برو  
سایتهای مرتبط :: نمایشگاه تصاویر
  
نسخه شماره 1637 - 1386/07/19 -

 فردوس حاجيان، دارنده جايزه بالا ترين نشان علمي از يونسکو در گفت وگو با مردم سالا ري:
 براي کودکانمان خانه اي امن بسازيم 
نويسنده : مرجان حاجي حسني - سعيده ميرزايي

بچه که بودم آرزو داشتم يک روز براي بچه ها يک شهر بسازم. يک شهر مخصوص خود بچه ها، آن روز ها نمي دانستم شهر بچه ها بايد چه ويژگي داشته باشد بزرگ باشد يا کوچک؟! آفتاب داشته باشد يا مهتاب؟! چه کساني را در شهرم راه بدهم و چه کساني را نه! حتي نمي دانستم آسمان شهرم بايد پر از ستاره باشد يا پر از ابرهاي گل کلمي!
اما مي دانستم اين شهر هر چه که باشد فقط مال بچه هاست و اين بچه ها هستند که تصميم مي گيرند شهرشان را با چه کساني تقسيم کنند.
بزرگ تر که شدم روياهايم کمرنگ تر شد، انگار دنياي آدم بزرگ ها  مرا گرفتار خود کرده بود و آرزوهاي عسلي کودکي ام را پشت بازي هاي روزگار پنهان کرده بود تا فراموش کنم يک روز پر از شوق کودکي بودم.
اما يک روز از جعبه جادويي خانه مان مردي را ديدم که متعلق به دنياي آدم بزرگ ها بود اما شهري ساخته بود که بوي کودکي  مي داد. روزي ديدمش که او در دنياي آبي بچه ها خانه اي دارد که خيلي از آدم بزرگ ها حسرت داشتنش را مي خورند بچه ها او را عمو فردوس صدا مي کردند و عموي شاد و مهربان آن ها را به شهر کوچکي که ساخته بود دعوت مي کرد. چقدر دلم مي خواست آن شهر را مي ساختم اما انگار بچگي زودتر از آنکه فکرش را بکنم با من خداحافظي کرده بود و حالا  من مانده بودم و يک دنيا افسوس. عمو فردوس اما افسوس هاي مرا، به اميد تبديل کرده بود. او با شهر زيباي الفبايش به من ياد داد که شهر کوچک بچه ها نه کوچک است نه بزرگ چون شهر بچه ها حد و مرز نمي شناسد. آنجا هر وقت که بخواهي آفتابي است و هر وقت که نخواهي باراني! شهرک الفباي عمو فردوس را همه کلا س اولي هاي امروز و ديروز مي شناسند. او در شهرکش را به روي همه باز کرده بود تاهر کس به سهم خودش از ميوه هاي اين شهرک بچيند و در خيابان هاي نقره اي اش قدم بزند. دلم مي خواست بدانم معمار شهرک الفبا چه سرگذشتي داشته که عمو فردوس حاجيان از خودش اينطور برايم گفت: من در سوم دي ماه 1342 در قائم شهر متولد شدم. خانواده من نسبتا سنتي بودند و البته علا قمند به تعليم و تربيت.  او از پدرش هم ياد کرد و ادامه  داد، پدرم از مفاخر علمي و عرفاني آن زمان بود و من به شدت تحت تاثير پدرم بودم.
او مي گويد: مادرم زني ساده  و مهربان بود و صاحب 9 فرزند. من هم يکي از آن فرزندان بودم که همگي تحصيلا ت عاليه دارند.
و اما عمو فردوس که روزگاري نه چندان دور در جنگل هاي سبز مازندران دوران کودکي اش را پشت سر گذاشته امروز خود صاحب 2 فرزند است که دختر بزرگش دانشجوي رشته پزشکي است و پسرش کلا س  اول ا بتدايي.

شهرک الفبا ثمره روزهاي جواني ام بود

پدر شهرک الفبا از شکل گيري شهرک الفبا اينطور مي گويد: من مدت ها در اين فکر بودم که چطور مي توان با استفاده از تخيل و عنصر خلاقيت جمعي، شادابي و طراوت و نشاط را در کودکان نهادينه کرد و ثمره سال هاي جواني من که در تحقق اين امر گذشت، شهرک الفبا بود. او گفت: شهرک الفبا در ابتدا براي کودکان يتيمي که پدرانشان به شهادت رسيده بودند ايجاد شد چرا که من حس مي کردم فرزندان شاهد با توجه به مشکلات روحي فراوان که هجران پدر برايشان ايجاد کرده نيازمند عنصر شادي هستند و حس کردم موسيقي و شعر و ترانه و نمايش هاي عروسکي مي تواند در جهت باور و خلاقيت جمعي اين بچه ها موثر باشد.

يک عقب گرد به گذشته

تا حالا توجه کرده ايد که همه اختراعات و اتفاقات مهم دنيا از يک جرقه کوچک درذهن مخترع آنها نشات گرفته؟! مثل سقوط سيب معروف نيوتون.
عمو فردوس هم از اين جرقه ها داشته. البته هيچ وقت سيبي روي سرش نيفتاد. اما يک اتفاق کوتاه و شيرين اين جرقه را ايجاد کرد. خودش آن اتفاق را اينطور تعريف مي کند: من دانشجوي رشته تربيت معلم شهيد خورشيدي شهر مشهد بودم. يک روز آقاي نيرزاده نوري (همان پيرمرد جذابي که باکلاه و عصا در تلويزيون درس الفبا مي داد و با آموزش هر کلمه آواز مي خواند) به دانشگاه ما آمد و جرقه تحول در سيستم آموزشي در اثر 2 ساعت ديدار با او در ذهن من ايجاد شد و من از همان روز تصميم گرفتم باهمان پالتو و عصا و ترکيب زيباي تدريس به روستاهاي دورافتاده بروم و به بچه ها درس بدهم و اين شد که پس از پايان تحصيلاتم چتر آموخته هايم را باز کردم و در سرزميني سبز، آن سوي کوه هاي شرجي شمال فرود آمدم و پشت کوه هاي آلاشت در روستايي به نام پالند اولين روزهاي تدريسم را آغاز کردم.
عمو فردوس ادامه داد: صداي تدريس من از پشت همان کوه هاي سبز و از ميان ابرهايي که تا نزديک زمين مي آمدند به آن سوي مرزها رفت و همان موقع بود که يونسکو مرا شناخت.
او گفت: جالب است که اکثر وزراي آموزش و پرورش همواره حمايت هاي زيادي از من مي کردند به عنوان مثال آقاي دکتر نجفي و آقاي مظفر و آقاي حاجي (وزيران وقت آموزش و پرورش) مرا مورد حمايت خود قرارمي دادند.

يک تحول، يک دردسر

هميشه وقتي قرار است يک تغيير بزرگ اتفاق بيفتد عده اي در برابر اين تغيير مقاومت مي کنند. فردوس حاجيان هم از اين نوع دردسرها در امان نبوده است و درحين کار، سنگ هاي زيادي جلوي پاي او انداخته شد. خودش مي گويد: علي رغم حمايت هاي وزرا، در بدنه آموزش و پرورش افراد متحجري بودند که تحول را نمي پذيرفتند و بر اين باور بودند که موسيقي و شعر بچه ها را به ابتذال مي کشاند. درحالي که اين موسيقي و شعر رنگ و بوي الهي و عرفاني داشت و ما براي عزيزترين فرزندان روي کره زمين نزد خدا يعني فرزندان شهدا اين سيستم را پياده مي کرديم.

نااميد نشدم

فردوس حاجيان که در سنين 19-20 سالگي شروع به ساخت شهرک الفبا کرده است نه تنها در مقابل بي مهري ها و مقاومت هاي اين عده قد خم نکرده است بلکه به گفته خودش اين مخالفت ها او را مصمم تر مي کرد و اراده اش را استوارتر!
و اينجاست که عمو فردوس مي گويد: همان موقع بود که عنصري به نام «خلاقيت مشقت» در من شکل گرفت و اين امر سبب شد که من تمام اتهامات، فشارها، ناملايمات و تعصب هاي نابجا و نامهرباني ها را تحمل کنم.

يک عهد با خدا 

او گفت من با خداي خودم پيمان بسته بودم که براي فرزندان شهيدان مملکتم کاري انجام دهم و در انجام اين کار هم پافشاري کردم و ايمان دارم که قلب پاک بچه هاي شاهد پشتيبان من دراين راه خطير بودند و با دعاي آنها شهرک کوچک الفباي ما جهاني شد و به 5  قاره جهان راه پيدا کرد و همچون ستاره تابناکي در عرصه علم درخشيد.
بچه ها عاشق من شده بودند

و بالاخره عمو فردوس علي رغم تمام نامهرباني ها، مقاومت مي کند و در سال 1363 با کلاه و عصا وارد کلاس درس روستاي پالند مي شود و فضاي خشک و تحکم آميز کلاس را تبديل به فضايي شاد و موزيکال مي کند. حالا تصورش را بکنيد که کودکان پاک روستايي که روحشان به لطافت هواي باران خورده ارديبهشت است چه عکس العملي نشان مي دهند. معلم کلاه پوش و عصا به دست بچه ها در اين باره مي گويد: بچه هاي پاک روستا آنقدر تحت تاثير اين روش تدريس قرار گرفته بودند که از صميم قلب عاشق من شده بودند و بازتاب علاقه بچه ها خيلي زود به همه جا پيچيد.
او در ادامه گفت: واژه عمو فردوس را براي اولين بار من از زبان فرزندان شاهد روستاي پالند شنيدم و بچه ها به جاي آقا معلم مرا عمو صدا مي کردند و اين مساله درست زماني بود که فضاي سرد و خشکي بر مدارس، حاکم بود و دانش محوري و اطلاعات محوري و بيست  محوري در آموزش و پرورش مطرح بود.


من فضاي سرد و خشک مدرسه را شکستم

همه ما که کمي قبل تر به دنيا آمده ايم و دوران تحصيلمان را به پايان رسانده ايم خوب به ياد داريم که يک دانش آموز ابتدايي ناچار بود هر شب چندين صفحه مشق شب بنويسد و حکم برتري يک دانش آموز، نمره 20 او بود نه چيز ديگري. اما فردوس حاجيان درهمان فضا وارد فضاي آموزش و پرورش مي شود و اين قانون را مي شکند. او مي گويد: آن روزها اگر دانش آموزي دست به سينه مي نشست و صدايش در نمي آمد، بچه خوبي بود اما من اين فضا را شکستم و گفتم کودک خوب کودکي است که بتواند فعاليت و جنب و جوشي داشته باشد و بعضي وقت ها
16-17 بگيرد چرا که نمرات 16-17 هم نمرات خوبي هستند و اگر نباشند دانش آموز معناي 20 را درک نمي کند.
اينجا بود که من سعي کردم عنصر توانايي و مهارت را در کنار عنصر دانش وارد آموزش و پرورش کنم و اين بود که 23 سال پيش من در شهرک الفبا مطرح کردم که سه عنصر مهم در نظام آموزش و پرورش کشور ما دانش هاي ضروري، توانايي هاي فردي و نگرش هاي ضروري است. بعدها که کتب درسي عوض شد و کتاب هاي جديد به بازار آمد اين سه آيتم به عنوان محورهاي اصلي کتاب هاي درسي مورد استفاده قرار گرفت.


از شهرک الفبا تا کتاب هاي درسي

فردوس حاجيان همچنين گفت: من اين افتخار را پيدا کردم که به دعوت آموزش و پرورش در تيم عزيزاني چون دکتر اکبري، دکتر ذوالفقاري، دکتر سنگري، دکتر قاسم پور که نويسندگان اصلي کتاب هاي درسي کشور هستند به عنوان برنامه نويس کتاب هاي دوره ابتدايي و يکي از مولفان کتاب فارسي اول دبستان جديد التاليف شوم.
عمو فردوس معتقد است که اين روزها شهرک الفبا ديگر کهنه شده و در رويکرد جديد آموزش و پرورش معيار، کتاب فارسي اول دبستان يعني «بخوانيم، بنويسيم» است.
همچنين او در مورد معلمين ابتدايي مي گويد: معلمين ابتدايي ما با پديده اي به نام «تغيير» مواجه شده اند و قطار توسعه درحال حرکت است و اگر ما خود را به اين قطار نرسانيم جا خواهيم ماند و بايد خلاقيت محوري رابا شعار نگرش هاي فردي و دانش هاي ضروري جامه عمل بپوشانيم.


«بابا آب داد»  نياز کودک امروزي نيست

او با  يادآوري کتاب اول دبستان گفت: «خدا  حفظ کند  کساني را که سال 1348 کتاب فارسي اول دبستان  قديم را نوشتند و سال هاي سال اين کتاب فارسي دوام آورد. اما آيا به راستي نياز کودک امروز ما، کودک شاداب و خلاق ما « بابا آب داد، بابا نان داد» است؟ در اين صورت که بابا در ذهن کودک فقط به صورت يک  نان آور تجلي خواهد کرد. پس بابا کي محبت و مهرباني بدهد و کي رفع خستگي کند و کي به ارکان اصلي خانواده که همدلي و مهرباني است فکر کند؟!


به خانه ما خوش آمديد

حاجيان گفت: به همين دليل کتاب فارسي اول ابتدايي تغيير کرد و در صفحه اول اين کتاب مي بينيد «به خانه ما خوش آمديد» يعني خانه  مکان امنيت و آرامش است. در اين کتاب دو شخصيت به نام هاي امين و آزاده مي بينيد که « امين» نماد مسلمان بودن کودک و «آزاده» نماد ايراني بودن است. در اين کتاب مادر  و بابا هم به چشم مي خورند و حالا  ديگر بابا فقط نقش نان آوري ندارد و مادر هم کوکب خانم نيست که فقط در خانه بنشيند و تخم مرغ نيمرو کند بلکه در اين کتاب مامان و بابا در مقابل با همديگر هستند و حتي ممکن است  مادر مسئوليت هاي اجتماعي هم داشته باشد.
به اينجاي کتاب  فارسي که مي رسيم فردوس حاجيان به ياد سريال هاي ماه رمضان مي افتد و مي گويد: در اينجا مي خواهم به عنوان يک معلم دانشگاه و يک کارگردان گريزي بزنم به « سريال ميوه ممنوعه»!
او مي گويد: در اين سريال چهار ستون خانواده خيلي خوب به تصوير کشيده  شده و بيان مي شود که اگر يکي از ستون هاي يک خانواده بلرزد آن خانه ويران خواهد شد.


مواظب باش مثل جلا ل فتوحي نشوي

عمو فردوس مي گويد: در سريال ميوه ممنوعه مي بينيم که «حاج يونس فتوحي » يکي  از ستون هاي خانه است، قدسي خانم ستون ديگر و فرزندان ستون هاي بعدي آن خانه! و وقتي پدر مي لغزد خانه ويران مي شود. وقتي مادر  مسئوليت اجتماعي خود را که مسئوليت بسيار خوبي نيز هست به مسئوليت خانه ترجيح مي دهد، آن خانه ويران مي شود.
عمو فردوس معتقد است ديدن اين سريال ها براي بچه ها يک درس زندگي است و آن ها به خوبي لمس مي کنند که هر کدام از اعضاي خانواده چه نقش مهمي در حفظ پايه هاي زندگي دارند و ما بايد  به بچه هاي نوآموز ياد بدهيم که: مواظب باش در آينده مثل جلا ل فتوحي نشوي. مواظب باش مثل شايگان و حاج يونس فتوحي نشوي که به خاطر مسايل زودگذر خانه ات  متلا شي شود.


من فرزند يک مادر بي سواد هستم

فردوس حاجيان بر اين باور است که هدف از رفتن به مدرسه فقط ياد گرفتن، خواندن و نوشتن نيست چرا که بسياري از افراد سواد خواندن و نوشتن ندارند  اما رسم زندگي  را از بسياري از تحصيل کرده ها بهتر مي دانند.
او از  مادرش ياد مي کند و مي گويد: مادر من سواد خواندن و نوشتن ندارد اما هر 9 فرزند  او تحصيلا ت عاليه دارند و من افتخار مي کنم به عنوان کسي که جايزه بهترين معلم را از يونسکو گرفت بگويم من فرزند يک مادر بي سواد هستم که حافظ ارزش هاي مهمي در زندگي ما بود و آرامش  و امنيت  خانه را حفظ کرده است. و پدرم علي رغم اينکه 6 کلا س سواد داشت اما از چنان بينش وسيعي برخوردار بود که ستون هاي خانه را روي تدبيرش حفظ کرد و فرزندان صالحي  تحويل اجتماع داد.


خانه را تبديل به محيطي امن کنيم

او در هفته جهاني کودک خطاب به خانواده ها مي گويد: سعي کنيم خانه را تبديل به محيطي امن براي کودکانمان کنيم تا آن ها هم ياد بگيرند که با با غير از نان مي تواند محبت هم بدهد مي تواند دوستي و همدلي و تعامل هم بدهد و بابا و مامان بايد در کنار هم و پا به پاي هم پايه هاي خانه را بسازند و محکم کنند و رابطه بين بابا و مامان رابطه اي باشد که  بتوانند صداهاي همديگر را بشنوند و حرف همديگر را بفهمند. براي همين  در کتاب هاي درسي اول دبستان پيش بيني شده که اين فضا ايجاد شود که پدر صداي مادر را و برادر صداي خواهر را بشنود و اين يعني «گفت و گو.»


ياد بگيريم با هم گفت وگو کنيم

 عمو فردوس مي گويد: ما در آيين گفت و گو يک اصل داريم و آن عبارت است از گفتن و شنيدن و رسيدن به درک و فهم مشترک، چرا که اگر گفتن و شنيدن اتفاق بيفتد و ما به فهم مشترک نرسيم گفت وگو اتفاق نيفتاده است. کما اينکه در خانه حاج يونس فتوحي اين اتفاق رخ داده است و همه با هم حرف مي زنند اما صدايشان به هم نمي رسد و گفت وگو صورت نمي گيرد و آقاي عليرضا نادري نويسنده اين سريال در يک اعجاز ديالوگ محوري اين مفاهيم را بيان کرده است.
 او با اشاره به اين مطلب ادامه مي دهد: روزهاي اولي که من وارد دنياي معلمان شدم برايم کنش زباني مطرح نبود بلکه توانش زباني برايم مهم بود. چرا که اگر کنش زباني مطرح باشد شهرک الفبا خواهد توانست همه بچه هاي ايران را در عرض يک ماه با سواد کند. آما آيا با سواد شدن کافيست؟


آموزش از منظر جهاني سواد آموزي نيست

او مي گويد: ما با يد به توانش زباني پي ببريم يعني آنچه که به عنوان توانمندي هاي ذهني در ضمير خود آگاه  و ناخودآگاه بشر وجود دارد که مربوط به فرهنگ عامه و آداب و سنن، باورها، ارزش ها، نگرش ها، عواطف و احساسات مي شود را آموزش دهيم. چرا که امروزه آموزش از منظر  جهاني، آموزش سواد نيست چه بسا افرادي که سواد دارند  اما در کلا س زندگي بي سوادند و بالعکس!
عمو فردوس گفت: اگر بخواهيم سواد را به کودکان بياموزيم بايد آن را در سه منظر ببينيم: 1- دانش هاي فردي 2-نگرش هاي فردي 3- توانايي هاي فردي - چرا که کودکي که دانا باشد اما توانا نباشد فاقد ارزش است. يعني کودکي که معدل 20 دارد اما قادر نيست کارهاي شخصي خود را در خانه و اجتماع انجام دهد از نظر ما با سواد نيست.  و اما بعد...


کدام تواناترند
 کدام باهوش تر و کدام خوشبخت ترند؟!

حالا  عمو فردوس مي خواهد بين سه نسل يعني  کودکان امروز و کودکان 25 سال پيش و کودکان هم بازي خودش يک مقايسه انجام دهد.
 او مي گويد:کودکان هم عصر ما به لحاظ توانايي هاي زندگي موفق ترند چون ما فرصت تجربه کردن داشتيم، اما بچه هاي امروز نازپرورده ترند چرا که ما فرصت تجربه کردن را از آن ها گرفته ايم. يعنيکوچه و خيابان و محله را از کودکمان گرفته ايم و کودک آپارتمان نشين امروزي فرصتي براي آموزش مهارت هاي زندگي ندارد و در يک محيط آکبند شده، آکواريومي بزرگ مي شوند.


شنا کردن رادر درياي زندگي بياموزيم نه در استخر

اين استاد دانشگاه ادامه داد: من بچه  شمال هستم و شنا کردن را در دريا ياد گرفته ام. کسي که شنا کردن را در دريا بياموزد شنا در استخر برايش کاري ندارد و توانايي هايش بالفعل تر است.
کودکان ديروز شنا کردن را در دريا ياد گرفتند و بعد وارد استخر زندگي شدند اما کودکان امروز شنا کردن را در استخر ياد مي گيرند و بعد وارد درياي طوفاني زندگي مي شوند و اينجاست که دچار مشکل مي شوند.


کودکان امروز با هوش ترند

اما عمو فردوس با همه اين حرف ها بر اين باور است که کودکان امروز با هوش تر از کودکان ديروز هستند، چرا که کودک امروز ما با انواع مختلف اسباب بازي ها، دستگاه هاي صوتي و تصويري، وسايل ارتباط جمعي و اينترنت، انواع مختلف مجموعه کلمات و لغات و انواع عروسک ها مواجه است بنابراين آن توان ذهني دست نخورده اش بروز پيدا مي کند و ديگر اينکه بچه هاي امروزي تغذيه مناسب تري دارند. در حالي که در گذشته همه بچه ها به تغذيه مناسب دسترسي نداشتند.


بچه هاي ديروز خوشبخت ترند

اما او مي گويد: کودکي خوشبخت است که خانه و خانواده خوشبختي داشته باشد يعني اگر پدر و مادر احساس خوشبختي کنند کودک خوشبخت است اما در غير اين صورت کودک احساس خوشبختي نخواهد کرد.
عمو فردوس به يک مثال اشاره مي کند و مي گويد: بعضي ها مي گويند وقتي بچه  بوديم، به ما مي گفتند آهسته بيا، آهسته برو، پدرت خواب است. وقتي پدر شديم گفتند، آهسته بيا و آهسته برو چون پسرت خواب است و ما در هر دو زمان آهسته رفتيم و آمديم و هيچ وقت نوبت خوابيدن ما نرسيد و اين نشان دهنده پدرسالاري قديمي ها و فرزند سالاري نسل جديد است.


آموزش و پرورش قلب تپنده کشور است

با اين وجود حاجيان مي گويد: با وجود تمام امکاناتي که بچه هاي نسل جديد دارند و علي رغم مشکلاتي که ما در زمان خودمان داشتيم اما حس مي کنم بچه هاي نسل قديم خوشبخت تر بودند و طعم خوشبختي را بهتر حس مي کردند و همان بچه ها بودند که هشت سال جنگيدند و هر جا مشکلي وجود داشت مثل کوه ايستادند و باز هم احساس خوشبختي کردند. اما نسل چهارم ما يعني کودکان ما با وجود تمام امکانات کمي، دچار از هم پاشيدگي دروني هستند و لازم است برنامه ريزان کشور در سند چشم انداز ايران علت اين مسائل را جست وجو کنند و به ياد داشته باشند  که آموزش و پرورش قلب تپنده يک کشور است و طبيعتا بايد ما از نظام آموزش و پرورش کشور حمايت کنيم. چرا که آموزش و پرورش 18 ميليون کودک و نوجوان را در بدنه خود حمل مي کند.


معلم بايد جوهر عشق را در خود بجويد

عضو هيات علمي دانشگاه الزهرا مي گويد: معلمي عشق است و طبيعي است که اگر کسي با عشق وارد اين حرفه شود روزي نان حرفه اي بودن خود را خواهد خورد چرا که خداوند اراده کرده است مشکلات مادي و معنوي بندگان خالص خود را حل کند. اما اينکه چرا اين روزها تعداد معلماني که با تغيير و تحول سرکلاس حاضر مي شوند کم است و کمتر کسي سر کلاس تبديل به عمو فردوس مي شود اين است که معلمان دغدغه معاش دارند و معلمي که دغدغه معاش دارد کمتر مي تواند دست به اينگونه تحولات در زمينه تدريس بزند.
با تمام اين حرف ها فردوس حاجيان معتقد است که مي توان به معلمان ابتدايي در بين تمام معلمان، رتبه اول را داد چرا که معلمان ابتدايي و به خصوص معلمان کلاس اول وقت بيشتري براي فرزندان اين مملکت صرف مي کنند. اما تا زماني که جوهر عشق در وجود کسي نباشد، نمي تواند در اين وادي گام بردارد و اگر کسي جوهر عشق را در وجود خود نيافت بايد از اين جرگه کنار بکشد. مطمئنا تمام معلمان در طول سال هاي تحصيل خود با خاطرات تلخ و شيرين زيادي مواجه مي شوند اما آنچه به جا مي ماند ردپاي خاطرات شيرين است نه تلخ.
عمو فردوس هم از اين خاطرات زياد دارد ودر دنياي خاطراتش يک صندوقچه طلايي به يادگار مانده که وقتي درش را باز مي کند عطر خاطره ها فضا را معطر مي کند.
عمو فردوس خاطراتش را با مدرسه زيباي روستاي پالند شروع مي کند و مي گويد: اولين سال تدريسم درآن روستاي دورافتاده، با غروب ارغواني و ابرهايي که تا دم خانه ام پايين مي آمدند هميشه برايم خاطره انگيز بود. عطرآبگوشتي که ظهرها درست مي کردم هنوز در مشامم باقي مانده و خاطره کودکاني که روي دوشم سوار مي شدند و با هم سرکلاس مي رفتيم.
شايد هيچ معلمي لذت کولي دادن به دانش آموزانش را نچشيده باشد اما عمو فردوس کودکان پالند را بر دوش سوار مي کرد و سرکلاس مي برد و بعد يک کلاس درس با صداي آواز آغاز مي شد. شايد آن روزها قناري ها هم به آواز الفباي بچه هاي پالند غبطه مي خوردند و مطمئنا رقص دامن چين دار دخترک روستايي وقتي در يک گنه در جنگل بازي مي کرد و زير لب الفبا را زمزمه مي کرد در ياد علف هاي باران خورده پالند مانده است و يقين دارم که کلبه هاي جنگلي روستاها هرگز از ياد نخواهند برد معلم مهربان دهکده را که يک روز معلم ساده اي بود و امروز دارنده بالاترين نشان علمي از سازمان ملل يونسکو است.
 خاطرات عمو فردوس به روستاي پالند منتهي نمي  شود، صندوقچه  خاطرات او پر است از روزهايي که همه در راه آموزش گذشت. او بعد  ها به مدرسه  شاهد قائم شهر مي رود و شهرک الفبا را با خود به دل آن مدرسه مي برد تا فرزندان شاهد اين شهر را با زبان شيرين و موسيقي به باغ زندگي دعوت کند. خودش مي گويد: يکي از سخت ترين خاطرات من مربوط به روزي مي شود که قرار بود کلمه «بابا» را در مدرسه شاهد تدريس کنم.
تصورش را بکنيد که بايد در مقابل چشمان معصوم 30-40 دانش آموز يتيم روي تخته مي نوشتم «بابا» آن هم در مقابل چشمان کساني که مدت ها بود کلمه  بابا را به زبان جاري نکرده بودند ومدت ها بود دست  نوازش پدر از سرشان کوتاه شده بود سخت بود اما با ياري خدا شعر «بابا» را ساختيم و سر کلا س مي خوانديم که
«اي بچه هاي شهدا،                                     بابا رفته پيش خدا،
با هم  بريم اي بچه ها،                     توي شهرک الفبا، مي خواهيم ما بنويسيم،                                      با همديگه اسم بابا»
اگه مي خواين اسم اونو تو اين دنيا پخش کنيم
بايد با آموزگار اسم اونو بخش کنيم
همه با هم  با با    همه با هم بابا    
ب با ا مي شه با، با هم مي شه بابا   
بابا  کجا رفت؟  پيش خدا رفت 
بابا کجا رفت؟  پيش خدا رفت.»
عمو فردوس با صداي زيبايش اين ترانه را با آهنگ مي خواند و قلبم مي لرزد وقتي تصور مي کنم چه خالصانه دل هاي کوچک فرزندان شاهد را پر از ياد بابا کرد و به آن ها آموخت که اگر چه بابا ديگر نيست اما نامش هميشه باقيست.


همه چيز به خاطر بچه ها

عمو فردوس  هم  از اهالي جبهه و جنگ است. او که  يک روز به خاطر بچه هاي اين سرزمين سلا متي اش را به خطر انداخت و بوسه تلخ گاز خردل را به جان خريد امروز جانبازي است که باز هم به خاطر بچه هاي اين سرزمين سلا ح قلم را در دستان  پرتوانش حمل مي کند.
او آن روزها، هم شاعر اين ترانه هاي شهرک الفبا بود و هم آهنگساز آنها، خودش هم آن ها را سر کلا س اجرا مي کرد. اما در اين بين همکاراني داشته که با سنتور وتنبک و ني او را در تعالي روح فرزندان ايران زمين ياري مي کردند.
حال نوبت فرزندان خود اوست. عمو فردوس پسري دارد به نام سينا که او هم در کلا س اول ابتدايي تحصيل مي کند، حالا  زيباترين لحظات عمو فردوس با سينا و سيناهاست.


ديکته نوشتن قدغن مي شود

عمو فردوس براي همه بچه هاي دوران ابتدايي يک مژده دارد وآن اين است که بعد از اين هيچ بچه اي ديکته نخواهد نوشت و به جاي ديکته بچه ها املا  مي نويسند.
حالا  فرق ديکته و املا چيست؟ عمو فردوس مي گويد: ديکته يک کلمه فرانسوي است و به معني ديکتاتوري عمل کردن است يعني من به تو حکم مي کنم و تو بدون کم وکاست بنويس. اما املا يعني چيزي را در جمع گفتن و در جمع نوشتن.
در ديکته سرها پايين است و مدادها روي کاغذ يا هيچ کس حق ندارد سرش را بچرخاند و از کسي سوالي بپرسد اما در املا آرامش وجود دارد و بچه ها به راحتي از معلم اجازه مي گيرند و سوال مي پرسند و معلم آنها را راهنمايي مي کند.
در ديکته فقط نمره ملاک است و هر کس 20 بگيرد موفق است اما در املا اصلا نمره ملاک نيست و معيار ارزشيابي بچه هاست و در اين ارزشيابي اگر دانش آموز 100 کلمه بنويسد ممکن است 90 کلمه درست و 10 کلمه غلط باشد اما ما به او نمره نمي دهيم فقط مي گوييم که شما چند تا غلط داشتيد و چند تا درست و اين روش در کتاب هاي سبز به چاپ رسيد و همه معلمان مي توانند آن را از انتشارات راه انديشه تهيه کنند.
اين مژده عمو فردوس بود براي همه کودکان در هفته جهاني کودک و اما کتاب شهرک الفبا هم با تغييرات بنيادي چاپ شده.


کودکان 3 تا 5 ساله هم مي توانند بخوانند

عمو فردوس براي بچه هاي زير مدرسه هم مژده دارد و آن اين است که از اين به بعد کودکان 3 تا 5 سال هم مي توانند کتاب بخوانند. او مي گويد: من روشي را براي اين کودکان ابداع کردم که در 5 جلد کتاب با نام دوستان ما به چاپ رسيد. در اين کتاب ها کودکان مي توانند با تصوير و نقاشي بخوانند و اين سيستم جديدي است که به تازگي وارد دنياي دانش شده است.


حرف آخر

اولين باري که عمو فردوس رادر تلويزيون ديدم نحوه تدريسش به دلم نشست و از شهرک زيبايي که براي بچه ها ساخته بود لذت بردم اما آن روز نمي دانستم که او برنده بالاترين نشان علمي از سازمان ملل (يونسکو) و برنده تنديس خادم برگزيده کودکان از سوي انجمن حقوق کودکان فارسي و انجمن دانش آموزي در يونيسف و پژوهشگر برگزيده جهان اسلام است.
حالا با دانستن همه اين مسايل مي توانم به تمام کودکان ايراني در هفته جهاني کودک تبريک بگويم که دوستي وفادار مثل عمو فردوس دارند.

 


نسخه چاپي ارسال به دوستان