هر وقت مي ديدمش يک سنگ توي دستش بود. گربه هاي محل از دستش در امان نبودند.
بيچاره ها را با سنگ نشانه مي گرفت و وقتي يک گربه فلک زده زير سايه شمشادهاي کوچه بغلي به خواب مي رفت، چنان ضربه اي با سنگ به سر گربه مي زد که حيوان بيچاره يک ساعت تلوتلو مي خورد. دفعه قبل که ديدمش پيشرفت کرده بود و يک تير و کمان در دستش بود. فهميدم که بايد فاتحه گنجشک ها را هم بخوانيم.
چند وقت پيش يک ياکريم خاکستري پشت پنجره اتاق من براي خودش لا نه درست کرده بود. هر روز صبح که از خواب بيدار مي شدم، با عجله پشت پنجره مي رفتم و به دوست جديدم صبح بخير مي گفتم. ياکريم هم با چشمان معصومش نگاهم مي کرد و ترس را در نگاهش حس مي کردم و فوري خودم را کنار مي کشيدم اما ياکريم پرواز مي کرد و بعد از يک ربع دوباره برمي گشت. کم کم با هم دوست شديم، من هم غذايم را با او نصف مي کردم و هر روز برايش برنج مي ريختم.
ياکريم هم يواش يواش به من عادت کرد و ديگر وقت صبح بخير گفتن از من فرار نمي کرد. پريروز که رفتم به ياکريم عزيزم صبح بخير بگويم، ديدم دوتا تخم خوشگل توي لا نه ياکريم هستند.
از خوشحالي جيغ کشيدم. تصميم گرفتم از آن روز بيشتر مواظب ياکريمم باشم تا جوجه هايش از تخم بيرون بيايند و تعداد دوستانم بيشتر شود. ديروز امتحان داشتم، صبح که از خانه بيرون مي رفتم با ياکريمم خداحافظي کردم و قول دادم امتحانم را خوب بدهم، سر جلسه امتحان به شوق ديدار ياکريمم نشستم و با حوصله همه سوالا تم را جواب دادم، قرار بود منتظر دوستم سامان بمانم تا امتحان او هم تمام شود، اما نمي دانم چرا دلشوره داشتم، به سامان اشاره کردم که من زودتر مي روم و او هم قبول کرد.
تمام راه را با دلهره دويدم، وقتي رسيدم خانه فوري پشت پنجره رفتم، حدسم درست بود. دلشوره ام بيخود نبود. آن پسرک بي رحم کار خودش را کرده بود و با تير و کمان به سراغ ياکريم من آمده بود. سنگ تير و کمان با چنان شدتي به ياکريم خورده بود که شيشه را هم شکسته بود. ياکريم ديگر نمي توانست چشم هايش را باز کند و مرا ببيند.
ياکريم زيباي من ديگر زنده نبود. او روي تخم هايش افتاده و به خواب هميشگي رفته بود.
جوجه ها هم ديگر از تخم بيرون نمي آمدند، آنها بدون مادر حتما از سرما مي مردند. از ديدن اين صحنه ساعت ها غصه خوردم اما بعد فکر کردم غصه خوردن هيچ فايده اي ندارد و من بايد يک فکر اساسي بکنم. اين بود که سراغ آن پسر بازيگوش رفتم و بدون اينکه هيچ توضيحي بخواهم يا از او بپرسم که چرا با ياکريم معصوم من اين کار را کرده از او خواستم همراه من به پارک پرديسان بيايد تا حيوانات زيباي آن پارک را به او نشان دهم. او هم با خوشحالي پذيرفت و تير و کمانش را هم برداشت تا حيوانات پارک پرديسان را يک گوشمالي حسابي بدهد.
آن روز همراه بابا و پسرک بي رحم به پارک رفتيم. حيوانات زيباي پارک پشت ميله هاي فلزي قفس ها با چشماني غمگين ما را مي نگريستند. آن طرف تر يک قفس بزرگ بود که داخلش هيچ حيواني ديده نمي شد. بابا کنار آن قفس ايستاد و گفت: بچه ها مي دانيد چرا اين قفس خاليست؟ ما سکوت کرديم و بابا گفت: در اين قفس يک يوزپلنگ زيبا زندگي مي کرد، نامش را ماريتا گذاشته بودند. يوزپلنگ ها حيوانات بسيار ارزشمندي هستند و يوزپلنگ آسيايي فقط در ايران وجود دارد، اما نسل آن در خطر انقراض است.
اما سرگذشت ماريتا. پدر در حالي که با غم صحبت مي کرد گفت: ماريتا يوزپلنگ زيبايي بود که چندين سال پيش به همراه مادرش و خواهر و برادرهايش از فرط گرسنگي به شهر يزد مي رود اما يک عده انسان بي رحم با چوب و سنگ به جان يوزپلنگ ها مي افتند و آنها را به قصد کشت مي زنند.
مادر و خواهر و برادرهاي ماريتا زير ضربات انسان هاي بي رحم کشته مي شوند و ماريتا جان سالم به در مي برد، بعدها کارشناسان محيط زيست ماريتا را به پرديسان مي آورند و ماريتاي 2-3 ماهه را در اين قفس نگهداري مي کنند.
ماريتا کوچولو داخل همين قفس بزرگ مي شود اما چند سال بعد از غم تنهايي داخل قفس مي ميرد. جاي ماريتا هنوز در پارک پرديسان خالي است و اگر قرار باشد همه ما مثل آن مردم بي رحم با حيوانات رفتار کنيم چند سال بعد، ديگر هيچ حيواني در کشور ما باقي نمي ماند.
وقتي پدر صحبت مي کرد هردوي ما کاملا ساکت بوديم و فقط گوش مي کرديم. يک لحظه بعد من متوجه شدم که پسرک تير و کمانش را داخل سطل زباله انداخته. وقتي برگشتيم او تمام مسير را ساکت بود و فقط فکر مي کرد.
امروز که ديدمش نه سنگي در دستش بود و نه تير و کماني. اينبار يک بچه گربه را که مادرش گم شده بود در آغوش گرفته بود و با يک قطره چکان به بچه گربه ملوس شير مي داد.
وقتي مرا ديد لبخندي زد وگفت: حيوانات هم مثل ما آدم ها حق زندگي دارند مگر نه؟!
و من فقط به او لبخند زدم. احتياجي نبود حرفي بزنم او تمام حرفش را در همان يک جمله گفت. او راست مي گفت. زمين مادر همه موجودات است و ما بايد با همه فرزندان زمين مهربان باشيم.