برو  
سایتهای مرتبط :: نمایشگاه تصاویر
  
نسخه شماره 1576 - 1386/05/03 -


آنها هم حق زندگي دارند


امان از توهم فانتزي مد


دانه انار


 آنها هم حق زندگي دارند  
نويسنده : ايمان حاجي حسني

هر وقت مي ديدمش يک سنگ توي دستش بود. گربه هاي محل از دستش در امان نبودند.
بيچاره ها را با سنگ نشانه مي گرفت و وقتي يک گربه فلک زده زير سايه شمشادهاي کوچه بغلي به خواب مي رفت، چنان ضربه اي با سنگ به سر گربه مي زد که حيوان بيچاره يک ساعت تلوتلو مي خورد. دفعه قبل که ديدمش پيشرفت کرده بود  و يک تير و کمان در دستش بود. فهميدم که بايد فاتحه گنجشک ها را هم بخوانيم.
چند وقت پيش يک ياکريم خاکستري پشت پنجره اتاق من براي خودش لا نه درست کرده بود. هر روز صبح که از خواب بيدار مي شدم، با عجله پشت پنجره مي رفتم و به دوست جديدم صبح بخير مي گفتم. ياکريم هم با چشمان معصومش نگاهم مي کرد و ترس را در نگاهش حس مي کردم و فوري خودم را کنار مي کشيدم اما ياکريم پرواز مي کرد و بعد از يک ربع دوباره برمي گشت. کم کم  با هم دوست شديم، من هم غذايم را با او نصف مي کردم و هر روز برايش برنج مي ريختم.
ياکريم هم يواش يواش به من عادت کرد و ديگر وقت صبح بخير گفتن از من فرار نمي کرد. پريروز که رفتم به ياکريم عزيزم صبح بخير بگويم، ديدم دوتا تخم خوشگل توي لا نه ياکريم هستند.
از خوشحالي جيغ کشيدم. تصميم گرفتم از آن روز بيشتر مواظب ياکريمم باشم تا جوجه هايش از تخم بيرون بيايند و تعداد دوستانم بيشتر شود. ديروز امتحان داشتم، صبح که از خانه بيرون مي رفتم با ياکريمم خداحافظي کردم و قول دادم امتحانم را خوب بدهم، سر جلسه امتحان به شوق ديدار ياکريمم نشستم و با حوصله همه سوالا تم را جواب دادم، قرار بود منتظر دوستم سامان بمانم تا امتحان او هم تمام شود، اما نمي دانم چرا دلشوره داشتم، به سامان اشاره کردم که من زودتر مي روم و او هم قبول کرد.
تمام راه را با دلهره دويدم، وقتي رسيدم خانه فوري پشت پنجره رفتم، حدسم درست بود. دلشوره ام بيخود نبود. آن پسرک بي رحم کار خودش را کرده بود و با تير و کمان به سراغ ياکريم من آمده بود. سنگ تير و کمان با چنان شدتي به ياکريم خورده بود که شيشه را هم شکسته بود. ياکريم ديگر نمي توانست چشم هايش را باز کند و مرا ببيند.
ياکريم زيباي من ديگر زنده نبود. او روي تخم هايش افتاده و به خواب هميشگي رفته بود.
جوجه ها هم ديگر از تخم بيرون نمي آمدند، آنها بدون مادر حتما از سرما مي مردند. از ديدن اين صحنه ساعت ها غصه خوردم اما بعد فکر کردم غصه خوردن هيچ فايده اي ندارد و من بايد يک فکر اساسي بکنم. اين بود که سراغ آن پسر بازيگوش رفتم و بدون اينکه هيچ توضيحي بخواهم يا از او بپرسم که چرا با ياکريم معصوم من اين کار را کرده از او خواستم همراه من به پارک پرديسان بيايد تا حيوانات زيباي آن پارک را به او نشان دهم. او هم با خوشحالي پذيرفت و تير و کمانش را هم برداشت تا حيوانات پارک پرديسان را يک گوشمالي حسابي بدهد.
آن روز همراه بابا و پسرک بي رحم به پارک رفتيم. حيوانات زيباي پارک پشت ميله هاي فلزي قفس ها با چشماني غمگين ما را مي نگريستند. آن طرف تر يک قفس بزرگ بود که داخلش هيچ حيواني  ديده نمي شد. بابا کنار آن قفس ايستاد و گفت: بچه ها مي دانيد چرا اين قفس خاليست؟ ما سکوت کرديم و بابا گفت: در اين قفس يک يوزپلنگ زيبا زندگي مي کرد، نامش را ماريتا گذاشته بودند. يوزپلنگ ها حيوانات بسيار ارزشمندي هستند و يوزپلنگ آسيايي فقط در ايران وجود دارد، اما نسل آن در خطر انقراض است.
اما سرگذشت ماريتا. پدر در حالي که با غم صحبت مي کرد گفت: ماريتا يوزپلنگ زيبايي بود که چندين سال پيش به همراه مادرش و خواهر و برادرهايش از فرط گرسنگي به شهر يزد مي رود اما يک عده انسان بي رحم با چوب و سنگ به جان يوزپلنگ ها مي افتند و آنها را به قصد کشت مي زنند.
مادر و خواهر و برادرهاي ماريتا زير ضربات انسان هاي بي رحم کشته مي شوند و ماريتا جان سالم به در مي برد، بعدها کارشناسان محيط زيست ماريتا را به پرديسان مي آورند و ماريتاي 2-3 ماهه را در اين قفس نگهداري مي کنند.
ماريتا کوچولو داخل همين قفس بزرگ مي شود اما چند سال بعد از غم تنهايي داخل قفس مي ميرد. جاي ماريتا هنوز در پارک پرديسان خالي است و اگر قرار باشد همه ما مثل آن مردم بي رحم با حيوانات رفتار کنيم چند سال بعد، ديگر هيچ حيواني در کشور ما باقي نمي ماند.
وقتي پدر صحبت مي کرد هردوي ما کاملا  ساکت بوديم و فقط گوش مي کرديم. يک لحظه بعد من متوجه شدم که پسرک تير و کمانش را داخل سطل زباله انداخته. وقتي برگشتيم او تمام مسير را ساکت بود و فقط فکر مي کرد.
امروز که ديدمش نه سنگي در دستش بود و نه تير و کماني. اينبار يک بچه گربه را که مادرش گم شده بود در آغوش گرفته بود و با يک قطره چکان به بچه گربه ملوس شير  مي داد.
وقتي مرا ديد لبخندي زد وگفت: حيوانات هم مثل ما آدم ها حق زندگي دارند مگر نه؟!
و من فقط به او لبخند زدم. احتياجي نبود حرفي بزنم او تمام حرفش را در همان يک جمله گفت. او راست مي گفت. زمين مادر همه موجودات است و ما بايد با همه فرزندان زمين مهربان باشيم.


 امان از توهم فانتزي مد 
نويسنده : اعظم دانشجو

پديده هايي مثل اينترنت و ماهواره را مي توان از دستاوردهاي تکنولوژي به حساب آورد. اما به محض اينکه نام اين دو محصول به ميان ميآيد، بيشتر از آنکه متوجه جنبه هاي مثبت آنها شويم، فکرمان ناخودآگاه متوجه استفاده هاي  نادرستي که افراد از آنها مي کنند،  مي شود.
وقتي کره زمين به يک دهکده جهاني تبديل مي شود، مردم کشور ما هم ناگزير است که از ابزاري مانند اينترنت و ماهواره استفاده کند تا به اين دهکده جهاني بپيوندد. اما متاسفانه مطابق عادت معهود اين وسايل هم مانند خيلي از ابزارهاي ديگر به راحتي وارد کشورمان شد، بدون اينکه فرهنگ استفاده از آن در ميان مردم جا افتاده باشد و به اين  صورت وسايلي که مي توانست در بسياري از جاها گره گشاي مسائل مردم باشد، تبديل به معضلي شد که شايد حالا  نبودنش را به بودنش ترجيح بدهيم.
وقتي جوان ها از اينترنت با کلي امکانات، فقط براي چت کردن استفاده مي کنند، از ماهواره هم به عنوان الگويي براي پوشش و آرايش استفاده خواهند کرد.
دخترها و پسرهاي جوان صرفا براي اينکه به روز باشند، مانند مانکن هاي خارجي لباس مي پوشند و آرايش مي کنند و به اين صورت از فرهنگ اصيل ايراني و سنت هاي پدر و مادر خود دور مي شوند. اکثر والدين تحمل پذيرش چنين وضعيتي را ندارند و خواه ناخواه اين قضيه باعث اختلا ف در خانواده ها مي شود. گاهي اوقات هم برخي از والدين براي اينکه جلوي فرزندان شان کم نياورند و بگويند که مثل قديمي ها فکر نمي کنند، با اين سر و وضع فرزندان شان کنار مي آيند و اين قضيه را اين طور توجيه مي کنند که آنها جوان هستند و بايد جواني کنند.
روانشناسان درباره مد عقايد مختلفي دارند از جمله اينکه: عده اي مد را دليل نوگرايي و تنوع طلبي  مي دانند. عده اي آن را ظهور شور و اشتياق جواني در مسيري هدايت نشده تلقي مي کنند. گروهي معتقدند انسان ها به دليل سرخوردگي و نداشتن اعتماد به نفس و خودکم بيني به مدهاي مختلف رو ميآورند و گروهي هم بدون هيچ دليل خاصي و صرفا به خاطر اينکه پديده اي رواج يافته و مبادا آنها از قافله عقب بمانند، از آن تبعيت مي کنند.
برخي از روان شناسان هم مد را يک رفتار اجتماعي مي دانند. شبکه اي از روابط اجتماعي که داراي ارزش ها و هنجارهاي خاص خود است. آنها مد را ظهور يک تاثيرپذيري رواني در سطح اجتماع مي دانند که اثرات آن در رفتار، گفتار، پوشش، آرايش و... افراد بروز مي کند.
اما روح متحول و همواره در تکاپوي انسان ها با تنوع طلبي در عرصه هاي مختلف زندگي عجين شده است. شايد ايجاد مد و پيروي از آن هم، ريشه در همين تنوع پسندي داشته باشد. علا قه به نوشدن، هميشه همراه انسان هاست. اما چه بهتر که اين نوگرايي مطابق و متناسب با فرهنگ همان ملت باشد.
کشورمان از نظر فرهنگ و تمدن به قدري اصالت دارد که احتياج ندارد مردمش درباره پوشش و آرايش از کشورهاي بيگانه وام بگيرد. در ايران باستان همواره نوگرايي وجود داشته است و زنان ايراني نيز داراي لباس هاي متنوع با رنگ هاي شاد بودند. به هر حال وقتي صحبت از مد به ميان ميآيد، خيلي ها آن را منحصر به سر و ريخت ظاهري نوجوان ها و جوان ها مي دانند، اما مدگرايي مختص يک قشر خاص و پوشاک آنها نمي شود. از جراحي بيني و بلندکردن قد گرفته تا مدل جديد آرايش مو و صورت همگي محصولا ت مدگرايي است. در ضمن پديده مدگرايي فقط شامل جوان ها و نوجوان ها نمي شود. شايد به خاطر مقتضيات سني و نيازهاي ويژه اين دوره گرايش به مد در اين قشر بيشتر از سايرين باشد، اما در گروه هاي ديگر نيز اين گرايش وجود دارد.  مثلا   خانم خانه دار چهل، پنجاه ساله  اي که به دنبال آخرين مدل سرويس طلا  يا وسايل خانه است هم از مد تبعيت مي کند، اما مورد اخير به اندازه وضع ظاهري يک نوجوان حساسيت زا نيست و شايد خيلي جلب توجه نکند.
متاسفانه وقتي صحبت از مد مي شود اکثرا برداشتي اشتباه از آن دارند و تبعيت کردن از آن را نابهنجاري و تخريب کننده مي دانند، اما پيروي کردن  از مد هميشه هم بد نيست. مثلا  يکي از گرايش هاي جوانها رفتن به دانشگاه است آيا مي توان گفت حالا  که درس خواندن و دانشگاه رفتن مد شده عملي نابهنجار است که نبايد از آن پيروي کرد؟
معمولا  خانواده ها براي کنترل کردن فرزندان شان و اينکه آن ها را مقيد به ارزش هاي سنتي کنند به آنها دستور مي دهند واگر فرزندانشان، از سنت ها تبعيت نکنند آن وقت آنچه در انتظارشان است تنبيه است. اما نتيجه اي که عايد والدين خواهد شد معکوس خواهد بود و آنچه که مورد انتظار والدين است، اجراي  دستورات از سوي فرزندانشان نخواهد بود. وقتي جوان يا نوجوان وادار به پيروي مي شود، آنها يا در مقابل اين دستورها، مقاومت و سرکشي مي کنند يا تبديل به اشخاصي منفعل و گوشه گير مي شوند و البته مي توان حالت سومي را هم در اين مورد لحاظ کرد و آن تبديل شدن نوجوان به فردي دورو است که در خانه مطابق ميل والدين عمل مي کند و بيرون از خانه به سمت مدل هاي ناهنجار کشيده مي شود.
خانواده با توجه به پايبند بودن به ارزش هاي سنتي در مقابل پديده اي به نام مد مي ايستد. اما غالبا مدل هاي ارائه شده از سوي اجتماع در ذهن فرد برتري رواني دارد. الگوهايي که از طرف اجتماع ارائه مي شود براي جوانان پذيرفتني تر است، زيرا ارزش هاي خانوادگي به نوجوان تحميل مي شود در حالي که آن ها در انتخاب الگوهاي بيروني و اجتماعي مختار هستند.
يکي از الگوهاي اجتماعي نوجوانان، گروه همسالا ن هستند. آن ها يک سوم شبانه روز و گاهي بيشتر از اين زمان را با هم سپري مي کنند و همين باهم بودن باعث مي شود که بيشترين تاثيرپذيري را از همديگر داشته باشند. نوجوان الگوي خود را از بين گروه همسال انتخاب مي کند براي اينکه از گروه عقب نماند مسير درست يا غلطي را که گروه در پيش مي گيرد، طي مي کند.
جامعه به خصوص خانواده در راستاي ايجاد و تقويت ارزش هاي سازنده و مثبت مي تواند موثر واقع شود. والدين بايد نوجوان را متوجه اين نکته بکند که داشتن ظاهر زيبا خوب است اما همه چيز در ظاهر آدم ها خلا صه نمي شود. انسان ها اگر زيبايي باطن نداشته باشند در روابط شان با سايرين محکوم به شکست خواهند بود. نوجوان اگر متوجه شود که زيبايي باطن هم ماندگار است و هم ارزشمند و اگر بداند که زيبايي ظاهري تحت الشعاع زيبايي باطني است و بدون آن اصلا  نمودي ندارد، مسلما آن وقت به تقويت فضايل اخلا قي بيشتر خواهد پرداخت. مهمترين اقدام خانواده در جهت همراهي با نوجوان اين است که او را به سوي شناخت علل بروز رفتارش سوق دهد. اگر نوجوان بياموزد که براي انتخاب نوع پوشش و آرايش از خود سوال کند قطعا در مقابل ناهنجاري ها منطقي تر عمل خواهد کرد و به سمت ارزش هاي اجتماعي و مثبت پيش خواهد رفت.
نتيجه اينکه خانواده مهمترين نقش را در دستيابي نوجوان به هويت شخصي اش دارد و اجتماع با ارائه الگوهاي شايسته، ايجاد بستر و فرهنگي مناسب و مهمتر از همه با زباني مهربان و ملا يم مي تواند در تثبيت اين هويت بکوشد.


 دانه انار  

خدايا...
سجاد برزگر

خدايا افسون نگاهت، ديدگان عاشقم را مي نوازد و سينه هاي ملتمس را به حسرت عطش آسمانت دچار مي کند. پروردگارا بوي نفس هاي خشک باد که از جانب کويرت مي وزد، عصاره ديدگان را مي خشکاند و اميد مي بخشد که روزي دوباره به وصال مي رسند. به سکوت کدام اقيانوس بنگرم که نجواي شيرينت را که طنين  بر پيکره سلطه درياها مي اندازد، مي بلعد و به کام ما مي ريزد و مي گويد گواراي وجودتان.
پروردگارا، عجب تلخ مي نمايد شيريني لذاتش، که چون زهري بر پيکره آدمي مي ماند و روحش را مي آزارد، اما جسمش که در لذات غرق  است، حضورت را نمي پسندد و با عصاره وجوديت به مبارزه مي پردازد.
اما از لحظه هاي سخت انتظار چه بگويم که تنها اميدم در اين ظلمت و تاريکي است و چون فانوسي مي نمايد که لحظه به لحظه به اميدم مي افزايد و سنگلا خ هاي سر راهم را مي نماياند، ولي چگونه تاب و توان تحمل مي يابد؟ چگونه از لحظه هاي فراقت بگويم که اکنون چون پرنده در قفس محبوسم و ديدگانم را بسته اند و هر روز ميله هاي قفسم  آب مي روند و مرا مي فشارند و به من يادآوري مي کنند که ديگر مجال ماندن نيست ولي چه سود که گناهانم لذت ديدار تو را از من دريغ مي کنند و ميله هاي زندانم را باز مي کنند و به خيال خامشان آزادي بلا عوض را در آغوش من مي گذارند.
اين دل همچنان به عشقت مي تپد و آرزو مي کند ديدن لحظه هاي وصالت را، همچون غريبي که به ديدار آشنايش رود و ديدار تازه کند.
مي دانم که آن چيز که خالص است، فاسد نمي شود و آن چيز که فاسد است خالص نمي گردد. اکنون که با آسمانت همرازم و با هم مي گرييم، اميدوارم که روزي شبنم لا له ات گردم تا درخشش آسمان را نظاره گر باشم.