف مديريت نيرومند يا سستي  ساختارهاي موجود است؟ و...
البته بايد گفت همه اينها هست و اينها همه علت نيست; چرا که  برخي کشورها با داشتن برخي از مولفه هاي فوق توانسته اند عقبه ها را بپيمايند (از ذکر مصاديق درمي گذرم).
شايد تعجب کنيد ولي در يک جمله بايد بگويم، به نظر اين کمترين، اگر نگويم عمده ترين دليل حداقل بايد گفت مهمتراز همه موارد برشمرده شده، اين است: "نبود فضاي جدي نقد و محاسبه در کشور و خود مصون بيني مسوولين و دولتمردان، از لبه تيز نقادي و  حساب کشي  و غير ملزم ديدن خود به پاسخگويي ."

اگر اين مولفه قدرتمند ، جدي و کارآمد در جامعه ساري و جاري بود، هيچ مقامي در هيچ سطحي - نه به سهو و نه به عمد -  جرات تخطي نداشت ، يا دست کم مي دانست در صورت خطا يا خيانت بايد مکافات آن را بکشد و اين يعني همه چيز; يعني پيشرفت، يعني نخبه سالاري، يعني سلامت مالي، سلامت اخلاقي و يعني عدالت (وضع الشي» في موضعه).
انصافا اگر رئيس جمهوري،  وزيري، وکيلي، قاضيي، رئيس سازمان و نهاد و دستگاهي، اعمال خود را زير ذره بين نقد و تيغ محاسبه مردم ببيند، مي تواند هر کاري کند؟ به هر انتساب، اقدام، دخل و خرجي دست يازد ؟ حاشا و کلا.
سخن ديگرم را به مدد چند پرسش مي آورم:
1- چرا در باب آزادي هاي مدني و حقوق بشر، ما هميشه در موضع انفعال بوده و محکوم سازمان هاي بين المللي هستيم . يعني مورد هجمه کساني که خود  اولين و مهمترين نافيان و ناقضان حقوق بشر (غالبا حقوق غيرخودي ها  مانند مسلمانان و غيرغربي ها ) هستند؟
2- چرا بايد  از گشايش يک شبکه تلويزيوني اين همه  واهمه و مخالفت نشان داد؟
3-  چرا اعتماد عمومي نسبت به رسانه ها و مطبوعات ملي هر سال کمترمي شود و مسوولين ارشد  هرگز اين واقعيت را  يا نمي پذيرند يا جدي نمي گيرند؟
آيا تنها به اين علت نيست که ما اجازه نداده ايم ، نقد ها و اعتراض ها و حتي مخالفت ها در رسانه ها  و مطبوعات کشورمان ، گفته شود تا:
 اولا مسوولين خود را زير نگاه نقادانه و حسابگرانه مردم ديده و در نتيجه هم ميزان قصور و تقصير و خطا و لغزش به شدت پايين آمده و هم سياست ها و برنامه هاي اجرايي در بوته نقد و تنقيح و جرح و تعديل، صيقل يافته و عيارگيرد .
ثانيا اجازه نداد  تا هر نقد و اعتراض و مخالفتي سر از رسانه هاي بيگانه و معاند درآورد .زيرا در آن صورت هم بر تعداد مخالفين افزوده ايم، هم مجال و امکان پاسخگويي و محاجه و دفاع را از دست داده ايم و هم به بي اعتمادي و يا کم اعتمادي ملي دامن زده ايم، زيرا مردم خود را به تريبون بيگانه حوالت داده ايم. گويي هنر ما تبديل موافق به منتقد و تبديل منتقد به مخالف و تبديل مخالف به معاند است !
امروزه شبکه هاي فارسي زباني که مدام چون قارچ از زمين سر بر مي آورند  و حتي شبکه هاي غيرفارسي، عليه نظام سيل تحليل، تفسير، خبرسازي ،تحريف  و تکفير  راه مي اندازند و به هر بهانه اي با هر که دم دستشان ميآيد، به عنوان تحليل گر،  دانشجو ، فعال سياسي، حقوقدان، فعال حقوق بشر و ... مصاحبه کرده و خزعبلاتي را به خورد مخاطب  مي دهد. عناويني که اوايل خودشان هم خنده شان مي گيرد، اما کم کم باورشان مي شود و اين سير فرهيخته و قهرمان سازي روند رو به رشدي دارد چون هم نام مي آورد و گاه نان، البته گاه هم ترکه و احضاري که چندان هم نامطلوب نيست چه بعضا زمينه رشد است و الخ.
جالب تر اينکه اين مهملات و اکاذيبي که با چاشني ريزي از واقعيت مجهز شده، به گوش و هوش مخاطب شليک شده ، به عنوان اطلاعات موثق و حقايقي که حاکميت آن را کتمان مي کند عنوان مي گردد و بسياري از مخاطبين که در دهها شبکه ملي و جهاني  و استاني  حتي کلمه اي نقد جدي تا چه رسد به مخالفت و اعتراض نديده و نشنيده، اينها را عين صحت پنداشته و گويندگانش را قهرمانان انديشه و شجاعت! و اين تنها يکي از آفاتي است که اشاره کردم.
در ادامه بحث اصلي مي خواهم بپرسم : به راستي چگونه در اوايل انقلاب که هنوز حکومت دوام و قوام نيافته و از هر مکمني، ديو جراره اي سر برميآورد و هر ساعتي آبستن حادثه اي، اين ظرفيت بود که کيانوري کمونيست مستقيم عقايد و انديشه اش را بگويد و از آن دفاع کند و در مقابل شهيد بهشتي نيز رو در رو به نقد بنشيند و نتيجه هم به سود اسلام و انقلاب باشد، ولي اکنون از چه  و از که مي ترسيم؟ تازه اين در حالي است که بيشتر منتقدين، دلسوز انقلاب و نظامند و نه حتي دگرانديش! و بسياري از دگر انديشان نيز دلسوز وطنند و دلشان براي اين مملکت مي تپد. بالاتر از اين، مشت مخالفين و معاندين را نيز مي توان در پرسش و پاسخ و محاجه و استدلال وا کرد.
چرا بايد از يک صداي ناموافق واهمه داشت؟ نه!نه! نظامي به استواري و استحکام خويش مي تواند  بنازد که تحمل شنيدن ساز ناکوک را داشته باشد و مگر اصحاب در جنگ حنين با تندي در خصوص جنگ بحث نکردند و مگردر  حکومت کوتاه حضرت امير دهها مورد  ثبت نشده تا جايي که حقانيت امام را زير سوال بردند و مگر نهج البلاغه سراسر احتجاج و استدلال و پاسخ ايراد و اعتراض و مخالفت مردم است؟ مگرملحدان  در مقابل امام صادق (ع) آن هم کنار قبر پيغمبر به انکار خدا و رسول نپرداختند؟ جواب امام چه بود؟ استدلال و محاجه، توحيد مفضل. سيره پيامبر و ائمه هدي مشحون از اين موارد است. بايد که چنين بادا.

 


نسخه چاپي ارسال به دوستان